مجانی دیوانه شویم!!!
فکر میکنم که چقدر  مغازمونو دوست دارم 

امروز توی راه رفتن به مغازه به خودم گفتم وای چقدر زمان کمه 

چرا من یه روزایی رو قهر میکردم؟؟چرا نمیرفتم مغازه ؟

البته که بیشترین زمان قهرم سه روز بوده 

ولی من ناراحتم که چه روزایی رو از دست دادم روزایی که میتونستم توی مغازمون و کنار بچه ها باشم.عزیزان دلم 

ولی روزای پیش رو میخوام که حسابی کیف کنم لذتش رو ببرم و میبرم 

زندگی این روزا قشنگه 

زندگی با افسردگی هایی که دارم چیزیش عوض نمیشه 

باید که حداقل قابل تحملش کنم برای خودم و اونایی که دوسشون دارم

و من امروز این ساعت حس میکنم که همه ی آدمای اطرافمو دوس دارم 

فکر میکنم آدمی نیست که نتونم دوسش داشته باشم

در حال کشف هستم

کشف زبان دوست داشتن این کشف انقدر برای من لذت بخشه که ناخودآگاه لبخند میشم

یه لبخند پت و پهن

توی مدل تربیتی و رفتاری من دوست داشتن خیلی مزخرف بود

خیلی خودخواهانه

خیلی عامیانه احمقانه

خیلی مستبد

ولی میبینم که دوست داشتن خیلی متفاوته

فعلا به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن در ابتدای کار یه اتفاق دلی و غریزیه که میتونن همه تجربه ش کنن

ولی موندگاریش و تر و تازه موندنش اینطور نیست

و دوست داشتن با وجود گذر زمان ارزشمندترین چیزه

مثل اینکه دو نفر چطور سر یه چیز خیلی معمولی با هم مشورت میکنن یه چیزی در حد خرید یه آبکش

و برام این مشورت و این دقت به جزییات زندگی انقدر جذابه که دلم میخواد لحظه بایسته

یا همکاری توی درست کردن یه سس یه مزه ی جدید و حرف زدن راجع به اون

و همه ی اینا در صلح

چه منظره ی جذابیه

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷ساعت 10:13 نويسنده |

صبح ها توی دفترخونه میگذره و گهگاهی که خلوت میشه زبان می خونم توی ماشین  موقع برگشت گهگاه زبان می خونم وقتی هم میام خونه باید بخوابم حداقل یه ساعت تا شارژ بشم و بتونم بقیه ی روزم رو سرحال باشم

روزایی که کلاس زبان دارم بعد از خواب بعداز ظهر که کمتر هم میشه پا میشم زبان می خونم و آماده میشم میرم زبان و از اونور با حامد میرم مغازه  تا آخر شب

روزایی  هم که زبان ندارم باید ورزش کنم ودوش بگیرم برم مغازه.

من عاشق مغازمونم عاشق زبان خوندنم و عاشق چایی خوردن و نفس کشیدن توی مغازمونم توی زندگیم انقد عاشق چیزی بودم ؟

عاشق چیزی که داشته باشمش و دلم براش له له بزنه ؟

بوده که انقد صمیمانه چیزی رو دوست داشته باشم یا کسی رو

شده انقد یه چیزی برام هر شب تکرار شه و من هر روز دلم پر بکشه برای تکرار دوبارش؟

یه چیزی رو داشته باشم و کنار دلم باشه اما باز دلم تنگ باشه براش

این همه حس عجیب غریب رو باهم داشتم؟

قبلا یه دوست داشتن فوق العاده ای توی وجودم بوده از اونا که با دیدنش قلب هری بریزه

دست و پام یخ کنه و قلبم انقد بکوبه که بترسم که نکنه مشخص شه این کوبشش روی سینه م

و اون حس خاص هیچ وقت برام تکرار نشد البته که اونو نداشتم و شاید اون نوع دوست داشتن قابل لمس تر بود و قابل فهم تر

اون نوعش فرق میکرد

این اما دوست داشتنی هست که توی بغلمه هر روز داره تکرار میشه و هیچ وقت کهنه نمیشه

دوست داشتن آدم هایی هست که هیچ رابطه ی فامیلی با هم نداریم و قرار نیست بینمون نسبتی برقرار شه

ولی همه چیز برای من طوریه که فرای تصوره

من یه خونواده ی جدید دارم

خونواده ای که خودم انتخابشون کردم و هیچ اجباری و تعهدی و امضای توش نیست

رابطه ای که خودم نگهش داشتم و خودم خواستمش

وقتی ناراحت بشم ازش میتونم هر لحظه ولش کنم

می خوام بگم رابطه ای نیست که موندنم توش از روی اجبار و بال وپر بسته بودنه

رابطه ایه که من عاشقشم

و عاشقش هر شی و هر چیزی که اطرافشه

و دارم توش رشد میکنم

دارم یاد میگیرم

دارم خودمو توش پرورش میدم دارم

گهگاه دلم میخواد از شدت این دوست داشتن بشینم و گریه کنم

قلبم طاقتش رو نداره انقدر مهربونی و محبت رو

 

+ تاريخ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 11:12 نويسنده |
هر روز که سردفترمون رو میبینم بیشتر به این قضیه مطمئن میشم که پول واقعا مهمه اما چیزی که مهمتره اخلاقیاته.اخلاق واقعا مهمتره

محبت کسی رو به دل داشتن و خیلی با ارزشتر محبت کسانی رو به دل داشتن و بالعکس بیشتر به درد من یکی میخوره ینی میخوام بگم توی دنیای مزخرفه ما که هیچ چیزی قطعیت نداره قطعا چیزی که باید ملاک ارزشمندیه آدما باشه نوع تفکر و محبته

و من دارم این روزا همه ی اینا رو تمرین میکنم

تمرین میکنم محبت دیگران رو به دلم داشته باشم و

باید یه جوری بشم که انقد قوی و محکم باشم که اصلا نرنجم از دیگران و حتی بتونم درکشون کنم

