مجانی دیوانه شویم!!!
دلم واقعا میخواد تنها زندگی کنم دوست ندارم با پدر مادرم زندگی کنم

باید خودم اقدام کنم

اما چه جوری میشه اینکارو کرد

به مامانم گفتم که طبقه ی پایین رو به من اجاره بده گفت باشه

ولی خب هم باید پس اندازمو بدم برای پول پیش

هم بخشی از حقوقم میره برای اجاره

اگر قرار باشه که مستقل بشم باید کاملا این اتفاق بیوفته چ

ینی باید خورد و خوراکمم جدا کنم

توی این شرایط مملکت واقعا نمیشه با  این حقوق مستقل بشم

پس چه غلطی کنم  

 

 

+ تاريخ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷ساعت 12:54 نويسنده |
ye etefaghi oftade ke ghalbam hezar teke shode.

ghoshim oftad va shekast

in mohem nist

mohem ine ke chizaii toye goshim boode ke baram arzeshmande

sedahaii ke zabt karde bodam az zendegi

axaii ke gerefte boodam

az vaghti fahmidam momkene ye rozi kook nabashe

raftani be khone sedaye hamedo masome ro zabt mikardam

sedaye khoshiamono zabt mikardam

yavashaki azashon ax migereftam

az dar o divare kook ax migereftam

sedaye bachegiaye laeia

mani

sedaye zabt shodam ba dostam roze tavalode yekishon

alan hich kodomo nadaram

va in mano bish az had ghamgin mikone

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷ساعت 2:13 نويسنده |
دنیای عجیب غریبیه هرچی جلوتر میره عجیب ترم میشه

چند روز پیش در اوج نا امیدی و خستگی بودم

طوری که دلم میخواست چند مدت توی لحافم بمونم و به هیچی فکر نکنم

توی این ماجرها تنها اتفاق باحالی که داره برام میوفته اینه که همه چیز برام یه چالشی شده که توش خودمو رشد میدم

وقتی بریده بودم و فکرای نا امید کننده ای داشتم توی سرم مدام با خودم حرف میزدم و همه رو قضاوت میکردم

مدام در حال تصمیم گیری بودم ولی چیزی که مثبت بود این بود که مثل همیشه نبود

ینی نذاشتم به دنیای واقعیم وارد شه

درسته که ناراحتی معلوم و مشخص بود

درسته که غم از سر و روم میبارید اما

اما شلوغ نکردم تصمیمات مزخرفمو ابراز نکردم و انجام ندادم

هی توی درونم میگفتم

زهراا باشه باشه هرچی تو بگی همون کارو میکنم

فقط بذار الان یه کم  آروم شم

بذار یه کم استراحت کنم

یه نفس عمیق میکشیدمو آروم تر میشدم

بعد یه شب ح جیمی گفتش چته

چرا از ته دل نمی خندی

چرا چند روزِ انقد داغونی

و من با اصرار کردن اون مجبور شدم همه چیزو بگم

و باهام حرف زد و توضیح داد و راهنماییم کردو

انرژی مثبت داد

حال خودشم همچین تعریفی نیست

اما خب ظاهر رو حفظ میکنه

خلاصه من تصمیم گرفتم خوب باشم

م عزیز نیست رفته خونه پدر و مادرش و من و ح جیمی تنها شدیم

مغازه شده خونه ی ارواح

من از دیشب سعی کردم حال ح جیمی رو خوب کنم یهو تصمیم گرفتم

یهو سعی کردم کلماتم انرژی داشته باشه

باید ازش بپرسم چه جوری میشه که همین  رویه رو ادامه بدم

چه جوری میشه از انرژیم کم نشه

دیشب هرکی از دوستامون مییومد توی مغازه

درد و دلش گرفته بود از وضعیت گه مملکت

اوضاع مالی و بدبختی

و قطعا حال آدم بد میشه

اونا رفتن ح جیمی شروع کرد به طرح زدن

و من زبان می خوندم

زبان می خوندم و چایی درست میکردم

لغات زبانو بلند می خوندم ک ح جیمی هم به گوشش خورده باشه

ح جیمی آهنگ گذاشته بود

آهنگ خوشگل در دنیای تو ساعت چند است

حالم خوبه

دیشب وقتی اومدم خونه با م عزیز صحبت کردم

بعد از کلی انرژی مثبتی که ازش گرفتم رفتم ادامه ی فیلم املی پولان رو دیدم

و چقدر دوسش داشتم

قیافه ی املی پولان رو

کفشش رو

سبک زندگیش رو

و در نهایت اون مدل بوسیدن قشنگش رو

زندگی جاهایی خیلی قشنگه

یهو زشت میشه سختمیشه

مثلا امروز که قیافه ی درهم ابوالفضل خاکی رو دیدم

گفتم خوبی؟

گفت نه خوبی به ما نیومده

ما نمیمیریم که راحت شیم

زدم به یکی با موتور

توی این وضع داغون حالا شکایت هم دارم

ناراحتم براش

یه نوزاد هم داره باید پوشک بخره براش

مثل اینکه خیلی گرون شده

زندگی اینه

و من دلم میخواد هر روز حالم خوش باشه و بدی سراغم نیاد

خب حالم گرفته شد

رفتم وب گردی

و زدم زیبایی های لندن

همیشه فکرمیکنم لندن خیلی خوبه

چرا ؟؟؟

نمیدونم حسم اینه

نشونه هاش اینه که همه ی لغات انگلیسی که بلدم تلفظ بریتیشش رو ناخودآگاه میدونم

یا حدس میزنم

چون ابر و مه و اون حال گرفته شو دوس دارم

اصولا هرجا که ابر و مه و سنگ فرش و پیاده رو باشه دوس دارم

المان ها رو دیدم

وب گردی منو برد توی نقاشی های زیبا

از آبرنگ

فکر کنم آبرنگن اینا

دیدنش حالمو عالی میکنه

اون بازتاب آدم ها روی نم بارون توی خیابون

اون نور چراغ شهری

پاییز داره میاد

دلم یه دوس داشتن ناب میخواد

از اونا که دلمو بلرزونه و قرارمو بگیره

برم برم عکسا رو ببینم

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷ساعت 11:26 نويسنده |
خب احساس میکنم چیزی در زندگی من وجود نداره که براش  شب و روز نداشته باشم

چیزی وجود نداره که به خاطر علاقه بهش و دست پیدا کردن بهش بی قرار باشم و زمان از یادم بره

داشتم فکر میکردم یه هدفی باید باشه خب نمیشه که

یه چیزی که باعث بشه من  پویا باشم

نمیدونم

یه کاری یه حرفه ای

دلم در حال حاضر هیچ چیز نمیخواد جز تنهایی

دلم میخواد توی رشت زندگی کنم

و برای خودم زندگی کنم و کسی رو  نشناسم

دلم میخواد صبح ها با آرامش از خواب پاشم و برم بیرون برای خرید

توی پیاده روها ی رشت

تو بارون رشت

توی بوی سبزی و بوی بارون و خاک

دلم ضعف  میره برای این زندگی

دلم میخواد یه شناگر بزرگ بشم

یکی که توی دریا و اقیانوس شنا کنه

دلم میخواد به بقیه شنا یاد بدم

واقعا چیزی که از ته دلم میخوام اینه که تنها باشم

و کسی کاری با من نداشته باشه

 

+ تاريخ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷ساعت 13:37 نويسنده |