مجانی دیوانه شویم!!!
نوشته ی جدید؟

چی جدیدتر از این حسودی وحشتناکی که اومد توی قلبم

چی وحشتناک و خجالت آور تر از این حسودی

بهش پر وبال ندم ؟

چی میگی من حسودی کردم تموم شد رفت

در حد گریه حسودی کردم

داشت می ترکید دلم

از کی من انقد بی مقدار و کم شدم که در این حد حسودی کردم

چی شد که اینجوری شدم

ترس از تنهایی؟؟؟

ترس از چی باعث میشه من به محبتی که بین آدماست حسودی کنم

وای که من چی شدم

دارم شلوغش می کنم ؟

واقعا دارم شلوغش میکنم ؟

نه شلوغش نمیکنم

چی شده که حسودی سرک کشید توی قلبم

سرک که چه عرض کنم اومد جلوس کرد لم داد پاهاش ولو کرد

باید چیکار کنم که انقدر انحصار طلب نباشم

ای خدا

باید دور شم ؟؟؟

چاره ش دور شدنه ؟؟؟

چاره ش چیه

سرم رو تو لاک خودم کنم؟؟

گوشمو چه کنم

چشمم

حسودی راه خودشو پیدا میکنه

منو تبدیل میکنه به یه آدم پرتوقع و دوست نداشتنی

نبدیلم میکنه به یه هیولا که چشم دیدن خوشی های دیگران رو نداره

خدایا این منم که دارم میگم چشم دیدن خوشی شون رو نداشتم

چیکار  کنم

اگر برم درست میشم ؟

اگر نباشم درست میشم ؟

نمیدونم

انتظار نداشته باشم درست میشم ؟

انتظار محبت نداشتن

انتظار دوست داشته نشدن

درست میشم ؟

انتظار دارم  منو ببینه حتما که حسودی کردم

یعنی کاری کنم منو نبینه درست میشم ؟

یعنی انتظاراتم بیشتر نمیشه ؟

یعنی کاری کنم نبینمش؟

کاری کنم که جزییات خوشی اونا رو نبینم ؟

راه حلش اینه ؟

اگر این کارا رو کنم حسودیم برطرف میشه

شعلعه ش خاموش میشه یا نه شعله ورترش میکنم

داروی درد حسادت چیه ؟

دارم پر و بال بهش میدم ؟

دارم چیکار میکنم ؟

دارم دوستی رو خراب میکنم

این کاریه که من میکنم

شاید بلد نیستم

شاید نمیدونم

وقتی باهاش حرف میزنم تو دلم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم

نکنه دارم خرابکاری میکنم

نکنه ازم ناراحت شه م

نکنه که اون رفتارش به خاطر این کارمه

بعد وقتی تصمیم میگیرم که دیگه حرف نزنم

بازم میگم نکنه دارم رفاقتو خراب میکنم

دلم تنگ میشه خودم

وای از من

وای از این پیچیدگی های ذهنیه مزخرف من

من چرا آدم نمیشم

ترس تنهاییه

ترس مورد قبول نبودن

ترس؟

باید این ترس رو از بین ببرم

امروز دوس نداشتم صبح شه

دوست نداشتم از جام پاشم

دلم نمی خواست آدمیزاد ببینم

آدم بعضی وقتا با ندیدن آدمیزاد بهتر میشه حالش

دلم میخواست بمونم توی تختم

بخوابم

بخوابم طولانی

و هیچی نفهمم

دلم انگیزه ای نداشت واسه پاشدن واسه صبح شدن

دلم میگفت برا چی کار میکنی

دلم میخواد که مست کنم

انقد که ولو شم توی تختم

و هیچی نفهمم

توی جام خرناس بکشم

بعد که پاشدم بازم تکرارش کنم

دلم خیلی چیزا میخواد وقتی که جوابی براش پیدا نمیکنه مجبوره که بیوفته یه گوشه

بشینه منتظر؟

به انتظار دیگه دوای دردا نیست

انتظاری که ته اش هیچی نیست به درد هیچی نمیخوره

پاییز بیاد که چی شه

صبح شه که چی شه

بخندم که چی بشه

وای از این دل نامیزون من

وای از این دل نفهم احمق من

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:9 نويسنده |