دارم سعی میکنم

باید بتونم باید بشه

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷ساعت 12:12 نويسنده |
دیروز  با شوق وذوق به آقای بهار گفتم که تولد خانم تابستان رو چه کار کنیم

و اون با سردی جوابمو داد من دلم یه خرده گرفت ولی بعضی آدم ها روشون سرمایه گذاری شده سرمایه ی عمر و آدم با یه رفتار سرد سرمایه رو به باد نمیده.میده؟

میخوام آروم بگیرم آروم زندگی کنم آروم باشم آرامش باعث میشه تصمیمات هیجانی نگیرم چه جوری میشه که همه اینا رو میدونم اما موقع عمل اصلا این چیزا یادم نیست.کاش یکی بود به وقت هیجانی بودنم بهم یادآوری کنه که ساکت شو هر وقت آروم شدی تصمیم بگیر هر وقت آدم بودی

کسی هست که به من بگه چه جوری میشه که یادم بمونه ؟

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:46 نويسنده |
سرِکارم .برق نرفته.البته مدتهاست که کاسبی افتضاحه و کار خاصی نداریم که انجام بدیم

بعد از عید بهمون گفتن از خرداد ماه حقوقمونو زیاد میکنن و الان هرماه خیلی سخت و نصفه نیم حقوق قبلی رو میگیریم و اصلا نمیفهمیم که چه جوری میره

با این وضعیت که داریم بعید نیست که کلا نتونن حقوقمونو بدن و این برای یه آدم سی ساله واقعا ترسناکه

خدا رو شکر که مسئولیتهای دیگه ای ندارم خدا رو شکر که تنهام و درگیری و دلبستگی ذهنی به مشکلات اقتصادیم اضافه

البته که وجود یه رابطه ی عاطفی اونطور که حالمو خوب کنه لازمه اما فعلا در شرایط موجود خوبه که نیست چون احتمالا ترکش شرایط داغون به رابطه م برخورد میکرد

البته که یه آدم بالغ مسئولیت انتخاب هاش رو به عهده میگیره البته که من هنوز به بلوغ ذهنی نرسیده م ولی نسبت به انتخاب هام بی تفاوت نیستم

چرا این حرفا رو میزنم چون نیاز دارم با خودم حرف بزنم وقتی باخودم حرف میزنم ارومتر میشم

چه لزومی داره که اینجا با خودم حرف میزنم شاید یکی گذری اینا رو خوند و من هم دیده شدم

دیده شدن؟بله متاسفانه آدمیزادی که منم نیاز دارم به دیده شدن

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:6 نويسنده |
خب الان حالم نسبتا خوبه دارم با خودم و صد البته دیگران مدارا می کنم اون صدای درونم هنوز باهام حرف میزنه و این یکی از خوبی های زندگیمه.وقتی باهام حرف میزنه من زنده ام و من همیشه زنده ام.جدیدا داره بالغ میشه و داره کم کم یاد میگیره که هر اتفاقی که بیوفته من باید مسئولیت خودم رو قبول کنم و اینکه باید واقعا دنبال رفتار آدما مثلا کوتاهی اونا نامهربونی و بد قولی و هر چرت و پرت دیگه ای نباشم و به کسی نسبت ندم.توی همه ی اتفاق ها کاش یادم باشه اولش اون لحظه که یهو از رفتار و هر اتفاق ناراحت میشم جای اینکه پنچر شم به خودم بگم خب چکار باید کرد خب من چه جور باید رفتار کنم من چه نقصی داشتم و توی این اتفاق چطور باید بهترین رفتار رو بکنم بدون اینکه رفتار بقیه رو نگاه کنم سعی کنم خودم رو توی این اتفاقات قوی کنم و عاقل اینو واقعا میگم دلم میخواد همچی آدمی بشم دلم میخواد خودم رو هم اذیت نکنم من واقعا توی اتفاقات سعی میکنم طلب کار نباشم ولی خودمو واقعا اذیت میکنم نباید خودمو هم اذیت کنم

من رفتار حامد رو میپسندم توی اتفاقات یه جوری آروم برخورد میکنه و ساکت که آدم کیف میکنه نمیدونم چجوره که همیشه حق با حامده واقعا چه جوره به خاطر این که من حامدو قبول دارم  یا به خاطر اینکه نحوه ی رفتارش آرومه و بهترین تصمیم رو میگیره

نمیدونم

+ تاريخ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:9 نويسنده |
نوشته بود که شما در دریایی زندگی می کنید که گهگاه مواجه و این طبیعیه

وشما شناگر هستید هر موجی باعث میشه شما شناگر ماهری بشی

هر مشکلی که سمت ما بیاد باید توی اون مشکل خودمون رو بیشر بشناسیم

اوهوم

 

+ تاريخ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:56 نويسنده |
سی ساله ای بحران زده ام و تنها چیزی که بهم آرامش میده و تنها چیزی که برام لذته گوش کردن به شجریانه

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

اخ که چه میکنه

من واقعا دختر به درد نخوری هستم امروز با مامانم دعوا کردم و دلشو شکوندم

 

+ تاريخ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷ساعت 20:23 نويسنده |
دارم فکر میکنم چجور میشه که روحمو بزرگتر کنم

دلم میخواد روحم یه اقیانوس باشه که با یه سنگ متلاطم نشه نه که یه برکه ی پرتلاطم

چه جوری میشه که اینجوری شه

توی وجودم یه چیزایی هست که باعث تلاطمم میشه

دارم باهاشون برخورد میکنم

بلوغ آدما همینه دیگه

با ترس های القا شده دارم برخورد میکنم

صبورتر و با حوصله تر

باید بتونم باید بتونم

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ساعت 10:58 نويسنده |
امروز یه صبح خیلی قشنگ بارونی بود.دیشب خیلی زود خوابیدم حِدود ساعت 12 رفتم توی رختخواب.پنجره ی اتاقو باز کردم و نگاه کردم به پرده ی اتاق که هی پف میکرد تا وسط اتاق.اون آهنگ شجریان اومد توی سرم که یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ...دلم رفت برای اون اهنگ.دلم تنگ بود.

