مجانی دیوانه شویم!!!
تبدیل به یه آدم خرفتی شدم ک عمرا توی سن بیست سالگی نمیخواستمش 

خب درسته ک اتفاقای خوب هم داشتم اما چیزی ک باید داشته باشم نه 

تبدیل به ی آدمی شدم ک توی روز تعطیل روی تختم فقط میخوابم انقدر میخوابم تا خسته شم 

نهایتش اینه ک در حالیکه دراز کشیدم روی تخت دارم کتاب میخونم 

دلم به زندگی کردن نمیره 

دلم به هیچی نمیره و تنها کار مثبتی ک میکنم کتاب خوندنه

بی فایده ست زندگی و جوونی اینطوری بی فایده ست

کلی فکر میکنم ک چه کنم از این انگلی بودن خلاص شم

کلاس یوگا

زبان خوندن یاد گرفتن زبان آرزومه

موقع عمل ک میشه حوصلشونو ندارم

هیچ دوستی هم ندارم

هیچ تفکری هم ندارم

انگیزه ای حتی 

میدونی من وقتی با اطرافیانم ارتباط میگیرم اونا رو اشباع میکنم 

و خودم توی تنهاییه خودم بال بال میزنم

و تن میدم و شکایتی نمیکنم

من توجه اطرافیانمو همش میخوام جلب کنم در حقیقت رضایتشونو

کی من انققققدر واویلا شدم

همه ی دوستای هم جنسمو پیچوندم رسما هی دوست هم جنسی ندارم

فقط رقی مونده ک اونم گهگاهی باهم حرف میزنیم ولی در هر حال نابه

حامد و معصومه هم هستن با اینکه ادعا میکنیم ما آدمای نزدیکی هستیم ولی من تنهام

تنهایی شاخ و دم نداره

من از تنهایی اصلا شکایت ندارم ک اگر داشتم بیشتر نمیشد

تنها مشکلم این کرختیه این خرفتی

و هیچ تلاشی هم براش نمیکنم

دلم میخواس دختره پر تب و تابی باشم همونطور ک بودم

آرزوهای رنگی داشته باشم

آرزوهای رنگی دارم ولی به خودمم نمیگمش

مسخره ست حتی برای خودم

من آدم واویلایی هستم

آدمی هستم ک خیلی فکر میکنم خیلی با خودم کلنجار میرم و نوع رابطه م با اطرافیانم آخ ک مخلصانه ترین رابطه ی دنیاس

و این باعث میشه خیال اطرافیانم از بودنم راحت باشه

 مثلا وقتی یکی از اطرافیانم به مشکل بخوره من نفر اولم

وقتی درد و دلش وا شه تا صبح من پا به پاش و سنگ صبور میشم 

اما اما خودم توی تنهایی دست و پا میزنم 

موجود واویلایی ام

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:14 نويسنده |