|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
دراز کشیدم رو تختم چراغ رو خاموش کردم
در رو بستم
چشمامو بستم
و در حالی ک با فکرای مزخرف سردرد آورم دست و پنجه نرم میکردم
یهو صدای ناله ی مامانو شنیدم از درد چیزی ک یهویی بهش خورد
و یه لحظه جلوی چشمم اومد ک چندتا آدم سیاه پوش وحشتناک با کلاشینکف
وارد خونه شدن و پایینو به خون کشیدن
و حالا منم تنها توی این تاریکی منتظرم ک پیدام کنن و ..
تمام وجودم حالی شد قلبم ریخت از این تصویر فاجعه
می ترسم
از همه چیز میترسم
از زندگی میترسم ک انقدر گیج و گنگم میکنه
از تنهایی میترسم
از بی اخلاقی هام میترسم
از ضعیف بودن و نادونیام میترسم
تموم شه کاش این کابووس