صبح زود پاشدم سرحال و یه کم توی لحافم کش و قوس اومدم.پنجره ی باز هوایخوشکل صبحو آورده بود توی اتاقم پاشدم ضد آفتابمو زدم و موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون

فکرشو نمیکردم یه بارون خوشکلی زده بود و بوی پیچ امین الدوله تمام مغزمو پر کرد حالم فوق العاده خوب شد

صدای گنجیشکا،نم بارون روی درخت و گلای سفید توی پارک آخ که خدا چی میشد همیشه همینطور باشه هوا.دلم تنگ بود دلم تنگ خودم تنگه مغازه.وقتی رسیدم محضر هم دلم تنگ بود.به حامد پیام فرستادم که دلم تنگ شده واقعا دل ادم نباید انقد راحت تنگ شه و اون گفت کدوم خری اینو گفته و من گفتم من.گفتم که وقتی هنوز هستی و میدونم که امروز میام مغازه نباید دلم تنگ شه اینطوری.و دلم تنگه اینطور

با معصومه و حامد قرار گذاشتیم امروز کلپچ بخوریم برای افطار.و من از اون لحظه که این قرار رو گذاشتیم این دلتنگیم بیشترم شده و تنها کلمه ی که مغزم هی تکرار میکنه کلمه ی مهاجرت هست.

مهاجرت مهاجرت.امیدوارم که بشه که بشه اون چیزی که حالشونو خوب کنه

الان بهترین کار اینه که توی ذهنم زندگی رویایی رو تصور کنم

به نظرم کار فوق العاده ایه حتی اگر هربار با هم فرق کنه

ولی مدتهاست به این فکر میکنم من فقط یه کلبه ی کوچیک میخوام توی یه جای سرسبز که فقط از آرامشش لذت ببرم و اصلا با هیچ کس ارتباط نداشته باشم تصورش حالمو جا میاره

کلاس زبانو همچنان میرم و دوسش دارم گهگاه با حامد اصطکاک پیدا میکنم توی فهم درسا.

ورزشمم میکنم و بعد ماه رمضون احتمالا استخر رو حداقل یه روز درهفته داشته باشم شایدم حداکثر

انقققدر دلم کلاس سه تار می خواد که احتمالا یه پیگیری بکنم

شبانه روز کمه برای زندگیم چند روزیه که کتاب نخوندم

دلم میخواد همینجوری بنویسم

گهگاهی خودمو تراپی میکنم ینی مشکلاتمو منشایابی میکنم و فکر میکنم بدک نباشه

دارم سعی میکنم عصبی نشم و واقعا مدتیه که خیلی خوب از پسش براومدم

سعی میکنم به خودم برسم و دارم از پسش بر میام

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ساعت 10:40 نويسنده |
حامد و معصومه شش تا کتاب داستان برام خریدن و یه فلاسک خوشکل و عالی 

صفحه ی اول کتابا برام نوشتن و مهر کوک رو به صفحه ی اول و آخر کتابا زدن 

چند روزی میشه که اینا رو گرفتم و فرصت نبود بخونم 

دیشب شروع کردم 

اولیش نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی 

کتاب خوبیه نثرشو دوست دارم 

لذت میبرم از خوندنش 

شخصیت اصلی داستان مثه من با خودش حرف میزنه سوال میپرسه دوس دارم اینکارشو

من مرجع خوبی نیستم برای اینکه بگم کتاب خوبیه یا نه 

چون انقدر این کتابا برای من عزیز هستن که لذت بردنم ممکنه به خاطر این باشه 

هر وقت که کتاب رو شروع میکنم دست خط بچه ها رو میخونم 

و دلم ضعف میره 

معصومه میگه حامد با حوصله انتخاب کرده 

به خاطر حوصله ای که حامد به خرج داده 

به خاطر نوع نوشتنشون 

به خاطر اون مهرهای عزیز 

میمیرم برای این کتابا 

 

 

+ تاريخ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 11:54 نويسنده |
قضاوت کردن مزخرف ترین کاری هست که ما میتونیم بکنیم

و من دارم تمام تلاشمو می کنم که اینکار رو نکنم

اگر تنها کار زندگیم اصلاح این قضیه باشه برام پروژه ی سنگینیه

چون هر لحظه واسه ی هر اتفاقی که همسو با فکر من نیست ممکنه قضاوتی انجام بدم

و در یک لحظه باید توی ذهنم بگذره که من جای اون آدم نیستم و از دنیای درونی اون ادم هیچی نمیدونم

پس بپذیرم همه چیز رو و قضاوت الکی نکنم

خیلی سخته و من باید تمام تلاشم رو بکنم

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷ساعت 9:35 نويسنده |
بدجوری افتاده توی سرم این رویای فوق العاده زیبا.و میدونم که تخیلی به نظر میاد میدونم که ممکنه جوگیرانه باشه ولی الان برای من واقعا یه رویاییه که حالمو خوب میکنه.پس بهش پروبال میدم حتی اگر در همین حتی رویا باقی بمونه.

وقتی فکر میکنم که تنها زندگی می کنم انقدر حال خوبی پیدا میکنم که حد نداره .

وقتی فکر میکنم که توی زندگیم نگاهم به دهن کسی نیست که بگه این کارو بکن یا نه.

البته که خونواده ی من در برابر خیلی از خونواده های دیگه خیلی منو ازاد میزارن ولی چه جوری میشه که جدا شد از خونواده.فکرش خنده داره

وقتی چشمامو میبندم و خودم رو توی یه جای سرسبز تصور میکنم که فقط صدای آبشار میاد و منی که دراز کشیدم و چشمامو بستم و قطره قطره آبی که میپاشه رو تن و صورتم و گوش میکنم به صدای آبشار و هرچی که جزو طبیعته آخ زنده میشم

فکر میکنم که مثلا توی ایسلندم

عکساشو میبینم و حسرتش دیوونم میکنه

یا فکر کن یه کلبه رو تصور میکنم که وسط یه دهکده ی دور افتاده که سگ سرماست و پوشیده از برف

