|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
آخرین باری که اینجا نوشتم کرونا اومده بود توی قم ینی فکر کنم دو سه روز قبلش بود
من بعد از اون مدتها حدود 23 -24 روز نرفتم کوک بخاطرش
خلاصه که فعلا همه توی خونه موندیم
مامان اینا آخرین بار تا که رفتن بیرون 2 اسفند بوده تا الان
همهی خریدا و کارهای بیرون رو من انجام میدم به هر حال بدن اونا آسیب پذیرتر از منه
و من بیشتر حواسم به محیط هست برای انتقال ندادن
من از توی خونه موندن و زمان گذروندن ناراضی نیستم
من همیشه دوست داشتم صبح هر وقت که دلم خواست پاشم
دلم میخواست توی تختم زمان بگذرونم
فیلم ببینم
کتاب بخونم
چای بخورم
فکر کنم
فکر نکنم
و هییییچ اجبار و عجله ای برای زندگی نداشته باشم
و الان دارمش
ساعت ها میخوابم
سااعت ها می خورم
می خونم
می بینم
و لذت میبرم از این زندگی
فیلم زیاد می بینم و این لذت بخشه
سریال می بینم
this is us
دوستش دارم؟بعله
یه چیزی بگم ؟
داشتم فکر میکردم که کاش یاری بود این روزا کنارم بود
ولی بعدش پشیمون شدم
خب اونجوری واقعا زمانم مال خودم نبود
مسئول بودم نسبت بهش
شاید اون مثل من نبود و انتظار داشت 24 ساعته توجه کنیم به هم
شاید در حد یه یار دوست داشتنی ِ راه دور خوب بود
نه
ازش استقبال می کنم
از دوستی استقبال می کنم
آهان
یه چیز خوشایند دیگه من یکی رو که وبلاگش رو فالو میکردم اتفاقی توی اینستا دیدم
اینجوری بود که داشتم از پست هاش لذت میبردم و جس میکردم نوشته هاش آشناست
حتی حدس هم زدم هرچند اشتباه
ولی بعدش دیدم بالای صفه ش آدرس وبلاگ زده
خیلی خوشایند بود برام
امیدوارم دفعه ی بعدی که مینویسم اینجا همه مون سالم باشیم
ما خیلی بدبختیم خیلی و این شکی توش نیست از لحاظ اوضاع مملکت
دو تا چیز توی دنیا هست که از لذت های انتخابیه خودمه و بخاطر این که مال این مملکتم اینا رو دارم
و فکر میکنم به خاطر این دو تا خوشبختم
ینی من هر دفعه که شجریان گوش میدم فکر میکنم چه خوب که من فارسی میدونم
ینی اگر نمیدونستم متوجه فوق العاده بودن شجریان نمیشدم
اون آوازش که توی ساز خاموش هست که دلمو میبره
که میگه بت من قبله ی من وای ینی یه جوری میخونه کلمه ها رو طوری میکنه که باید
این واقعا خوشبختیه دونستن این زیر و بم ها
و خوشبختیه دیگرم کوک هست
با هیچی عوضش نمیکنم
در حال ترک شبکه های مجازی ام
برای آرامش خودم
حس میکنم ارزش ام رو از دست دادم
حس میکنم خودم رو یادم رفته
واقعا همینه ومن خودم رو مقصر میدونم در استفاده ام از شبکه ها
یادم نبود تنهایی چه میکردم تفریحات و لذتهام چی بودن
رابطه هام هم همینطوری بی ارزش شدن
اطلاعاتم همینطور
انقدر که همه چی از هر جا دم دستمه تمرکزم رو از دست دادم
الان
امروز وای فای رو خاموش کردم
فقط و فقط برای اینکه دوباره روی آرامش رو ببینم
گهگاه کنترل شده سر زدم
به خودم سخت نگرفتم تا حساس نشم
امرروز عوضش فیلم دیدم
سریال دیدم
به خودم توجه کردم
به ابروهام
موهام
اتاقم
کتابم
و الان شهرام ناظری داره برام میخونه
و من دلم داره ضعف میکنه برای این نوع خوانش
,بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا....]
خوبه
کفشهامم شستم
یه نگاه به لباسام کردم
من وواقعا تعجب میکنم چطوره که من لباس ساده ی مرتبی ندارم
در این حد خودم رو فراموش کردم
خوشحالم از تصمیمم برای زندگی
آهان باید برم لباس زیر و جورابام رو بشورم
خودمم
بعد بیام موهامو خشک کنم
لباس فردا رو اتو کنم
بهموهام روغن بزنم تا موخوره نگیرن
بدنمو چرب کنم
بعد یه آهنگ آروم بذارم و کوری رو بخونم
شاید آهنگ نگذارم بسه مغزم انقدر الکی فعاله
پادکست ها رو به خاطر همین ماجرا گوش نمیدم دیگه
انگار که توی تمام زمانها بخوایم مجازی اطلاعات بگیریم
من شب برای صورتم یوگا کار میکنم
عصری که داشتم میرفتم مغازه یه کم دلم آشوب بود
به خاطر این هورمونهای لعنتیه من خودم کشف کردم که دچار سندرم پیش از قاعدگی هستم.
