|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
توی دلم اما بی قرارم نه از اونا که آشفته م کنه ها
ی جور بی قراری مثل وقتی که توی ییلاقم و همه جا رو مه گرفته و پرچینای سنگی رو می بینم
و گزنه ها رو و بابونه ها رو و مه غلیظ می خوره به موها و صورت و شبنمش می مونه
بوی نون میاد و بوی چوبی که توی تنورش می سوزه
و چراغ روشن توی بالکن چندتا خونه دورتر
از این بی قراری دارم
بی قرارم واسه اینکه برم کلاس زبان و ح جیمی رو ببینم و بهش بگم چقدر برام عزیزه
بگم که چقدر برام مهمه که برنامه هاش عملی شه
چقدر برام مهمه که اوضعش جور باشه و با معصومه با هم بتونن مهاجرت کنن
هرچند حتما حتما دل من هزار تکه می شه
ولی خب جذابیت زندگی توی این دنیا بودن اینهمه تناقض باهم هست
بهش میگم؟ نه نمی گم
خودش میدونه که چقدر برای من عزیزه و دوست داشتنی
دلم میخواد بهش بگم که از شیوه های درس دادن استاد خوشم نمیاد
درست که آدم پری هست اما برای درس دادنش برنامه نداره
نه که برنامه نداره یه کم شیوه ش قدیمیه
من اگر معلم بودم حتما حتما شیوه های جدیدتری رو امتحان می کردم
جای اینکه فقط کتاب رو روخونی کنیم خب اونو که خودمونم می تونیم
اینکه مثلا یه نمایشی درست می کردم که همه بتونیم اجراش کنیم و کلمه و گرامر رو پیاده کنیم
چه میدونم مثلا برای پرزنت پرفکت خاطره نویسی یا چه بدونم
معلمه دیگه باید شیوه های جدید داشته باشه
اینا رو بهش میگم چون نظرش برام مهمه
دیشب توی ذهنم بود که اگر معصومه و حامد برن من دیگه قم نمی مونم
نمی تونم تحمل کنم
میرم شمال
داشتم فکر می کردم که یه کلبه ی کوچیک و ادامه ی زندگی توی اون محیط جنگل رو ترجیح میدم
بعد پیش خودم گفتم چرا
تا آخر عمر همچین چیزی کسل کننده نیست ؟
چرا نباید یه برنامه ی بهتری بریزم
چرا مثل درس دادن استاد زبان که شاکی هستم ازش زندگیم که اونطوری کسل کننده تره
میخواستم به حامد بگم اینا رو
ولی اگر بگم اینا رو میزنه توی سرم و میگه که بدش میاد از این طرز فکر ضعیف
چرا ما توی این شهر زندگی میکنیم چرا انقدر شهر مرده ایه
چرا ما رشت نیستیم
چرااااااا
کاش میشد یه شعبه ی کوک توی رشت زد
حتما جواب میداد
یه مغازه ی نبش خیابون
این تفکرات دلمو میلرزونه که نکنه که خواسته ای من از زندگی سطح پایین شده باشه
نکنه تفکراتم جاری نباشه و میل داشته باشه به یه جا موندن
ذهنم خیلی پراکنده ست؟
آره خودمم الان فهمیدم وقتی داشتم فکر میکردم این روزا باز ناآرومی اومده سراغم
آهان همچنان به تغذیه م حواسم هست
برم زبان بخونم تا بیشتر از این ذهنم مغشوش نشده
بله بله
مثل اینکه اینجوریه
امروز هوا یه طوریه که حااااالم خوشه
دارم فکر میکنم که احتمالا رقیه وقتی توی دفترکارشه صدای چیک چیک بارون رو می شنوه
احتمالا ازناودون محل کارش بارون با شدت میریزه پایین
احتمالا کف دفترشون کثیف شده از ته کفش مشتریا
