|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
وقتی فکر میکنم که تنها زندگی می کنم انقدر حال خوبی پیدا میکنم که حد نداره .
وقتی فکر میکنم که توی زندگیم نگاهم به دهن کسی نیست که بگه این کارو بکن یا نه.
البته که خونواده ی من در برابر خیلی از خونواده های دیگه خیلی منو ازاد میزارن ولی چه جوری میشه که جدا شد از خونواده.فکرش خنده داره
وقتی چشمامو میبندم و خودم رو توی یه جای سرسبز تصور میکنم که فقط صدای آبشار میاد و منی که دراز کشیدم و چشمامو بستم و قطره قطره آبی که میپاشه رو تن و صورتم و گوش میکنم به صدای آبشار و هرچی که جزو طبیعته آخ زنده میشم
فکر میکنم که مثلا توی ایسلندم
عکساشو میبینم و حسرتش دیوونم میکنه
یا فکر کن یه کلبه رو تصور میکنم که وسط یه دهکده ی دور افتاده که سگ سرماست و پوشیده از برف
صدای حیونای وحشی میاد
صدای هیزم خشکی که میسوزه
فضای کلبه ی کوچیکم تاریکه با یه نور زرد کم جون
منم یه چایی یا یه نوشیدنیه گرم (از این جهت که شاید توی اون کشور چایی مرسوم نباشه
)توی یه لیوان دسته دار فلزی
پشت پنجره برف میاد برف میادو قصد نداره که حالا حالا ها بند بیاد
کتابمو باز میکنم یا شایدم دفتر , و میرم توی دنیای خودم
چقد خوب میشه که بتونم به این آرامش برسم
میشه؟
نمیدونم
نمیشه این تصور توی خود ایران باشه ؟
نمیدونم