|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
حتی وقتی دارم بامداد خمار رو میخونم وقتی دختره رحیم نجار رو توصیف میکنه
وقتی حال دلشو میگه آرامشم میره و تپش قلب میگیرم
و اصلا این حالو دوس ندارم
دوست داشتن و هیجانش و بی قراریش واقعا اذیتم میکنه
هی پیش خودم میگم کاش توی یه جای دور
خیلی دور
یه کلبه ی خیلی کوچیک داشتم رو دامنه ی یه کوه
و هیشکی نبود و من فقط خودم بودم
خودم فکر میکردم و اصلا آدمی نبود ک سنگ بندازه تو برکه ی قلبم و متلاطمم کنه