صدای حیونای وحشی میاد صدای هیزم خشکی که میسوزه

فضای کلبه ی کوچیکم تاریکه با یه نور زرد کم جون

منم یه چایی یا یه نوشیدنیه گرم (از این جهت که شاید توی اون کشور چایی مرسوم نباشه )توی یه لیوان دسته دار فلزی

پشت پنجره برف میاد برف میادو قصد نداره که حالا حالا ها بند بیاد

کتابمو باز میکنم یا شایدم دفتر , و میرم توی دنیای خودم

چقد خوب میشه که بتونم به این آرامش برسم

میشه؟

نمیدونم

نمیشه این تصور توی خود ایران باشه ؟

نمیدونم

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ساعت 12:14 نويسنده |
توی کلاس زبان باید راجع به رویا می نوشتیم 

من خیلی فکر کردم و دیدم که ووووه چقد عالیه این رویا

اینکه انقد پول داشته باشم که شروع کنم به سفر 

نه سفر توریستی طوری 

منظورم خونه به دوش بودنه

خب خیلی رویاییه ولی شدنیه 

اینکه یه ون داشته باشی مجهز 

بعد سفر کنی باهاش همش 

البته خب باید یه کاری هم انجام بدی 

خب من فکر کردم که میشه کار چرم انجام بدم 

بعدش 

سفر کنی بری تو دل طبیعت 

بری تو جنگل 

آتیش درست کنی 

دور آتیش بشینی خیره شی بهش 

داستان آدما رو بشنوی 

حرف بزنی 

غذا درست کنی روی آتیش 

طلوع غروب 

شنا کردن توی آب 

آزاد 

رها 

 

+ تاريخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:11 نويسنده |
امروز جمعه ست 

امروز فقط شجریان گوش کردم شجریان گوش کردن توی هر شرایطی برای من مسکنه 

همش میگم توی دلم که تنها موهبت ایرانی بودن دونستنه شجربانه 

وقتی می گه نظری کن که به جان آمدم از تنهایی میشه که نمرد براش؟

+ تاريخ جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ساعت 18:29 نويسنده |
از عاجز بودن متنفرم و از اینکه خودمو پیش بقیه درمونده نشون بدم متنفرتر

ولی الان توی این ساعت عاجز ترین آدم دنیام 

پرحسرت ترین آدم دنیام 

داغون ترین آدم دنیام 

چون امشب به این فکر کردم که زندگی من به تلف ترین شکل ممکن میگذره

یه آدمی هستم ک سی ساله ام  ی سی ساله ی پرحسرت 

پر بغض 

یه سی ساله ی به معنای واقعی پر پر

دلم به آدمایی خوش هست که مثل حباب روی آب هستن

یه لحظه هستن  و ممکن لحظه ی بعد نباشن

اصولا وقتی نسبتی نباشه هیچی قطعیت نداره و تو یه سرگردونی بین واقعیت و خیال 

+ تاريخ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶ساعت 0:43 نويسنده |
دارم یه کتاب میخونم که تا حالاش خیلی برام خوب بوده

برای افسرده ای که منم

نه که تاثیر گذار باشه نه

اینکه قبول دارم حرفشو اما نمیتونم عمل کنم

از این نظر که انگیزه ای ندارم

زندگی انگیزه می خواد

ندارمش و اینجوری فایده نداره

انگیزه ای که وابسته به دیگران باشه دیر یا زود تمومه

انگیزه ی درونی می خوام که برای زندگی بجنگم که صفر تا صدش  دست من باشه

ندارمش

از رمق میندازه منو این نبودن انگیزه

توی سه شنبه ها با موری یارو میگه ادم باید به همه عشق داشته باشه

دارم و وقتی صمیمیت یه طرفه میشه اذیتم میکنه

اذیتاااا

من آدمی هستم که عاشق رابطه های صمیمی و خنده های دوستانه و همدلی و ...

ولی همه این نیستن

و این قشنگ به هم میریزه منو

 

مت

.

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ساعت 10:22 نويسنده |
خب امروز نرفتم کلاس زبان موندم خونه ماماینا رفته بودن تهرانو و من باید خونه میموندم 

خانم میم چتد وقت پیشا میگفت خواهرزاده ش خیلی به خودش احترام میذاره و برا خودش ارزش قایله چون هر وقت توی اینترنت بخواد فایلی رو باز کنه قبلش به خواهرش نشون میده که تشخیص بدن مناسب سنش هست یا نه .این از نظر اون ینی برا خودش ارزش قایله ولی از نظر من ینی دیگران براش انتخاب میکنن که چی تغذیه کنه و ...شاید اشتباه فکر کنم ولی در حال حاضر همچین نظری دارم

+ تاريخ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 20:14 نويسنده |
امروز آقای ه جیمی پیام داد که حالم خیلی خوشه و پر از انرژی هستم خواهش میکنم اذیتم نکن همش

گفتم چشم ...

بله من در این حد ادم اذیت کنی هستم

البته که قصدم واقعا این نیست که اذیت کنم زیادی حساس میشم بعد یه وضعیت بحرانی پیش میاد که نابود میشم و نابود میکنم و این واقعا از نقاط ضعف منه

سعی میکنم آقای ه جیمی رو اذیت نکنم چرا اذیتش میکنم ؟

شاید تنها ادمیه که به حرفم گوش میکنه و منو تحلیل میکنه و من احساس می کنم که از بهترین و ناب ترین رفیقامه

وقتی که چرندیات درونم رو بهش میگم اذیت میشه وقتی حساسیت های مزخرفیدارم اذیت میشه

چون اون یه آدمیه که خودش رو میتونه کنترل کنه و آروم باشه ولی من آدمیم که لحظه ها رو میترکونم و متلاطمش میکنم

می خوام نکنم اینکارو

 

 

 

+ تاريخ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 19:6 نويسنده |
دلم میخواد توی خونمون تنها باشم همش

نمیدونم این نشونه ی خوبیه یا بدیه

اصلا چرا همش اینم که چه کاری خوبه چه کاری بد

اه

بدم میاد از اینکه برای انجام هرکاری یا انجام ندادن هرکاری ارزش گذاری می کنم و با خودم یه چک می کنم تا ببینم کار درستی هست یا نیست و اگر هست خب راحت انجامش میدم و اگر نه توجیه ش می کنم

