مجانی دیوانه شویم!!!
یه کتاب دارم میخونم که اسمش عصبانی های عصر ما هست

من خودمو توش میبینم و کاش راه درمانم توش باشه وگرنه ک خیلی عذاب اوره

توی این کتاب نوشته عصبی بودن ناشی از اضطرابه

اضطراب یه رفتاریه که آدم در برابر خیال پردازی درونش دچارش میشه

توهم هایی که درونش میسازه و واقعی نیست

ترس اما یه رفتاریه که آدم در برابر یه مانع بیرونی انجام میده و منطقی تر به نظر میرسه و ....

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:10 نويسنده |
حال بدی دارم 

دراز کشیدم رو تختم چراغ رو خاموش کردم 

در رو بستم 

چشمامو بستم 

و در حالی ک با فکرای مزخرف سردرد آورم دست و پنجه نرم میکردم

یهو صدای ناله ی مامانو شنیدم از درد چیزی ک یهویی بهش خورد 

و یه لحظه جلوی چشمم اومد ک چندتا آدم سیاه پوش وحشتناک با کلاشینکف

وارد خونه شدن و پایینو به خون کشیدن 

و حالا منم تنها توی این تاریکی منتظرم ک پیدام کنن و ..

تمام وجودم حالی شد قلبم ریخت از این تصویر فاجعه 

می ترسم 

از همه چیز میترسم 

از زندگی میترسم ک انقدر گیج و گنگم میکنه 

از تنهایی میترسم 

از بی اخلاقی هام میترسم 

از ضعیف بودن و نادونیام میترسم 

تموم شه کاش این کابووس 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:32 نويسنده |
در آستانه ی سی سالگی ام 

امسال تنها سال قبل از سی سالگیمه 

دارم فکر میکنم توی بهترین دوران زندگیم چی داشتم چی به دست آوردم چه کردم 

و هرچی فکر میکنم فقط هدر دادنه 

وقتی فکر میکنم میبینم متاسفانه خیلی زندگیه خوشی نداشتم

هی راجع بهش فکر میکنم ک کجای کارم ایراد داشت 

که کجای کارم من کم کاری کردم و میفهمم از شخصیت تکامل نیافتمه 

لذت نبردن

همش آینده رو خواستن 

جوونیم رفت و من الان توی این اتاق تاریک منزوی ترین آدم دنیا شدم 

خب نشد ک نشد 

ذاتا آدم بدی نیستم اینو میدونم

اما شخصیتم قوی نیست 

و این قوی نبودن داره منو زجر میده 

تلاش میکنم ک قوی باشم اما درست در جایی ک باید ضعیف میشم و نمیفهمم چه میکنم 

این روزا دارم فکر میکنم چقد خالی شدم از ذوق 

من اون دختری ام ک متنای ادبی تا مدتها بی هوشش میکرد؟!

من اون دختری ام ک بلند میخندید؟؟

تا مدتها جلوی آینه آرایشای مختلف امتحان میکرد ؟؟؟

چه بلایی سرم اومده 

چرا هیچ چیز منو راضی نمیکنه چرا دنبال هیچی نیستم 

چرا دلم خالیه سنگه 

تبدیل شدم به آدمی ک هیچ اعتقادی نداره 

آدمی ک لال شده 

کور شده 

کر شده 

چرا هر کاری برا نجاتم از این وضعیت میکنم جواب نمیده 

خودمو دارم میرسونم به صفر 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:17 نويسنده |
تبدیل به یه آدم خرفتی شدم ک عمرا توی سن بیست سالگی نمیخواستمش 

خب درسته ک اتفاقای خوب هم داشتم اما چیزی ک باید داشته باشم نه 

تبدیل به ی آدمی شدم ک توی روز تعطیل روی تختم فقط میخوابم انقدر میخوابم تا خسته شم 

