|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
نمیدونم چرا ثبت مشده بود که الان انجامش دادم
وبلاگ حکم دفتر خاطراته
ماشین زمان
برمیگردم میخونمش
خب باید بگم که توی نوشته ی قبلی گفتم به جون مامان قسم خوردم که کارش نداشته باشم
اما با هزار ترفند یه کلک رشتی به خدا زدم و ازش خبر گرفتم
فکر نمیکنم بیشتر از 12 ساعت گذشت قسمم که شکوندمش
خب دیگه
چکار کنم طاقت نداشتم
عزیز دل ِ مهربونم
پسرک دوست داشتنیه من
وقتی میگه سه تاییمون دلم میخواد که از خوشالی بال درآرم
وقتی منو توی حال خوبی ها سهیم میکنه دلم میخواد به محکم ترین شکل ممکن بغلش کنم
عزیزِدل مهربونم
قصد رفتن داره
از دوست دوست تر
ازخانواده نزدیکتر
از همه چی بهترم قصد رفتن کرده
از ایران رفتن
آخخخ که دلم میترکه از تصور نبودنش
ندیدن چهره ش
حرف نزدن باهاش
شوخی هاش
قهر و آشتی ها
اگر بره من اصلا میترکم از دل تنگی
خب اما اینجوره
رفتنش امید زندگیه
نمیتونم ابراز ناراحتی کنم چون فایده ای نداره
یاد اون روز افتادم که گفتم یه روز در میون میام
چون باید به خودم برسم
و تا روزها باهم رسمی بودیم
چون ناراحت بود از من
و من نمی فهمیدم ناراحتیشو
می گفت از خودخواهیته که نمی فهمی
کم کم می خوای بری داری یواش یواش میگی
نمیفهمی وقتی جات خالی باشه یعنی چی ؟
نمی فهمیدم یعنی چی
خلاصه
پس از کشمکشها قرار شد دو روز در هفته نیام
و بعد از مدتها اون دو روز هم حذف شد و هر روز هفته قرار شد باشم
تازشم
اصلا هم حرف از یه روز سفر برم یه روز نیام و اینا هم اصلا
خلاصه
ولی حالا میخواد پاشه بره
اووون سر دنیا
ای بی مروت
باید یه دادگاهی باشه که به این جرایم فوق بشری رسیدگی کنه