|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
دلم میخواد یه دل خوش داشته باشم که دست خودمه البته
ینی اینکه واقعا و واقعا خوشی های من هیچ ربطی به هیشکی نداره والا
الان دلم میخواد که اون چیزی که میخوام رو تصور کنم
اینکه یه خونه دارم با یه آشپزخونه ای که سینک ظرفشویی و اجاق گازش جلوی پنجره باشه
و حال بزرگ ، بزرگ ینی جوری که بشه یه پنجره ی بزرگ داشته باشه
مثلا در حد شش متر پنجره ، والا
بعد یه پرده ی حریر
که راحت بشه چپ و راستش کرد
رنگ روشن
مثلا کرم
یا سفید
بعد روزا پرده ها رو میکشم
وااااای
خدااااا
آشپزی می کنم
چایی دم میکنم
و کتاب می خونم
و آرامش میگیرم
ساعتها فکر میکنم
و برای خودم مینویسم و چایی می خورم
چه خوبه
و خودم برنامه ی زندگیمو دستم میگیرم
کاش دنیا طوری شه
که هیچ کس کاری به تو نداشته باشه
و همه سرشون تو زندگی و لذت های خودشون باشه
وقتای ناراحتی خواب پناهگاه منه
امروز از اون روزا بود ک من فقط خوابیدم تا کمتر فکری شم
کمتر خرابکاری کنم
صب اوضاعم داغون بود تو دفتر انقدر ک هیشکی باهام حرف نمیزد
اوضاعم داغونه و نمیتونم باهاش کنار بیام
نمیتونم باهاش کنار بیام و در ظاهر دارم این کار رو میکنم
دارم خودمو محروم میکنم از آدمایی ک میخوام و جایی ک میخوام
و این باعث شده اشکم دم مشکم باشه
اشکال نداره این روزا هم میگذره
پیش بینیش کرده بودم همون روزای اول
انقدر امروز حالم بد بود ک به مامان گفتم دوست دوران دانشگام مرده
تا اینکه دست از سرم برداره تا بتونم راحت گریه کنم راحت خودمو تو اتاقم حبس کنم
حتی وقتی دارم بامداد خمار رو میخونم وقتی دختره رحیم نجار رو توصیف میکنه
وقتی حال دلشو میگه آرامشم میره و تپش قلب میگیرم
و اصلا این حالو دوس ندارم
دوست داشتن و هیجانش و بی قراریش واقعا اذیتم میکنه
هی پیش خودم میگم کاش توی یه جای دور
خیلی دور
یه کلبه ی خیلی کوچیک داشتم رو دامنه ی یه کوه
و هیشکی نبود و من فقط خودم بودم
خودم فکر میکردم و اصلا آدمی نبود ک سنگ بندازه تو برکه ی قلبم و متلاطمم کنه
خب اما وبلاگ نوشتن یه سینه ی پر میخواد یه سینه ی پر ک نیازی به تماشاگر نداشته باشه
2-آدما مثل هم نیستن و وقتی چندتا آدم ک مثل هم نیستن تو یه رابطه ی نزدیک قرار میگیرن اصطکاکی بوجود میاد ک وقتی دودش میره توی چشم اونی ک توی تیم تک نفره ست خب درسته ک یه رابطه ی نزدیک یه تیم باید باشه نه دو تیم اما خب واقعیت همیشه انقدر ایده آل نیست .خواهی نخواهی من منم و اونا ما حالا هر چقدر ک من تلاش کنم این کلمات با بار منفی رو لز ذهن و زبون دور کنم ک نه آقاجان من شمام ما باهمیم توی شوخی و جدی ما باهمیم آخ ک من دارم خودمو به زور توی جمع اوتا میکنم و روزی میرسه که توان مبارزه با من و تبدیلش به ما قلبا و روحا نمیمونه و فاجعه اونجاست ک فقط تو اهمیت این قضیه رو میدونی و این یعنی اون ماجرای من و ما چه من بخوام چه نخوام درسته
من از این من و ما گفتن از اینکه تو اونوری من اینور بدم میاد
3-من خیلی توی سرم حرف میزنم این حجم از حماقت و خریت واقعا عجیبه
شب انقدر منتظر بودم به ی پیام تلگرام ک آره حق با توعه ک نباید منو ما باشه معلومه ک اینطوری نیس معلومه ک تو هم با مایی و تک نیستی معلومه ک فکرت چرنده و اما....
مسخره ست من یه آدم مسخره ی درون گرای خرم ولی همینم همین جوری هستم
اما هنوز یک دختر لجباز و یه دنده و لوس و نچسب و نفهم و ...
نمیدونم چرا آخه
چرا یه کم عاقل نمیشم پخته نمیشم چرا شخصیتم ثبات پیدا نمیکنه
البته سعی میکنم بهتر باشم اما فراموشی همه ی زندگیه منو به گند میکشونه
در آستانه ی 29 سالگی هستم
چند روزیه ک دارم یه فکر جدیدی تو سرم پرورش میدم
یه نظر یا نگاه جدید به زندگی شاید
سال 90 وقتی تازه کارکردن رو شروع کرده بودم
توی بیست و سه سالگی به نمایندگیه بیمه فکر کردم و
الان هنوز سر همون کارم و بازم به نمایندگی بیمه فکر میکنم
الان دارم فکر میکنم از بیست و سه سالگی به بعد خیلی اتفاقا دیگه نیوفتاد
خیلی جالبه
خیلی دردناکه
غم انگیزه
توی تمام مدت قبل از بیست و سه سالگی
تمام مدت دانشگاه
هر وقت چشمای ح رو میدیم قلبم از جاش کنده میشد
با یه سرعت وحشتناکی میکوبید قلبم
انقد ک میترسیدم نکنه معلوم شه تپیدنش از پشت لباس
دست و پام یخ میکرد
توی اون دوران کتاب خوندن لذت بخش ترین ها بود
توی اون دوران لعنتی شجریان گوش کردن لذتی داشت ک با هیچ چیز قابل قیاس نیست
توی اون دوران گوشیه موبایل نعمتی بود ک آااااخ
قبل از بیست و سه سالگی این هجم از حماقت بی سابقه بود
این حجم از کله خر بودن
بی قراری دل تو دل نبودن
آخخخخخ
تو چشاش سلام دادن تو چشاش حرف زدن تو چشاش خدافظی کردن که نرو لامصب آخه
که التماس ک نرو ک بمون همینجا بخون آخه همشو از چشمای احمق من
الان
در آستانه ی بیست و نه سالگی
نه تپیدنی
نه بی قراری
نه تپش قلبی
نه هیچی
مثه یه سنگ که ترک بداشته اعتمادم به آدما ترک برداشته و این
بدترین اتفاق دنیاست
که حتی به بهترین و دوست داشتنی ترین آدمای اطرافت هم اعتماد نتونی کنی
حالا در آستانه ی بیست و نه سالگی خوشحالم از بابت اتفاق نیوفتادن اون حماقت بیست و سه سالگی و قبلش
که شاید الان پشیمون بودم نمیدونم
در آستانه ی بیست و نه سالگی هستم و در دوست داشتن هیچکی رو مخلص تر و پایه تر از خودم ندیدم