احتمالا بوی بارون میاد
احتمالا اونم حالش خوشه
امروز حالم خوبه
دیشب با خودم تمرین صبوری کردم که بذارم آدمها راحت زندگی و انتخاب داشته باشن
یه مقاله خونده بودم که محبت در وجود آدم باید باشه نباید اون رو در قلب دیگران جستجو کرد
هر چه قدر هم دیگران مطابق میل ما نبودند ما نباید باهاشون برخورد کنیم
باید با خودمون بگیم با این شرایط که مثلا من این آدم ها رو دوست دارم چطور باید برخورد کنم
باید خودمون رو مدیریت کنیم و دنبال مدیریت دیگران نباشیم
این خودخواهیه محضه که همه مطابق میل ما برخورد کنن
و عشق و دوست داشتن یعنی ایثار کنیم و هر چقدر هم دیگران با ما مطابق میلمون نبودن
ما نمیتونیم متنفر باشیم و بدی کنیم دیگران شرایطی دارند و توی اون شرایط کاری رو انجام میدهند
نوشته بود که ما نباید با آدمها طبق کاری که انجام دادند برخورد کنیم بلکه باید مطابق روحی که دارند
باید بهشون محبت کنیم
اون روز توی محضر یه خانواده اومده بودن که می خواستن کارهای انحصار وراثت و ارث رو وکالت بدهند به یکی از برادرا
خیلی با هم بد برخورد میکردن خیلی بی اخلاق بودن
در حالت عادی من قضاوت میکنم یعنی مثلا توی ذهنم راجع به اون داداششون که اخمو بود و عصبانی
توی دلم میگفتم مقصره ظالمه و برچسب میزدم
اما بعد از اون مقاله گفتم خب احتمالا شرایطش واقعا بد بوده
چیکار به رفتارش دارم
اون روحی که توی وجودشه نیاز به احترام داره
خنده داره این حد از جو گیریه من بعد از خوندن یه مقاله ؟
اشکال نداره چون به نظرم درست بود جوگیریه درستیه
من سعی کردم لبخند داشته باشم و کاملا با محبت و احترام برخورد کنم
و دیدم که اون آدم عصبانی تشکر کرد
حالا بماند که بعد از اینکه کارشون تموم شد همه با هم دعوا کردند
ولی من دیگه راجع بهش قضاوت نمیکنم
دیشب چیکار کردم؟دیشب آهنگ گوش کردم
یکی از آهنگ های سالار عقیلی
یه کم بی قرارم کرد
انگار که مثلا با یکی یه قرار عاشقانه داشته باشم
توی یه شهر پاییزی با سنگفرشهای بارون خورده پیادرو
با ابرهای سنگین پر بار
با یه رودی که وسط شهر جاریه
یه بوی بارون
یه حال فوق العاده خوش
که منتظر لحظه ی موعود باشم و دل توی دلم نباشه
اون حالو داشتم
تپش قلب داشتم
سعی کردم نفس عمیق بکشم که بی قرار نشم
سعی کردم از اون حال خوب لذت ببرم
رفتم حموم
ابی گوش کردم
ابروهام رو برداشتم و این دفعه واقعا کارم خوب بود
بدنم رو ماساژدادم و کمی مرطوب کننده زدم
کمی دنیای مجازی رو چک کردم
و در آخر با شونه چوبی خوشکلم موهامو آروم شونه کردم
و خوابیدم
صبح که بیدار شدم لپ تاپ رو روشن کردم و دیدم که ح جیمی گفته بود که
دخدرم خیلی برام مهمی و با تمام مشکلات توی اوج مشکلات داشتن یه چیزایی آرومم میکنه
و یکی از مهمترینش بودن و وجودته
گفت می خوام اینا رو بدونی
چه حالی داشتم؟
خب قطعا کیف کردم
بهش گفتم خیلی کیف کردم و ممنون
