مجانی دیوانه شویم!!!
حال بدی دارم 

دراز کشیدم رو تختم چراغ رو خاموش کردم 

در رو بستم 

چشمامو بستم 

و در حالی ک با فکرای مزخرف سردرد آورم دست و پنجه نرم میکردم

یهو صدای ناله ی مامانو شنیدم از درد چیزی ک یهویی بهش خورد 

و یه لحظه جلوی چشمم اومد ک چندتا آدم سیاه پوش وحشتناک با کلاشینکف

وارد خونه شدن و پایینو به خون کشیدن 

و حالا منم تنها توی این تاریکی منتظرم ک پیدام کنن و ..

تمام وجودم حالی شد قلبم ریخت از این تصویر فاجعه 

می ترسم 

از همه چیز میترسم 

از زندگی میترسم ک انقدر گیج و گنگم میکنه 

از تنهایی میترسم 

از بی اخلاقی هام میترسم 

از ضعیف بودن و نادونیام میترسم 

تموم شه کاش این کابووس 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:32 نويسنده |