و در هر صصورت یه نگرانی بابت کارایی که انجام میدم و انجام نمیدم دارم

چرا من باید انقدر  دنبال تایید گرفتن باشم

من دلم میخواد تنها باشم خب دلم میخواد پسند دیگران فرقی توی این قضیه نداره

دلم میخواد توی خونه بمونم روزها و هفته ها

و هیشکی نگه خرت به چند

گهگاهی حتی اینجا هم خودمو سانسور میکنم که اگر آشنایی اینجا را خوند قضاوت نکنه

خب قضاوت کنه خب نظرش عوض شه خب

من اینجوری ام

دیشب دوباره به هم ریختم

دوباره و هزارباره

و حالا فهمیدم مشکل چیه

بیشتر فهمیدم

ناراحت شدم به خاطر برخورد خانم میم

برخورد خانم میم منو ناراحت میکنه گهگاه

ناراحت بود و من بهش گفتم چرا ناراحتی گفت میگذره

گفتم قلقلکت بدم ؟

گفتش بدتر میشم

و سعی نکرد حالش خوب شه

چرا؟؟؟؟

شاید مسخره به نظر برسه که من انقد رو این قضیه حساسیت نشون میدم

وقتی آدم بیشتر زمان زندگیشو با کسی به اشتراک میذاره لحظه لحظه

و ذره ذره ی رفتارها اهمیت پیدا میکنه

 

+ تاريخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 13:49 نويسنده |
امروز توی محیط کارم یه اتفاق وحشتناک افتاد

شوهر همکارم توی دفترخونه با همکارم دعواش شد

چه دعوایی

سرِ پول

خب نمیشه بگی سرِ پول

پول بهانه ست

چیزی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که چی میشه که آدم مجبور میشه تحمل کنه

هووووف

از یکی بدت بیاد بهش فحش بدی ولی باهاش زندگی کنی؟

وحشتناکه

این اتفاق برای من اگر بیوفته میمیرم

چون من فرماندهیم توی قلبمه

اگر روزی کسی توی زندگیم باشه حتما از روی دوست داشتنه

فکر کنم هر دختری به خاطر خود دوست داشتن ازدواج میکنه

یعنی یه نفر رو انقدر دوست داشته باشی که دوری واست سخت شه

که باید لحظه لحظه ت رو باهاش شریک شی

حتی لحظه های ساده و روزمره

همه چیزت رو باهاش شریک شی

خب این در صورتی ممکنه که دوست داشتن وجود داشته باشه

و اگر  غیر از این باشه اون آدم به نظرم مبتذله

خیلی وحشتناکه غیر از این رخ بده

و تحمل کنی یه آدم رو

ازدواج حتما تکامله خب

یعنی تو باهمه ی سیاهی های وجودت برای من قابل قبولی

و من با همه ی سیاهی های وجودم برای تو قابل قبول

روشنی های وجودترو دوست دارم

روشنیهای وجودمودوست داری

فکر نکنم چیزی غیر این باشه

من سعی میکنم حال تو رو خوب کنم

تو سعی میکنی حال منو خوب کنی

خیلی مراقبت میخواد

خیلی خیلی خیلی

ازدواج غیر از این باشه فاجعه ست

تنها بودن بهترین کار ممکنه وقتی نمیتونی کسی رو کنارت داشته باشی

کسی رو کنارت داشته باشی که این نوع تصور رو داشته باشه از همراه بودن

چقدر مهمه که ادما با هم سر این چیزا صحبت کنن

چقدر مهمه

خیلی خیلی خیلی

ایده ال زندگی برای من اینه که کسی باشه که تو رو بفهمه تو هم بفهمیش

سعی کنی بفهمی

سعی کنه بفهمه

این کلمه ها مهمه این کلمه ها کلی معنی داره

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:41 نويسنده |

پری شب رفتیم سینما دیدن فیلم اینو بگم که من خیلی خوشحال و سرحال بودما می خواستیم بریم نگار رو ببینیم بعد که نشستیم تو سال دیدیم که عه اکسیدانه .نگو ه جیمی اکسیدانو گرفته بود و به ما گفت نگار.اما خب چون از اکسیدان خیلی تعریف شنیدم خب خوشحالتر شدم که اینکارو  کرد.وای خدا ولی فیلم افتضاح بود داشت حالم به هم میخوردا اصلا نمیتونستم تحملش کنم

بعد اینکه بچه ها می خندیدن

خنده که چه عرض کنم قهقهه من داشتم عصبی میشدم واقعا.تحمل داشتم میکردم فیلمو .یه جا ه جیمی  گفت زهرا چتتتتتته؟

