مجانی دیوانه شویم!!!

عصری که داشتم میرفتم مغازه یه کم دلم آشوب بود 

به خاطر این هورمونهای لعنتیه من خودم کشف کردم که دچار سندرم پیش از قاعدگی هستم.

قبلا انقدر ادا اصولی نبودم یه مدت خیلی زیادی بود که من هر چند وقت یه بار میرفتم توی یه فضایی که تا خودم و نابود نکنم ول کن نباشم

خرابکاری میکردم غمگین بودم غمگین در حدی که انگار دنیا به ته رسیده 

گریه انقدر گریه میکردم که چشمام در حدی پف میکرد که انگار زنبور زده

همش هم بی مورد ینی اون لحظه دلیل براش پیدا میکردم ولی خب بی مورد بوده

امروز یه نگاه به خودم کردم و فهمیدم من فقط و فقط دچار سندرم قاعدگی ام 

باید روزهای قبلش حتما قرص بخورم انقدر زجر نکشم 

تنها چیزی که یادم بود این بود که دیگه هیچ وقت تصمیماتی خیلی مهم نگیرم اون روزا رو و خوشبختانه نگرفتم 

بگذریم میخواستم بگم آشوب داشتم و میخواستم باهاش مبارزه کنم

عمیق نفس میکشیدم 

باور نمیکنین یهو افتادم تو ییلاق 

یه بوی چوبی از دور توی هوا بود 

یه مه کمی توی هوا بود 

ای خدا 

شبیه دم اذان مغرب توی ییلاق 

همون حال و هوا اومد  سراغم 

خدا رو شکر بخاطرش  

+ تاريخ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸ساعت 11:3 نويسنده |