مجانی دیوانه شویم!!!
امروز یه صبح خیلی قشنگ بارونی بود.دیشب خیلی زود خوابیدم حِدود ساعت 12 رفتم توی رختخواب.پنجره ی اتاقو باز کردم و نگاه کردم به پرده ی اتاق که هی پف میکرد تا وسط اتاق.اون آهنگ شجریان اومد توی سرم که یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ...دلم رفت برای اون اهنگ.دلم تنگ بود.

صبح زود پاشدم سرحال و یه کم توی لحافم کش و قوس اومدم.پنجره ی باز هوایخوشکل صبحو آورده بود توی اتاقم پاشدم ضد آفتابمو زدم و موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون

فکرشو نمیکردم یه بارون خوشکلی زده بود و بوی پیچ امین الدوله تمام مغزمو پر کرد حالم فوق العاده خوب شد

صدای گنجیشکا،نم بارون روی درخت و گلای سفید توی پارک آخ که خدا چی میشد همیشه همینطور باشه هوا.دلم تنگ بود دلم تنگ خودم تنگه مغازه.وقتی رسیدم محضر هم دلم تنگ بود.به حامد پیام فرستادم که دلم تنگ شده واقعا دل ادم نباید انقد راحت تنگ شه و اون گفت کدوم خری اینو گفته و من گفتم من.گفتم که وقتی هنوز هستی و میدونم که امروز میام مغازه نباید دلم تنگ شه اینطوری.و دلم تنگه اینطور

با معصومه و حامد قرار گذاشتیم امروز کلپچ بخوریم برای افطار.و من از اون لحظه که این قرار رو گذاشتیم این دلتنگیم بیشترم شده و تنها کلمه ی که مغزم هی تکرار میکنه کلمه ی مهاجرت هست.

مهاجرت مهاجرت.امیدوارم که بشه که بشه اون چیزی که حالشونو خوب کنه

الان بهترین کار اینه که توی ذهنم زندگی رویایی رو تصور کنم

به نظرم کار فوق العاده ایه حتی اگر هربار با هم فرق کنه

ولی مدتهاست به این فکر میکنم من فقط یه کلبه ی کوچیک میخوام توی یه جای سرسبز که فقط از آرامشش لذت ببرم و اصلا با هیچ کس ارتباط نداشته باشم تصورش حالمو جا میاره

کلاس زبانو همچنان میرم و دوسش دارم گهگاه با حامد اصطکاک پیدا میکنم توی فهم درسا.

ورزشمم میکنم و بعد ماه رمضون احتمالا استخر رو حداقل یه روز درهفته داشته باشم شایدم حداکثر

انقققدر دلم کلاس سه تار می خواد که احتمالا یه پیگیری بکنم

شبانه روز کمه برای زندگیم چند روزیه که کتاب نخوندم

دلم میخواد همینجوری بنویسم

گهگاهی خودمو تراپی میکنم ینی مشکلاتمو منشایابی میکنم و فکر میکنم بدک نباشه

دارم سعی میکنم عصبی نشم و واقعا مدتیه که خیلی خوب از پسش براومدم

سعی میکنم به خودم برسم و دارم از پسش بر میام

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ساعت 10:40 نويسنده |