گفتم هیچ

بعد که فیلم تموم شد گفت چی شد؟

گفتم اعصابمو خرد کرد فیلم

و هیچ کس هیچی نگفت تو ماشین

دیشب توی مغازه خانم میم  گفت چت شده بود یهو تو

گفتم فیلمه عصبیم کرد گفت من که خیلی خندیدم

من تو دلم داشتم فکر میکردم خدایا به چی آخه

چرااااااا؟کجاش خنده داشت

حامد هم گفت فیلمو کوفتمون کردی اصلا نذاشتی لذت ببریم ازش

گفت تو حالتت به فیلم ربط نداشت مگه میشه یه فیلم انقدر آدمو عصبی کنه

نهایتا میمومدی بیرون میگفتی خوشم نیومده

یه جوری برخورد کردی من اصن نتونستم حرف بزنم تو ماشین

چرا واقعا چرا اعصابنیتم اونطور بود

گفتش تو ناراحتیت به فیلم ربط نداشت

گفتم باباجان من قبل فیلم کلی سرحال بودم

گفتش یه چیزی توی فیلم تو رو اذیتت کرد

گفتم نمیدونم چی بوده شاید ناخودآگاهه یادم نیست

گفت میدونی چیه

و من واقعا نمیدونستم

و بعد یواشکی بهم گفت اول فیلم راجع به مهاجرت بود و تو کلا دوباره بهم ریختی

یهو چراغ مغزم روشن شد که عه

شاید درست میگه

چه خوب میدونه منو

وقتی یکی انقد آدمو میدونه آدم حالش خوب میشه

و حالم خوب شد اون شب

کلی خندیدم سه تایی

کلی شاد بودیم سه تایی

و رفتیم خونه ی آقای آذری واسه خرید چرم

و تو راه کلی آهنگ شاد

کلی ه جیمی پشت فرمون به قر دادن

بهش گفتم از روده طلبمو خواستم و چه چرتی بهم گفت

و گفتش نباید جوابش رو میدادی

بعد گفت میخوای بهش زنگ بزنم ؟

گفتم آره اگر فکر میکنی در شان تو هست

گفت نه بحث این چیزا نیس

بهش زنگ میزنم که طلبتو بگیری

گفتم باشه مرسی و قرار شد زنگ بزنه

دوستای واقعی همش به درد هم میخورن

باید بگم چقد به درد بخوری تو

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:29 نويسنده |
از دیروز تا حالا دارم بی وقفه اهنگ خوب شد همایون شجریان رو گوش میکنم

اصلا آرامشش بهم جون میده

دیشب از یه روشی استفاده کردم و جواب داد

چند روز نبودم توی تلگرام عمدی البته

چون اخرین بار اصلا درک نکردیم همو

گفت حوصله خودشو نداره و میخواد بره تو خودش

و منم دیدم که چاره ای نیست

بنابراین به تلگرامم سر نزدم

بعد از دو روز رفتم توی تلگرامم و دیدم که سراغمو گرفته

و باز که حرف زدیم بازم همو محکوم کردیم و اون گفت باید بخوابه و

باز نتیجه ای نگرفت حرفزدن

بعضی وقتا نتیجه نمیده حرف زدن

همون وقتا که هی سعی میکنیم حرف های خودمونو بزنیم

خب فهمیدم الانم وقتش نیست

خودم با خودم خلوت کردم که ببینم چمه که انقدر اذیتش میکنم

چمه که انقد باهاش به مشکل بر میخورم

سعی کردم که درکش کنم

سعی کردم ماجرا رو از زاویه ی اون هم ببینم

و بعد که گیر کاررو فهمیدم یه متن بلند بالای طولانی نوشتم و ساعت سه شب براش فرستادم

تا صبح پاشه و بخونه

صبح یه استیکر لبخند گذاشتو و یه قلب که میدونی چقد قلب

بعد منم یه استیکر که جوابشو داده باشم

سعی کردم انرژی بدم بهش

دو ساعت بعد پیام داد که دخدرم وقتی اینهمه درکو فهم میبینم ازت حالم خوب میشه

خوشحالم که بعد از این همه مدت تونستم حالشو خوب کنم

کاش یادم نره که باید حواسم باشه

کاش دوباره بی فکر و کله خر نشم

کاش دوباره اذیتش نکنم

کاش کاش

اما چطور

نمیدونم

کاش یکی کمک کنه

بگه چه جور ممکنه واقعا چه طور ممکنه

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:56 نويسنده |
خب اینکه از پریروز فالووینگای اینستاگراممو به طرز تراکتور واری زیر و رو کردم

