|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
وقتی تبلتش رو آماده کرد و بهم گفت که تبلتو استفاده کن من قبول نکردم
چون ترس اینو داشتم که نکنه بشکونمش
و قبول نکردم چون که دلم نمیومد که خسارت بهش بزنم
وقتی بهم گفت اوکی باشه منم دیگه هیچی ازت قبول نمیکنم
هیچی ازت نمیگیرم
و من سریع گفتم باشه
ولی
ولی
ولی
از اون روز روحم دلم دستم چشمم مثه چی می لرزه
حتی خوابش رو دیدم که افتاد شکست
به حامد گفتم خواب دیدم تبلتو شکوندم و حالم بده
گفتش میخوای بگی من و تو داریم ؟گفت اصلا حرفشو نزن که ارزش نداره
خب ولی برای من یه دنیا ارزش داشت
حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من تبلتو شکوندم دیروز
و هنوز به حامد نگفتم
الان درک میکنید که چه حالی دارم؟
قلبم روحم هم باهاش شکست
دیروز رفتم نمایندگی ایسوز و یارو گفت اصلا پیدا نمیشه
و من وا رفتم
ینی اصلا حالم بد
دیشب سعی کردم توی مغازه عادی باشم
ولی توی سرم همش فکر تبلت شکسته بود
چشمم همش اون صفحه ی شکسته رو میدید
دلم هی ای کاش ای کاش میکرد که ای کااااش زمان برگرده به قبل از شکستنش
ولی دوباره ور منطقیم میگفت چه فایده اتفاق افتاده الان باید چه کاری کنی
می گفت الان فقط آروم باش و دنبال چاره
اصلا یه چیز بدتر بگم چند سال پیش که تبلت رو حامد استفاده میکرد و هنوز گوشی جدید نخریده بود
من شکوندم
ینی واقعا نمیدونم چه جوری باید بهش بگم
اصلا خیلی داغونم
دیشب حامد نیومده بود مغازه
مونده بود خونه تا کلاس فرداشو آماده کنه
خب اینکه توی مغازه نبود باعث میشد که هر لحظه فکر تبلت نیاد سراغم
شب که داشتم باهاش حرف میزدم وقتی داشتم چت میکردم هی توی ذهنم بود
هی میگفتم بهش بگم تبلتو
هی گفتم نه
و نگفتم
وای دیگه نمی خوام حرف بزنم راجع به تبلت
راجع به این آهنگ بگم که همایون خونده و از صبح هی ته ذهنم داره مرورش میکنه
زیبایِ تارکِ دنیایِ بی حصار
وای با اون صدای آروم هی همایون توی سرم میخونه و من دلم میره برای این آهنگ
عاشق کسی نیستم اما با این آهنگ هی هزار بار عاشق میشم
تبلت تبلت تبلت 