|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
امسال تنها سال قبل از سی سالگیمه
دارم فکر میکنم توی بهترین دوران زندگیم چی داشتم چی به دست آوردم چه کردم
و هرچی فکر میکنم فقط هدر دادنه
وقتی فکر میکنم میبینم متاسفانه خیلی زندگیه خوشی نداشتم
هی راجع بهش فکر میکنم ک کجای کارم ایراد داشت
که کجای کارم من کم کاری کردم و میفهمم از شخصیت تکامل نیافتمه
لذت نبردن
همش آینده رو خواستن
جوونیم رفت و من الان توی این اتاق تاریک منزوی ترین آدم دنیا شدم
خب نشد ک نشد
ذاتا آدم بدی نیستم اینو میدونم
اما شخصیتم قوی نیست
و این قوی نبودن داره منو زجر میده
تلاش میکنم ک قوی باشم اما درست در جایی ک باید ضعیف میشم و نمیفهمم چه میکنم
این روزا دارم فکر میکنم چقد خالی شدم از ذوق
من اون دختری ام ک متنای ادبی تا مدتها بی هوشش میکرد؟!
من اون دختری ام ک بلند میخندید؟؟
تا مدتها جلوی آینه آرایشای مختلف امتحان میکرد ؟؟؟
چه بلایی سرم اومده
چرا هیچ چیز منو راضی نمیکنه چرا دنبال هیچی نیستم
چرا دلم خالیه سنگه
تبدیل شدم به آدمی ک هیچ اعتقادی نداره
آدمی ک لال شده
کور شده
کر شده
چرا هر کاری برا نجاتم از این وضعیت میکنم جواب نمیده
خودمو دارم میرسونم به صفر