|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
خواسته ی من از دنیا میدونی چیه
اینه که توی یه دشت که کاملا سبز باشه
روی یه تپه ی کوتاه
یه کلبه داشته باشم
یه کلبه که دورش با شمشاد محصور شده باشه
یه حیاط پر از گل
یه خونه ی ساده ی تمییز
با پنجره های چوبی که پشت ش که گلای توی گلدونش از سر و کول هم بالا رفتن
گل کاغذی
شب بو
انواع رز
همشون دست پرورده ی خودم
سبزی بکارم
و با باغچه م عشق کنم
و عصرا کتابمو بگیرم دستم و لم بدم کنار گلا و غرق شم تو دنیای خودم
تنهای تنهای تنها
گهگاهی دوستام بیان پیشم
دوستام یعنی حامد و معصومه
گهگاه یعنی هر روز؟
بدون حامد و معصومه میشه؟
نه
خب هفته ای یه بار؟کمه
خب اونا هم زندگی دارن
ای امان
به مامان که میگم میگه برو پیش یه روانشناس
پوووف