همه رو آنفالو

وقتی قرار باشه یه کم متن های خصوصی تر بذارم توی اینستاگرام

قرار نیست فک و فامیل باشن

مونده خواهر و زن داداش ها که نمیشه که

طوری هم نیست

من خیلی آدم حساسی نیستم در این زمینه

کانال های تلگرامم رو هم حذف کردم حتی کانالای کتاب کانال های خوب

چرا؟

فکر کردم زیادی همه چیز دم دست باشه من زیادی خرفت میشم

راستش از دلم خیلی خیلی خیلی گله دارم

بس که سر به راه نیست

خسته م کرده

واقعا نباید این طور باشه

مطمئنم که می خواد بره از این خراب شده و واقعا دلم نفهم بازی در میاره

واقعا دل به چی خوشه

هوووف

پیشرفت و خوشبختیه یه آدم

خوشحالیه یه آدم اینه که بره از اینجا

و دل من از رفتنش ناراحته

بعد هی به خودش میگه اخ که چرا

هی میگه چه خوشحاله که میخواد بره

آخه یکی نیست به این دل خر من بگه که خب چرا نباید خوشحال باشه

معلومهکه باید

یکی به دلم بگه تو هم خوشحال باش از خوشی و خوش بختیش

از این که حالش خوب بشه خوشحال باش

دلم سعی میکنه که درک کنه

ولی دوباره و هزار باره خر میشه

الاغ میشه

تو خودش میشکنه آوار میشه رویِ من

بعد اشکمو در میاره هر شب و هر شب

هی بهش میگم اخه چرا انقدر بی قراری

اروم شو

تو گوشش نمیره که نمیره

بعد دوباره قاتی میکنه

خاطره بازی میکنه

شعر و نوشته و حرفا و عکسا رو هزار بار مرور میکنه

با جزییات

با کلیات

با شطحیات

و هر کوفت و مرض دیگه

به وجد میاد

لبخند میزنه

افسرده میشه

گریه میکنه

میره تو فکر

بهم میگه نمیتونم نبینمش

نمیتونم نباشه نمیتونم آروم باشم و خانمانه طاقت بیارمش

میگم خب خوشبختی مهمه

میخواد بره دنبال خوشبختی

اونجا شاده خوشحاله خوبه راضیه

میخواد بره خب آدمی که باشه و احساس شادی نداشته باشه پژمرده میشه

میخوای پژمرده شه ؟

دلم میگه معلومه نمیخوام پژمرده شه

معلومه میخوام حالش خوب باشه

معلومه که باید دوباره شور زندگی بگیره

حقشه

بس که خوبه

ولی حس کن نبودنشو

اخ که دردم میگیره میگمش دوستت داره زیاد

این دوست داشتن بهترین اتفاق دنیاست

چقدر تو دوست داشتنو یاد گرفتی چقدر زنده شدی اخه

نگو این حرفا رو اخه

باز میره تو خودش

میگه این چه دوست داشتنیه

این چیه

بهش میگم میخوای بری

میگه اووووووو معلوم نیست که بابا

فقط یه امید دادن به زندگیه

بعد دلم میگه میخواد دور شه امید پیدا کنه

میگمش چقد نفهمی

میگه اصلا همین که میخواد بره مهمه

حالا شدن یا نشدنش رو کاری ندارم

تصمیمش مهمه

اصلا

گیریم خودش دیده خب باید بره تا زندگیش بیوفته رو روال

دلش چی

دلشم خواسته دیگه

یعنی حتی یه لحظه دلش به من فکر نکرده

یه اپسیلن هم فکر نکرده اگر فکر کرده بود باهام حرف میزد

منو دلداری میداد

میگفت دور شدن و رفتن سخته

چرا نگفت پس

میره تو خودش

میمیره تو خودش

و من کاری بر نمیاد از دستم

هی سعی میکنم بر گردونمش به زندگی

تا حالم خوش باشه

ولی نمیشنوه نمیبینه نمیخواد

خب دلم گناه داره

وقتی منو دلم پیششیم میخندیم سرحالیم

دیشب هم سرحال بودیم

تا گفت سال بعد این موقع داریم توی تورنتو قدم میزنیم

داشت به شوخی میگفت

با امید میگفت

با شادی میگفت

دلم وا رفت

یخ شد

شکست

ای خدااااا

حق داره خب دله

دل که منطق نمیفهمه

فقط میدونم باید روبه راه شه دلم

اگر سال اخر باشه

باید خوش باشه این سال اخر

ولی اما چه طور ؟

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:37 نويسنده |
بهش تکست دادم که دلم میخواد بمونم خونمون

حوصله ندارم

و اون گفت هرکاری که درسته انجام بده من پشتتم

حرصم گرفته بود

من پشتتم فقط یه لفظه

گفتم مرسی

و ولو شدم روی تختم از ناراحتی

تصمیم گرفته بودم که تموم شه این کابوس عجیب غریب

گیج و مات بودم

برای آرامشم شروع کردم کتاب خوندن

گوشیمم گذاشتم رو سایلنت

چند دقیقه بعد پیام داده بود که اگر نظر من رو میخوای پاشو بیا

نظرمو نخواستی ولی فکر کردم قشنگ باشه که نظرمو بخوای

منم یهو درد و دلم شروع شد و بی رو در بایستی نوشتم

هی هی

و در نهایت معذرت خواستم از پرحرفی هام

میدونم حوصله ی وراجی نداره مخصوصا توی تلگرام

اومد گفت حرفت به دلم نشست

اولا پاشو بیا

دوما کلاس زبان رو دارم ردیف میکنم

و سوما بیا

چهارما و پنجما و ششما هم پاشو بیا

گفتم امروز واقعا حالشو ندارم

گفت الان برام مهمه که بیای وقتی بهت گفتم

ودیگه خودت میدونی

منم اینو تهدیدی حساب کردم و سریعا رفتم

از مهربون بودنشه واقعا

همه چی خوب بود

با صداش برامون کتاب خوند

همیشه بهترین کارا رو میکنه

همیشه دوس داشتنی ترین رفتار رو میکنه

سعی کرد که نشون بده که همه چی سرجاشه حتی بهتر

و این از خوب بودن و بزرگواریشه

من اما

چرا بزرگ نمیشم من

چرا به پخته گی نمیرسم

 

+ تاريخ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:51 نويسنده |
نوشته ی جدید؟

چی جدیدتر از این حسودی وحشتناکی که اومد توی قلبم

چی وحشتناک و خجالت آور تر از این حسودی

بهش پر وبال ندم ؟

چی میگی من حسودی کردم تموم شد رفت

در حد گریه حسودی کردم

داشت می ترکید دلم

از کی من انقد بی مقدار و کم شدم که در این حد حسودی کردم

چی شد که اینجوری شدم

ترس از تنهایی؟؟؟

ترس از چی باعث میشه من به محبتی که بین آدماست حسودی کنم

وای که من چی شدم

دارم شلوغش می کنم ؟

واقعا دارم شلوغش میکنم ؟

نه شلوغش نمیکنم

چی شده که حسودی سرک کشید توی قلبم

سرک که چه عرض کنم اومد جلوس کرد لم داد پاهاش ولو کرد

باید چیکار کنم که انقدر انحصار طلب نباشم

ای خدا

باید دور شم ؟؟؟

چاره ش دور شدنه ؟؟؟

چاره ش چیه

سرم رو تو لاک خودم کنم؟؟

گوشمو چه کنم

چشمم

حسودی راه خودشو پیدا میکنه

منو تبدیل میکنه به یه آدم پرتوقع و دوست نداشتنی

نبدیلم میکنه به یه هیولا که چشم دیدن خوشی های دیگران رو نداره

خدایا این منم که دارم میگم چشم دیدن خوشی شون رو نداشتم

چیکار  کنم

اگر برم درست میشم ؟

اگر نباشم درست میشم ؟

نمیدونم

انتظار نداشته باشم درست میشم ؟

انتظار محبت نداشتن

انتظار دوست داشته نشدن

درست میشم ؟

انتظار دارم  منو ببینه حتما که حسودی کردم

یعنی کاری کنم منو نبینه درست میشم ؟

یعنی انتظاراتم بیشتر نمیشه ؟

یعنی کاری کنم نبینمش؟

کاری کنم که جزییات خوشی اونا رو نبینم ؟

راه حلش اینه ؟

اگر این کارا رو کنم حسودیم برطرف میشه

شعلعه ش خاموش میشه یا نه شعله ورترش میکنم

داروی درد حسادت چیه ؟

دارم پر و بال بهش میدم ؟

دارم چیکار میکنم ؟

دارم دوستی رو خراب میکنم

این کاریه که من میکنم

شاید بلد نیستم

شاید نمیدونم

وقتی باهاش حرف میزنم تو دلم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم

