|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
خب درسته ک اتفاقای خوب هم داشتم اما چیزی ک باید داشته باشم نه
تبدیل به ی آدمی شدم ک توی روز تعطیل روی تختم فقط میخوابم انقدر میخوابم تا خسته شم
نهایتش اینه ک در حالیکه دراز کشیدم روی تخت دارم کتاب میخونم
دلم به زندگی کردن نمیره
دلم به هیچی نمیره و تنها کار مثبتی ک میکنم کتاب خوندنه
بی فایده ست زندگی و جوونی اینطوری بی فایده ست
کلی فکر میکنم ک چه کنم از این انگلی بودن خلاص شم
کلاس یوگا
زبان خوندن یاد گرفتن زبان آرزومه
موقع عمل ک میشه حوصلشونو ندارم
هیچ دوستی هم ندارم
هیچ تفکری هم ندارم
انگیزه ای حتی
میدونی من وقتی با اطرافیانم ارتباط میگیرم اونا رو اشباع میکنم
و خودم توی تنهاییه خودم بال بال میزنم
و تن میدم و شکایتی نمیکنم
من توجه اطرافیانمو همش میخوام جلب کنم در حقیقت رضایتشونو
کی من انققققدر واویلا شدم
همه ی دوستای هم جنسمو پیچوندم رسما هی دوست هم جنسی ندارم
فقط رقی مونده ک اونم گهگاهی باهم حرف میزنیم ولی در هر حال نابه
حامد و معصومه هم هستن با اینکه ادعا میکنیم ما آدمای نزدیکی هستیم ولی من تنهام
تنهایی شاخ و دم نداره
من از تنهایی اصلا شکایت ندارم ک اگر داشتم بیشتر نمیشد
تنها مشکلم این کرختیه این خرفتی
و هیچ تلاشی هم براش نمیکنم
دلم میخواس دختره پر تب و تابی باشم همونطور ک بودم
آرزوهای رنگی داشته باشم
آرزوهای رنگی دارم ولی به خودمم نمیگمش
مسخره ست حتی برای خودم
من آدم واویلایی هستم
آدمی هستم ک خیلی فکر میکنم خیلی با خودم کلنجار میرم و نوع رابطه م با اطرافیانم آخ ک مخلصانه ترین رابطه ی دنیاس
و این باعث میشه خیال اطرافیانم از بودنم راحت باشه
مثلا وقتی یکی از اطرافیانم به مشکل بخوره من نفر اولم
وقتی درد و دلش وا شه تا صبح من پا به پاش و سنگ صبور میشم
اما اما خودم توی تنهایی دست و پا میزنم
موجود واویلایی ام