مجانی دیوانه شویم!!!
این چند روز برای منِ کم طاقت خیلی سخت گذشت ولی خوب مدیریت کردم خودمو

حوصله کردم و منطقی برخورد کردم

سعی کردم بفهمم و قبول کنم و کنار بیام و بعد به خودم بگم که خب شرایط اینه

سعی کردم داوری نکنم که البته یه کم داوری کردم غر زدم پیش خودم گریه کردم ولی در نهایت

به خودم میگفتم شلوغ بازی در نیار همینه که هست

گریه کن و بی تابی کن ولی همینه که هست چرت و پرتم نگو

بعله من سعی کردم که روی خودم تمرکز کنم و کار کنم

رفتم استخر رفتم ویندو شاپینگ توییتر چک کردم آهنگ گوش کردم وبلاگ خوندم

این وسط کارای هرز هم کردما ولی اعلان عمومی نکردم

ینی نوت نوشتم که آهای من چقد بیچاره ام چقد زندگی سخت است چقد فلان و کوفت و مرض

ولی درست لحظه ی پابلیک کردنش به خودم یک نهیبی زدم که جمع کن این خاک بر سر بازی ها رو

و هی مدارا کردم هی دخدر خوبی بودم

و کم کم داره زهر و سم بی تابی از تنم میره بیرون

واقعا هیچ چیز توی دنیا ارزش اینو نداره که زندگیمون رو هدر بدیم

واقعا نداره

گفتنش حتی سخته دیگه در مرحله ی عمل خیلی سخت تره ولی خب واقعیتیه که من بهش رسیدم

و مهم اینه که الان آرومم

دیروز با رقی حرف زدم و از زندگی گفتیم و از گلدوزی و از غذا و از گوشی های عزیزمون که پوکیدن

دیروز کمی فقط کمی زبان خوندم و بیشتر لش کردم توی خونه و از گذر عمرم لذت بردم

از سلامتی م از خودم ازهمه چی لذت بردم هرچند کمی غم گوشه ی دلم بود اما سعی کردم

باهاش در نیوفتم و اجازه بدم که قشنگ منو بچلونه و روغنمو بکشه اما من به خودم گفتم

حق نداری شلوغ کاری کنی حق نداری در بیوفتی

همینجوری گذاشتم که بیاد و جولان بده و با من بشینه و پاشه و بخوابه تا تموم شه کارش باهام

و حالا

حالم خوبه و می بینم هیچی انقد وحشتناک نیست

پس خودمو نباید ببازم نباید وا برم نباید التماس چیزی رو بکنم

باید بذارمک زندگی کار خودشو بکنه و من فقط روی خودم تمرکز کنم و روی رفتارم و خودمو بزرگ تر کنم

الان مثه چی راضی ام

و  می خوام به این شیوه ی عالی ادامه بدم

البته هنوز یه کم ترس دارم چون فکر می کنم زندگی هر بار چالشای جدید میذاره جلوی آدم

و من باید توی اون لحظه خودمو نشون بدم

 

 

+ تاريخ شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷ساعت 11:57 نويسنده |
خب نمی دونم گفته بودم که حامد تبلتشو داده به من یا نه ولی خب داده

وقتی تبلتش رو آماده کرد و بهم گفت که تبلتو استفاده کن من قبول نکردم

چون ترس اینو داشتم که نکنه بشکونمش

و قبول نکردم چون که دلم نمیومد که خسارت بهش بزنم

وقتی بهم گفت اوکی باشه منم دیگه هیچی ازت قبول نمیکنم

هیچی ازت نمیگیرم

و من سریع گفتم باشه

ولی

ولی

ولی

از اون روز روحم دلم دستم چشمم مثه چی می لرزه

حتی خوابش رو دیدم که افتاد شکست

به حامد گفتم خواب دیدم تبلتو شکوندم و حالم بده

گفتش میخوای بگی من و تو داریم ؟گفت اصلا حرفشو نزن که ارزش نداره

خب ولی برای من یه دنیا ارزش داشت

حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من تبلتو شکوندم دیروز

و هنوز به حامد نگفتم

الان درک میکنید که چه حالی دارم؟

قلبم روحم هم باهاش شکست

دیروز رفتم نمایندگی ایسوز و یارو گفت اصلا پیدا نمیشه

و من وا رفتم

ینی اصلا حالم بد

دیشب سعی کردم توی مغازه عادی باشم

ولی توی سرم همش فکر تبلت شکسته بود

چشمم همش اون صفحه ی شکسته رو میدید

دلم هی ای کاش ای کاش میکرد که ای کااااش زمان برگرده به قبل از شکستنش

ولی دوباره ور منطقیم میگفت چه فایده اتفاق افتاده الان باید چه کاری کنی

می گفت الان فقط آروم باش و دنبال چاره

اصلا یه چیز بدتر بگم چند سال پیش که تبلت رو حامد استفاده میکرد و هنوز گوشی جدید نخریده بود

من شکوندم

ینی واقعا نمیدونم چه جوری باید بهش بگم

اصلا خیلی داغونم

دیشب حامد نیومده بود مغازه

مونده بود خونه تا کلاس فرداشو آماده کنه

خب اینکه توی مغازه نبود باعث میشد که هر لحظه فکر تبلت نیاد سراغم

شب که داشتم باهاش حرف میزدم وقتی داشتم چت میکردم هی توی ذهنم بود

هی میگفتم بهش بگم تبلتو

هی گفتم نه

و نگفتم

وای دیگه نمی خوام حرف بزنم راجع به تبلت

راجع به این آهنگ بگم که همایون خونده و از صبح هی ته ذهنم داره مرورش میکنه

زیبایِ تارکِ دنیایِ بی حصار

وای با اون  صدای آروم هی همایون توی سرم میخونه و من دلم میره برای این آهنگ

عاشق کسی نیستم اما با این آهنگ هی هزار بار عاشق میشم

تبلت تبلت تبلت

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷ساعت 11:9 نويسنده |