نکنه دارم خرابکاری میکنم

نکنه ازم ناراحت شه م

نکنه که اون رفتارش به خاطر این کارمه

بعد وقتی تصمیم میگیرم که دیگه حرف نزنم

بازم میگم نکنه دارم رفاقتو خراب میکنم

دلم تنگ میشه خودم

وای از من

وای از این پیچیدگی های ذهنیه مزخرف من

من چرا آدم نمیشم

ترس تنهاییه

ترس مورد قبول نبودن

ترس؟

باید این ترس رو از بین ببرم

امروز دوس نداشتم صبح شه

دوست نداشتم از جام پاشم

دلم نمی خواست آدمیزاد ببینم

آدم بعضی وقتا با ندیدن آدمیزاد بهتر میشه حالش

دلم میخواست بمونم توی تختم

بخوابم

بخوابم طولانی

و هیچی نفهمم

دلم انگیزه ای نداشت واسه پاشدن واسه صبح شدن

دلم میگفت برا چی کار میکنی

دلم میخواد که مست کنم

انقد که ولو شم توی تختم

و هیچی نفهمم

توی جام خرناس بکشم

بعد که پاشدم بازم تکرارش کنم

دلم خیلی چیزا میخواد وقتی که جوابی براش پیدا نمیکنه مجبوره که بیوفته یه گوشه

بشینه منتظر؟

به انتظار دیگه دوای دردا نیست

انتظاری که ته اش هیچی نیست به درد هیچی نمیخوره

پاییز بیاد که چی شه

صبح شه که چی شه

بخندم که چی بشه

وای از این دل نامیزون من

وای از این دل نفهم احمق من

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:9 نويسنده |
دلم باز هوس کافه داشتن کرده

اخخخخخخ

یه کافه ی فوق العاده با صفا

که در چوبی خوشگل داشته باشه

تصمیم گرفتن بیرون کافه هم میز و صندلی بچینم

خب پس باید یه جایی باشه که پیادرو مناسب باشه

وای که خداااا

رومیزی های گل گلیشو جون

ریز گل

شمعدونی هامو جون

انقدر که برام زنده ست که بوشونو حس می کنم

یه چندتا درخت هم توی پیاده رو هستش

از باغچه تا دیوارای کافه  نیلوفر پیچیده جون

رنگاش

بنفش

صورتی

آبی

ای خدا

تاریکی کافه

نور زردش

دم غروباش

آخخخخ

 

+ تاريخ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:37 نويسنده |
نوشته قبلی واسه دو هفته پیش بود

نمیدونم چرا ثبت مشده بود که الان انجامش دادم

وبلاگ حکم دفتر خاطراته

ماشین زمان

برمیگردم میخونمش

خب باید بگم که توی نوشته ی قبلی گفتم به جون مامان قسم خوردم که کارش نداشته باشم

اما با هزار ترفند یه کلک رشتی به خدا زدم و ازش خبر گرفتم

فکر نمیکنم بیشتر از 12 ساعت گذشت قسمم که شکوندمش

خب دیگه

چکار کنم طاقت نداشتم

عزیز دل ِ مهربونم

پسرک دوست داشتنیه من

وقتی میگه سه تاییمون دلم میخواد که از خوشالی بال درآرم

وقتی منو توی حال خوبی ها سهیم میکنه دلم میخواد به محکم ترین شکل ممکن بغلش کنم

عزیزِدل مهربونم

قصد رفتن داره

از دوست دوست تر

ازخانواده نزدیکتر

از همه چی بهترم قصد رفتن کرده

از ایران رفتن

آخخخ که دلم میترکه از تصور نبودنش

ندیدن چهره ش

حرف نزدن باهاش

شوخی هاش

قهر و آشتی ها

اگر بره من اصلا میترکم از دل تنگی

خب اما اینجوره

رفتنش امید زندگیه

نمیتونم ابراز ناراحتی کنم چون فایده ای نداره

یاد اون روز افتادم  که گفتم یه روز در میون میام

چون باید به خودم برسم

و تا روزها باهم رسمی بودیم

چون ناراحت بود از من

و من نمی فهمیدم ناراحتیشو

می گفت از خودخواهیته که نمی فهمی

کم کم می خوای بری داری یواش یواش میگی

نمیفهمی وقتی جات خالی باشه یعنی چی ؟

نمی فهمیدم یعنی چی

خلاصه

پس از کشمکشها قرار شد دو روز در هفته نیام

و بعد از مدتها اون دو روز هم حذف شد و هر روز هفته قرار شد باشم

 تازشم

اصلا هم حرف از یه روز سفر برم یه روز نیام و اینا هم اصلا

خلاصه

ولی حالا میخواد پاشه بره

اووون سر دنیا

ای بی مروت

باید یه دادگاهی باشه که به این جرایم فوق بشری رسیدگی کنه

+ تاريخ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:45 نويسنده |
آدم های اطرافمو یکی یکی از دست میدم 

آدم هایی که خیلی بیش از حد و در حد نفس دوستشون دارم

و گویا دوستم دارن

من استعداد عجیبی در از دست دادن دارم 

و الان ترس از دست دادن  پاییز کل وجودمو داره مثله خوره میخوره

و داره منو نابود میکنه 

تمام وجودم بغضه 

من نمیخوام پاییز رو از دست بدم 

دیشب بعد از چند روز 

از زور دلتنگی 

براش نوشتم که مزاحمم؟

و چیزی نگفت 

چیزی نگفتنش یعنی دارم چرند میگم 

اینو خوب میدونم که به وقت ضعف هیچ سراغی نمیگیره 

میدونم ک به وقت دل مردگیم طرفم نمیاد 

ولی الان من حمایتشو میخوام 

من میخوام که صدام کنه بگه چطوری 

بگه کدوم گوری هستی که بیخود میکنی

اینکه جوابمو نمیده ینی باید برم بمیرم 

حس میکنم ته دنیاست

دیشب تو دلم جون مامان قسم خوردم که تا سراغمو نگیره دیگه پیام ندم

و الان یه بغض اندازه ی یه کوه تو گلومه

+ تاريخ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:34 نويسنده |
دل ؟

دل چیه آخه که انقد نفهمه 

دلم یه شادی میخواد یه شادیه دل گرم کننده

 

+ تاريخ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:47 نويسنده |