نهایتش اینه ک در حالیکه دراز کشیدم روی تخت دارم کتاب میخونم 

دلم به زندگی کردن نمیره 

دلم به هیچی نمیره و تنها کار مثبتی ک میکنم کتاب خوندنه

بی فایده ست زندگی و جوونی اینطوری بی فایده ست

کلی فکر میکنم ک چه کنم از این انگلی بودن خلاص شم

کلاس یوگا

زبان خوندن یاد گرفتن زبان آرزومه

موقع عمل ک میشه حوصلشونو ندارم

هیچ دوستی هم ندارم

هیچ تفکری هم ندارم

انگیزه ای حتی 

میدونی من وقتی با اطرافیانم ارتباط میگیرم اونا رو اشباع میکنم 

و خودم توی تنهاییه خودم بال بال میزنم

و تن میدم و شکایتی نمیکنم

من توجه اطرافیانمو همش میخوام جلب کنم در حقیقت رضایتشونو

کی من انققققدر واویلا شدم

همه ی دوستای هم جنسمو پیچوندم رسما هی دوست هم جنسی ندارم

فقط رقی مونده ک اونم گهگاهی باهم حرف میزنیم ولی در هر حال نابه

حامد و معصومه هم هستن با اینکه ادعا میکنیم ما آدمای نزدیکی هستیم ولی من تنهام

تنهایی شاخ و دم نداره

من از تنهایی اصلا شکایت ندارم ک اگر داشتم بیشتر نمیشد

تنها مشکلم این کرختیه این خرفتی

و هیچ تلاشی هم براش نمیکنم

دلم میخواس دختره پر تب و تابی باشم همونطور ک بودم

آرزوهای رنگی داشته باشم

آرزوهای رنگی دارم ولی به خودمم نمیگمش

مسخره ست حتی برای خودم

من آدم واویلایی هستم

آدمی هستم ک خیلی فکر میکنم خیلی با خودم کلنجار میرم و نوع رابطه م با اطرافیانم آخ ک مخلصانه ترین رابطه ی دنیاس

و این باعث میشه خیال اطرافیانم از بودنم راحت باشه

 مثلا وقتی یکی از اطرافیانم به مشکل بخوره من نفر اولم

وقتی درد و دلش وا شه تا صبح من پا به پاش و سنگ صبور میشم 

اما اما خودم توی تنهایی دست و پا میزنم 

موجود واویلایی ام

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:14 نويسنده |
میگن که آدما رو باید از اطرافیانش شناخت و من خیلی خوشحالم ک اطرافیانم حامد و معصومه هستن

خب یه چیزایی رو آدم باید تو فضاش باشه تا بفهمه

و من الان توی اون فضام

من همیشه به حرفای حامد فکر میکنم حتی اگر ک مخالفم باشه بهش فکر میکنم

گهگاهی کاملا حق رو به خودم میدم و بعدا ک همه چی عادی میشه میفهمم حق کاملا با اونه

دنیای فکری آدما از زمین تا آسمون فرق داره و من الان اینو بهتر  میفهمم که نباید خیلی به عقاید خودم پافشاری کنم.باید به حرف بقیه فکر کنم وای یه چیز خیلی مهم دیگه اینه که صبوری مهمترین خصلت حامده خونسردی وای خونسردی وقتی من خون خونمو میخوره اون خونسرده حتی بعضی وقتا انقد اذیتش میکنم که قاتی میکنه از دستم و حرف نمیزنه باهام تا یاد بگیرم خونسرد باشم معصومه هم میتونه خودشو کنترل کنه یعنی بیشتر مواقع بلده چطور خودشو جمع و جور کنه من اما دارم یاد میگیرم و بعد از چارسال دارم کم کم به این نتیجه میرسم که راه آرامش اینه که برای ناراحتیام دنبال دلیل نباشم

حامد یه بار که خیلی ناراحت بودم اصلا دلیلش یادم نیست

گفت دخترم آدما باید به هم آرامش بدن وقتی آرامش ندن کم کم دور میشن بقیه ازش

و حرفش رو سنجاق کردم به سینه ام

دارم گوش میدم به حرفای حامد البته گاها از دستم در میره ولی بهتر شدم

یادم باشه آدما کنارم آروم باشن

میدونم حامد آدم کاملی نیس ولی بودنش برای من غنیمته

یه دوست تمام عیار ششدانگ

قاااابل اعتماد

ضعفامو میگه اشتباهاتمو میگه و من تلاش میکنم رفعش کنم

 

+ تاريخ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:21 نويسنده |