|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
کاش میشد مثه غذا خوردن و اینا
آدم سرش رو بذاره رو بالشتش و تصمیم بگیره بمیره
و تموم
بعد گفتم نه
آدمیزاد نه
فقط من میتونستم
من میتونستم تصمیم بگیرم که بمیرم
سرم رو میذاشتم رو بالش و میمردم
بعد تو ذهنم گفتم خب اگر همه این توانایی رو داشتن
که ممکن بود بعضیا زودتر ازمن بمیرن
و بعد مرگ منو نبینن
چرا باید من این فکر رو کنم
اینکه دلم بخواد یه کسایی مرگ منو ببینن
و نبودنم اذیتشون کنه
خاطرهام اذیتشون کنه
چرا باید این فکر بیاد تو ذهنم
چرا من هنوز نیاز دارم یه سری منو ببینن
نبودن منو ببینن
متاسفم برای این تفکر بچه گانه ی احمقانه
دیوونشم
یه آدم چطور میتونه حسش رو انقد واضح بگه
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو ...