مجانی دیوانه شویم!!!
خب الان همین الان عصر جمعه دقیقا در آستانه ی بیست و نه سالگی 

حتی وقتی دارم بامداد خمار رو میخونم وقتی دختره رحیم نجار رو توصیف میکنه

وقتی حال دلشو میگه آرامشم میره و تپش قلب میگیرم

و اصلا این حالو دوس ندارم 

دوست داشتن و هیجانش و بی قراریش واقعا اذیتم میکنه 

هی پیش خودم میگم کاش توی یه جای دور 

خیلی دور 

یه کلبه ی خیلی کوچیک داشتم رو دامنه ی یه کوه 

و هیشکی نبود و من فقط خودم بودم 

خودم فکر میکردم و اصلا آدمی نبود ک سنگ بندازه تو برکه ی قلبم و متلاطمم کنه 

 

 

+ تاريخ جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵ساعت 18:59 نويسنده |