|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
خواسته ی من از دنیا میدونی چیه
اینه که توی یه دشت که کاملا سبز باشه
روی یه تپه ی کوتاه
یه کلبه داشته باشم
یه کلبه که دورش با شمشاد محصور شده باشه
یه حیاط پر از گل
یه خونه ی ساده ی تمییز
با پنجره های چوبی که پشت ش که گلای توی گلدونش از سر و کول هم بالا رفتن
گل کاغذی
شب بو
انواع رز
همشون دست پرورده ی خودم
سبزی بکارم
و با باغچه م عشق کنم
و عصرا کتابمو بگیرم دستم و لم بدم کنار گلا و غرق شم تو دنیای خودم
تنهای تنهای تنها
گهگاهی دوستام بیان پیشم
دوستام یعنی حامد و معصومه
گهگاه یعنی هر روز؟
بدون حامد و معصومه میشه؟
نه
خب هفته ای یه بار؟کمه
خب اونا هم زندگی دارن
ای امان
به مامان که میگم میگه برو پیش یه روانشناس
پوووف
نوشتن توی وبلاگم با گوشی سخته
حامد داره کارای لب تاپمو انجام میده
چقد کار دارم باهاش
سریال دیدن
نوشتن
زبان خوندن
آخ جون
پر از دلتنگی
زندگیم مثه حبابه
دلم میخواد تموم شه زندگیم
هرچی دلخوشیم بود همشون تموم شد
دنیا چه ارزشی داره بی دوست داشتن و دوست داشته شدن
چه جوری لبخند بزنم
چه جوری سرحال باشم
چه جوری حرف بزنم
چه جوری خودمو جمع و جور کنم
دنیام مزخرف شده
کی میتونه حرف منو بفهمه
هیشکی نمیتونه
کی میتونه درک کنه
هیشکی
این همه تنهایی به خدا بی انصافیه
تنهاتر شدن بی انصافیه
این همه خودمو تحلیل میکنم تفسیر میکنم
اینهمه علاقه
چرا باید زندگی همش از من بگیره
چرا تا سی سالگی روی خوششو نشونم نداد
بعد از سی سالگی میخوام چکار کنم
چرا به من میگه به فکر زندگیت باش
زندگی چیه جز محبت
لبخند
دلداری
مگه من اومدم سمتت که الان اینکارو میکنی با من
تموم شه که راحت شم
دوس داشتن یه اتفاق فوق العاده کشنده ست و من راضی هستم به مردن
خیلی فکرم حرفم سطح پایینه؟
خب باشه برام مهم نیس سطحش چقدره
برام هیچی مهم نیست
بی انصافیه که یه آدم میاد خودشو بهت نزدیک میکنه
نزدیک و نزدیک
میاد و اعتمادتو جلب میکنه
میاد و تو رو جذب میکنه
میاد و هم صحبتت میشه
میاد و باهات درد و دل میکنه
میشه رفیقت
همرازت
وابسته
دلبسته میشی
بهت میگه چقدر بودنت خوبه میگه همیشه باش
میگی خمیشه هستم
وقتی روح و روانش ناراحته باهاشم
وقتی به ناامیدی میرسه پای حرفاشم
از نبودنم شاکی میشه
از ناراحت شدنم عصبی
انقد صمیمی که جونم به جونش
نفسم به بودنش گرم میشه
جون میگیرم
و کوچکترین کلمه ش منو زیر و رو میکنه
حالا
بعد از این همه نزدیکی
دلم من لازمش داره و نیس
دلم میگه تنگشه و اون هیچی نمیگه
دلم بودنش رو میخواد و نمیبینمش
دلم داره میترکه و اون نیست
حرف که میزنم حواسش باهام نیست
انگاری دنیا دنیای له کردنه
یه جایی دل میدی به کسی میاد لهت میکنه
رفیق کسی میشی میاد له میکنه
همه میان که له کنن و رها شن
چه جوریه که انقد بی قراره دوستی میشم
دل تنگ میشم
بی انصافیه
دلم خون میشه
نه که دنیا به کام باشه ننننه
مهم نبود دیگه بس که خواستم و نشد
حالا هم وضع همونه
اما پس ذهنم یه تصویری هست از زندگی
فوق العاده تخیلی
فوق العاده فانتزی
فقطم اینجا میشه نوشت
اینجا میشه گفتش
به زودی لب تاپم بیاد دستم هم که اینجا به روز تر هستم
تو دلم میخوام نباشم اینجا
میخوام از اینجا کنده شم
میخواد دلم که یه ون داشته باشم
یه ون مجهز
که خونه م باشه
که بگردم باهاش و یه زندگی آزادو تجربه کنم
حداقل اینکه این خراب شده نباشم
برم دنیای آزاد رو تجربه کنم
هر روز که میزنم بیرون از خونه
یه سری آدم عصبانیه حمله ور نبینم
خودمم همینطوری شدم
آخ اگر بشه که برم