مجانی دیوانه شویم!!!

صبح ها توی دفترخونه میگذره و گهگاهی که خلوت میشه زبان می خونم توی ماشین  موقع برگشت گهگاه زبان می خونم وقتی هم میام خونه باید بخوابم حداقل یه ساعت تا شارژ بشم و بتونم بقیه ی روزم رو سرحال باشم

روزایی که کلاس زبان دارم بعد از خواب بعداز ظهر که کمتر هم میشه پا میشم زبان می خونم و آماده میشم میرم زبان و از اونور با حامد میرم مغازه  تا آخر شب

روزایی  هم که زبان ندارم باید ورزش کنم ودوش بگیرم برم مغازه.

من عاشق مغازمونم عاشق زبان خوندنم و عاشق چایی خوردن و نفس کشیدن توی مغازمونم توی زندگیم انقد عاشق چیزی بودم ؟

عاشق چیزی که داشته باشمش و دلم براش له له بزنه ؟

بوده که انقد صمیمانه چیزی رو دوست داشته باشم یا کسی رو

شده انقد یه چیزی برام هر شب تکرار شه و من هر روز دلم پر بکشه برای تکرار دوبارش؟

یه چیزی رو داشته باشم و کنار دلم باشه اما باز دلم تنگ باشه براش

این همه حس عجیب غریب رو باهم داشتم؟

قبلا یه دوست داشتن فوق العاده ای توی وجودم بوده از اونا که با دیدنش قلب هری بریزه

دست و پام یخ کنه و قلبم انقد بکوبه که بترسم که نکنه مشخص شه این کوبشش روی سینه م

و اون حس خاص هیچ وقت برام تکرار نشد البته که اونو نداشتم و شاید اون نوع دوست داشتن قابل لمس تر بود و قابل فهم تر

اون نوعش فرق میکرد

این اما دوست داشتنی هست که توی بغلمه هر روز داره تکرار میشه و هیچ وقت کهنه نمیشه

دوست داشتن آدم هایی هست که هیچ رابطه ی فامیلی با هم نداریم و قرار نیست بینمون نسبتی برقرار شه

ولی همه چیز برای من طوریه که فرای تصوره

من یه خونواده ی جدید دارم

خونواده ای که خودم انتخابشون کردم و هیچ اجباری و تعهدی و امضای توش نیست

رابطه ای که خودم نگهش داشتم و خودم خواستمش

وقتی ناراحت بشم ازش میتونم هر لحظه ولش کنم

می خوام بگم رابطه ای نیست که موندنم توش از روی اجبار و بال وپر بسته بودنه

رابطه ایه که من عاشقشم

و عاشقش هر شی و هر چیزی که اطرافشه

و دارم توش رشد میکنم

دارم یاد میگیرم

دارم خودمو توش پرورش میدم دارم

گهگاه دلم میخواد از شدت این دوست داشتن بشینم و گریه کنم

قلبم طاقتش رو نداره انقدر مهربونی و محبت رو

 

+ تاريخ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 11:12 نويسنده |