|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
وقتای ناراحتی خواب پناهگاه منه
امروز از اون روزا بود ک من فقط خوابیدم تا کمتر فکری شم
کمتر خرابکاری کنم
صب اوضاعم داغون بود تو دفتر انقدر ک هیشکی باهام حرف نمیزد
اوضاعم داغونه و نمیتونم باهاش کنار بیام
نمیتونم باهاش کنار بیام و در ظاهر دارم این کار رو میکنم
دارم خودمو محروم میکنم از آدمایی ک میخوام و جایی ک میخوام
و این باعث شده اشکم دم مشکم باشه
اشکال نداره این روزا هم میگذره
پیش بینیش کرده بودم همون روزای اول
انقدر امروز حالم بد بود ک به مامان گفتم دوست دوران دانشگام مرده
تا اینکه دست از سرم برداره تا بتونم راحت گریه کنم راحت خودمو تو اتاقم حبس کنم