آماده شدم محمد اومده بود دنبالم
پامو که از خونه گذاشتم بیرون دیدم بوی بارون میاد ولی بارونی در کار نیست
هوا ابریه
روز فوق العاده خوبیه
محضر خلوته
داشتم زبان می خوندم
و دارم فکر میکنم به سلامت روح و روانم
که خودم باشم
که مسئولیتی رو از خودم سلب نکنم و گردن دوستانم نندازم بذارم راحت باشن
بار روی دوششون رو بردارم خودم بار اضافی نباشم
بذارم اگر من رو دوست دارن به زحمت نندازمشون
اگر توی گرفتاری هاشونن سعی کنم آرومشون کنم
آروم باشم
و برای شادی خودم و آروم بودن و سلامت روانم تلاش کن
هر روز روی خودم و اشتباهاتم تمرکز کنم و یه بخشی از وجودم رو موشکافی کنم
این بهترین کاره
آره این بهترینه
خیلی حرف زدم؟
طوری نیست زهرا اینجا دفتر خاطرات روزانه ی توعه
خودت هر کاری دلت میخواد کن
دوست داری پر حرفی کن
دوست داری هیچی نگو
اهان اینم بگم که در حال حاضر از خودم راضی هستم
نه اینکه همه چیز ایده ال باشه اصلا
ولی از شخص خودم ک انقدر نقاده و سعی در اصلاح خودش داره
و واقعا کاری با اطرافیان نداره جز در چند مورد مهم که دارم اصلاح میکنم
و اینکه درسته کارم زندگیم ارتباطاتم و داناییم خیلی خیلی خیلی سطح پایینه
اما دارم تلاش میکنم که زندگی کنم و خودم رو ارتقا بدم
باید باید باید سعی کنم با روحیه باشم
باید به خودم توجه کنم
به خوده خودم
و قلبم خیلی بی قراره و دارم سعی می کنم آرومش کنم
دارم سعی میکنم آروم باشم دلیل بی قراریم هم فعلا مشخص نیست
شاید این آهنگی ک دارم گوش می کنم
شاید دلتنگی
زنگ زدم و بهش گفتم که چرا جواب نمیده و اون گفتش لزومی نداره که جواب بده
خلاصه بعد از کلی دعوا و اینکه بهم گفتش خیلی خودخواهمو چرا باید توی این شرایط بذارم برم و حوصله فکر کردن نداره و مشکلات مریضش کرده و کلی با حرص حرف زد منم همش حرف خودم
درنهایت مشتری اومده بود و گوشی رو قطع کرد
بعدش حضوری حرف زدیم و حل شد
چیزی که من باید یاد بگیرم اینه که آدم باشم
باید فراموش نکنم تحت هیچ شرایطی مثل بچه ها قهر نکنم
و این توی ذهنم باش که به قول ح جیمی هر لحظه ممکنه یکی نباشه
پس قدر هر لحظه رو باید دونست
پیام نداده که بگه دخدرم چطوری
دخدرم فلان دخدرم بهمان
امروز خیلی روز سختیه عصبی هستم
همش نفس عمیق میکشم که عصبانیتم کم شه و هیجانی نباشم
امروز معده درد دارم
امروز دلم تنگه
امروز دارم فکر میکنم که یک ماه و نیم دیگه کوک تموم میشه و من جای اینکه روزای آخر توی کوک نفس بکشم توی خونه دلم تنگه
منتظرم
حامد خداحافظی کرد
اگر اون می خواست من میرفتم
نمیدونم چطور فکر میکنه احتمالا فکر میکنه داره به صلاح من کاری انجام میده
باز اینجوری خوبه
خوبه که دوستم داشته باشه و توی ذهنش من دخدرش باشم و بدونه من چقدر زیاد دوسش دارم
نه اینکه با ناراحتی و سوتفاهم خداحافظی کرده باشه
و این الان مساله ی منه
حتما این روزا که دلار سر به فلک کشیده حال و روزش بده
