|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
وای بر من
اینهمه ثبات نداشتن اینهمه بی قراری اینهمه غمگین بودن واقعا خجالت آوره
من باید چکار کنم که توی این حال نمونم
و از اون مهم تر مهم تر مهم تر انقدر بگیر نگیر دار نباشم
یه روزی پر از انرژی یه روز خالی
درسته مملکت ما داغونه
درسته که هیچی رو نمیشه ارزیابی کرد زندگیمون رو هواست
ولی منم کاری نمی کنم
نمی دونم احتمالا چیزی نمی بیبنم
احتمالا خسته شدم از اوضاع
ولی باید یه راهی باشه برای فرار از این افسردگی
چیز دیگه ای که منو اذیت میکنه اینه که من الان 31 سالمه و هنوز توی خونه هستم
و این منو اذیت میکنه
من دلم نمیخواد بمونم خونه
دلم میخواد جدا شم مستقل شم اینجوری هیچ وقت رشد نمی کنم
بله می بینم که زندگی م به اونجا رسید که ادامه ش دیگه لزومی نداره
بله بله درست شنیدین لزومی نداره
من نمی تونم ادامه بدم با این شرایط و مجبورم که ادامه بدم و چقدر هم آدم نخواستی و نچسبی به نظر میرسم
زندگیِ من همش تحمل کردن بوده
همش تنش بوده و بی توجهی
و بله من به جایی نرسیدم
ایده آل های ذهن من خیلی عجیب غریب نبود
یه صداقت ساده ی بی آلایش
یه دوست داشتنِ بی سیاست
ساده و ساده
همه چی ساده اما زندگی همش رو سرکوب کرد
آدم ها آدمای بی سیاست رو دوست ندارند
آدما راستی و صداقت براشون بی ارزشه
کسی هست که قیافه ی زشت ما رو دوست داشته باشه وقتی توی اوج غم هستیم
حرف از زیبایی ظاهر نزنه وقتی اعتماد به نفسمون پوکیده؟
کسی هست که دست بکشه به دل رنج کشیده ی ما بگه خرت به چند
کسی هست که برای ما و خوب شدن ما وقت بذاره
کسی هست که ما رو بخواد حتی وقتی توی بدترین روزهامون هستیم
کسی هست که ما رو اون جور بخواد که پیچیده نباشه؟
نیست
زندگی ادامه ش چ فایده ای داره وقتی انقدر ناعادلانه ست
دلم برای خودم میسوزه
برای خودِ تنهام
همه فراموش کردن منو
همه راحت گذشتن و البته که حق بااونا بود
هرکس زندگیه خودش رو داره و درستش اینه که اولویتها رو باید رعایت کرد
ولی من دلم برای خودم میسوزه که توی تمام جوونیم دنبال یه حس ناب دوست داشتن بودم
وقتی باید به زندگیِ خودم و پیشرفت فکر میکردم دنبال دوست داشتن و دوست داشته شدن بودم
و خب کی بها میده به کسی ک تشنه ی محبته
چیزی که میدونم اینه که من یه وقتایی از ماه توی یه بحران وحشتناکی قرار میگیرم
توی اون روزا من به همه ی دنیا بدبینم
از خانواده م متنفر میشم حوصله ندارم
کوچیکترین چیزا اذیتم میکنه حساس میشم به صدا به شلوغی
و یه بمب در حال انفجارم و تصمیمایی میگیرم که خودمو زودتر نابود کنم
و جدیدا یاد گرفتم بذارم بگذره ولی لامصب طولانی میشه انگار
مثلا ایندفعه میدونستم که ربطی به بیرون نداره و همه ی مشکلات از درون منه