خب الان حالم نسبتا خوبه دارم با خودم و صد البته دیگران مدارا می کنم اون صدای درونم هنوز باهام حرف میزنه و این یکی از خوبی های زندگیمه.وقتی باهام حرف میزنه من زنده ام و من همیشه زنده ام.جدیدا داره بالغ میشه و داره کم کم یاد میگیره که هر اتفاقی که بیوفته من باید مسئولیت خودم رو قبول کنم و اینکه باید واقعا دنبال رفتار آدما مثلا کوتاهی اونا نامهربونی و بد قولی و هر چرت و پرت دیگه ای نباشم و به کسی نسبت ندم.توی همه ی اتفاق ها کاش یادم باشه اولش اون لحظه که یهو از رفتار و هر اتفاق ناراحت میشم جای اینکه پنچر شم به خودم بگم خب چکار باید کرد خب من چه جور باید رفتار کنم من چه نقصی داشتم و توی این اتفاق چطور باید بهترین رفتار رو بکنم بدون اینکه رفتار بقیه رو نگاه کنم سعی کنم خودم رو توی این اتفاقات قوی کنم و عاقل اینو واقعا میگم دلم میخواد همچی آدمی بشم دلم میخواد خودم رو هم اذیت نکنم من واقعا توی اتفاقات سعی میکنم طلب کار نباشم ولی خودمو واقعا اذیت میکنم نباید خودمو هم اذیت کنم
من رفتار حامد رو میپسندم توی اتفاقات یه جوری آروم برخورد میکنه و ساکت که آدم کیف میکنه نمیدونم چجوره که همیشه حق با حامده واقعا چه جوره به خاطر این که من حامدو قبول دارم یا به خاطر اینکه نحوه ی رفتارش آرومه و بهترین تصمیم رو میگیره
نمیدونم