و من حتما توی چشمش دخدری هستم که توی این وضعیت تنهاش گذاشتم و درکی ندارم
به شدت دوست دارم تمام ساعت های شبانه روزیم رو بمونم توی خونه و توی تنهایی یعنی مامان اینا هم نباشن.جمع اذیتم میکنه.دلم میخواد ساعت ها آهنگ گوش کنم در حال دراز کشیده و خیره به سقف هی بخوابم هی نه کسی زنگ بزنه نه کسی بخواد بیاد پیشم نه کسی ازمن انتظار داشته باشه
دلم میخواد تا آخر عمرم همینطوری منفعل باشم
فقط چایی بخورم و گهگاه اگر مودش بود یه غذایی درست کنم
این روزا خیلی توی خودم بودم توی جمع مغازه حرف نمیزدم به زور یه لبخندی میزدم
و خب طبیعتا ح جیمی هم عصبانی از این برخورد من
البته که خیلی با من راه اومد البته که هی گفت حواسم هست که یه چیزیت هست
البته که موقع خرید کردن میوه و احتیاجات خونشون وقتی میگم بمونم توی ماشین نمیذاره و میگه بیا
البته که تلاش کرده که من برگردم اما واقعا دست خودم نیست
فکر کن تو از الان بدونی تا یک ماه دیگه همه چی روی هواست
مغازه و بچه هایی که دوسشون دارم تموم میشه و بازم بخندم
مگه میشه توی فکرم و گوشه ی قلبم همچین مساله ای وجود داشته باشه و من بتونم عادی باشم
به حامد که همون ح جیمی هست گفتم که متوجه هستم که دارید منو هم تحمل می کنید توی این همه فکر مشغولیا
ولی باید بمونم خونه تا خودمو درست کنم
اون هم به شدیدترین شکل ممکن برخورد کرد و گفت
آره به فکر خودت باش حال خودتو خوب کن که تا یک ماه و نیم دیگه مغازه بسته میشه
و من یخ کردم
گفتم از فکرش مریض شدم نمی تونم برگردم به حالت عادیم
گفت هیچی رو درک نمی کنم
و یه خدانگهدارت نثارم کرد و دیگه جوابمو نداد
من بعد از کلی پیام دادن تصمیم گرفتم برم مغازه
ولی وقتی رفتم انگار که حامد واقعا خداحافظی کرده بود و منو اصلا ندید
حالش بد بود از اوضاع اقتصادی ولی میدونم که به من از سر اون بی توجهی نکرد
حتی وقتی رسوندم خونه جواب خداحافظمو نداد
فرداش بهش گفتم که نیخواد دیگه باهام حرف بزنه ؟
گفتم خدانگهدارت واقعی بود
جواب نداد
بعدش بعد از کلی انتظار بهش گفتم باشه هر جور که تو میخوای
خدانگهدار
و کلی بوس فرستادم
خیلی بده که سرنوشت این کارا رو میکنه
من انقدر عصبی هستم که مثل یه سگ هار به همه میپرم
انقدر عصبی هستم که نفسم پر از خشمه
و این منو میترسونه
زندگی نباید این کارا رو بکنه واقعا
روزای سیاه ، روزای وحشتناکیه برای من از نظر روحی
چیزی که ازش میترسیدم داره کم کم توی وجودم حل میشه
عادت به غم عادت به شرایط پژمرده
چه بدم میاد دیگران همش بهم بگن چته
و چه روزای خوبی بود این سه روز تعطیل که هیچکی رو نداشتم اطرافم
نمیخوام کسی دورم باشه
دلخوشی های من یه سرابِ
من دلم به آدمهایی خوش بود که نمیدونستم قرار نیست همیشه باشن
آدم وقتی کنار کسی نباشه وقتی رابطه دورا دور بشه همه چی تموم میشه
و منو داره میکشه این فکرا