|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
اما هنوز یک دختر لجباز و یه دنده و لوس و نچسب و نفهم و ...
نمیدونم چرا آخه
چرا یه کم عاقل نمیشم پخته نمیشم چرا شخصیتم ثبات پیدا نمیکنه
البته سعی میکنم بهتر باشم اما فراموشی همه ی زندگیه منو به گند میکشونه
در آستانه ی 29 سالگی هستم
چند روزیه ک دارم یه فکر جدیدی تو سرم پرورش میدم
یه نظر یا نگاه جدید به زندگی شاید
سال 90 وقتی تازه کارکردن رو شروع کرده بودم
توی بیست و سه سالگی به نمایندگیه بیمه فکر کردم و
الان هنوز سر همون کارم و بازم به نمایندگی بیمه فکر میکنم
الان دارم فکر میکنم از بیست و سه سالگی به بعد خیلی اتفاقا دیگه نیوفتاد
خیلی جالبه
خیلی دردناکه
غم انگیزه
توی تمام مدت قبل از بیست و سه سالگی
تمام مدت دانشگاه
هر وقت چشمای ح رو میدیم قلبم از جاش کنده میشد
با یه سرعت وحشتناکی میکوبید قلبم
انقد ک میترسیدم نکنه معلوم شه تپیدنش از پشت لباس
دست و پام یخ میکرد
توی اون دوران کتاب خوندن لذت بخش ترین ها بود
توی اون دوران لعنتی شجریان گوش کردن لذتی داشت ک با هیچ چیز قابل قیاس نیست
توی اون دوران گوشیه موبایل نعمتی بود ک آااااخ
قبل از بیست و سه سالگی این هجم از حماقت بی سابقه بود
این حجم از کله خر بودن
بی قراری دل تو دل نبودن
آخخخخخ
تو چشاش سلام دادن تو چشاش حرف زدن تو چشاش خدافظی کردن که نرو لامصب آخه
که التماس ک نرو ک بمون همینجا بخون آخه همشو از چشمای احمق من
الان
در آستانه ی بیست و نه سالگی
نه تپیدنی
نه بی قراری
نه تپش قلبی
نه هیچی
مثه یه سنگ که ترک بداشته اعتمادم به آدما ترک برداشته و این
بدترین اتفاق دنیاست
که حتی به بهترین و دوست داشتنی ترین آدمای اطرافت هم اعتماد نتونی کنی
حالا در آستانه ی بیست و نه سالگی خوشحالم از بابت اتفاق نیوفتادن اون حماقت بیست و سه سالگی و قبلش
که شاید الان پشیمون بودم نمیدونم
در آستانه ی بیست و نه سالگی هستم و در دوست داشتن هیچکی رو مخلص تر و پایه تر از خودم ندیدم