قبلا انقدر ادا اصولی نبودم یه مدت خیلی زیادی بود که من هر چند وقت یه بار میرفتم توی یه فضایی که تا خودم و نابود نکنم ول کن نباشم
خرابکاری میکردم غمگین بودم غمگین در حدی که انگار دنیا به ته رسیده
گریه انقدر گریه میکردم که چشمام در حدی پف میکرد که انگار زنبور زده
همش هم بی مورد ینی اون لحظه دلیل براش پیدا میکردم ولی خب بی مورد بوده
امروز یه نگاه به خودم کردم و فهمیدم من فقط و فقط دچار سندرم قاعدگی ام
باید روزهای قبلش حتما قرص بخورم انقدر زجر نکشم
تنها چیزی که یادم بود این بود که دیگه هیچ وقت تصمیماتی خیلی مهم نگیرم اون روزا رو و خوشبختانه نگرفتم
بگذریم میخواستم بگم آشوب داشتم و میخواستم باهاش مبارزه کنم
عمیق نفس میکشیدم
باور نمیکنین یهو افتادم تو ییلاق
یه بوی چوبی از دور توی هوا بود
یه مه کمی توی هوا بود
ای خدا
شبیه دم اذان مغرب توی ییلاق
همون حال و هوا اومد سراغم
خدا رو شکر بخاطرش
دلم میخواد بنویسم
این روزا دارم قدم قدم میرم جلو و این الان یه شوری درون من ایجاد کرده که سعی میکنم کنترلش کنم
من فعلا دارم خودم رو از لحاظ روانی رشد میدم و این مهمترین کار زندگیمه تا حالا و تا ابد
قدم قدم پیش میرم آروم آروم
فعلا اینجوریه که فکر میکنم هر چیزی که منو از حالت تعادل خارج میکنه بهش فکر میکنم
یا خوشحالیه فوق العاده زیاد یا غم
من باید توی یه خط متعادل حرکت کنم
خب من اطلاعاتم در زمینه ی مشکلات روانی یه خورده رفت بالاتر
همون یه خورده باعث شد من فکر کنم که مشکلات روانیم زمینه ی ارثی داره
زمینه ی تربیتی داره
مثلا اینکه یه جا شنیدم که مشکلات عدم توجه و تمرکز مربوط به 14 ماه اول زندگیه
مشکلات عدم اجرای برنامه ریزی بیشتر از 14 ماهگیه
من کاش بتونم بیشتر بدونم کاش کاش کاش
وای بر من
اینهمه ثبات نداشتن اینهمه بی قراری اینهمه غمگین بودن واقعا خجالت آوره
من باید چکار کنم که توی این حال نمونم
و از اون مهم تر مهم تر مهم تر انقدر بگیر نگیر دار نباشم
یه روزی پر از انرژی یه روز خالی
درسته مملکت ما داغونه
درسته که هیچی رو نمیشه ارزیابی کرد زندگیمون رو هواست
ولی منم کاری نمی کنم
نمی دونم احتمالا چیزی نمی بیبنم
احتمالا خسته شدم از اوضاع
ولی باید یه راهی باشه برای فرار از این افسردگی
چیز دیگه ای که منو اذیت میکنه اینه که من الان 31 سالمه و هنوز توی خونه هستم
و این منو اذیت میکنه
من دلم نمیخواد بمونم خونه
دلم میخواد جدا شم مستقل شم اینجوری هیچ وقت رشد نمی کنم
بله می بینم که زندگی م به اونجا رسید که ادامه ش دیگه لزومی نداره
بله بله درست شنیدین لزومی نداره
من نمی تونم ادامه بدم با این شرایط و مجبورم که ادامه بدم و چقدر هم آدم نخواستی و نچسبی به نظر میرسم
زندگیِ من همش تحمل کردن بوده
همش تنش بوده و بی توجهی
و بله من به جایی نرسیدم
ایده آل های ذهن من خیلی عجیب غریب نبود
یه صداقت ساده ی بی آلایش
یه دوست داشتنِ بی سیاست
ساده و ساده
همه چی ساده اما زندگی همش رو سرکوب کرد
آدم ها آدمای بی سیاست رو دوست ندارند
آدما راستی و صداقت براشون بی ارزشه
کسی هست که قیافه ی زشت ما رو دوست داشته باشه وقتی توی اوج غم هستیم
حرف از زیبایی ظاهر نزنه وقتی اعتماد به نفسمون پوکیده؟
کسی هست که دست بکشه به دل رنج کشیده ی ما بگه خرت به چند
کسی هست که برای ما و خوب شدن ما وقت بذاره
کسی هست که ما رو بخواد حتی وقتی توی بدترین روزهامون هستیم
کسی هست که ما رو اون جور بخواد که پیچیده نباشه؟
نیست
زندگی ادامه ش چ فایده ای داره وقتی انقدر ناعادلانه ست
دلم برای خودم میسوزه
برای خودِ تنهام
همه فراموش کردن منو
همه راحت گذشتن و البته که حق بااونا بود
هرکس زندگیه خودش رو داره و درستش اینه که اولویتها رو باید رعایت کرد
ولی من دلم برای خودم میسوزه که توی تمام جوونیم دنبال یه حس ناب دوست داشتن بودم
وقتی باید به زندگیِ خودم و پیشرفت فکر میکردم دنبال دوست داشتن و دوست داشته شدن بودم
و خب کی بها میده به کسی ک تشنه ی محبته
چیزی که میدونم اینه که من یه وقتایی از ماه توی یه بحران وحشتناکی قرار میگیرم
توی اون روزا من به همه ی دنیا بدبینم
از خانواده م متنفر میشم حوصله ندارم
کوچیکترین چیزا اذیتم میکنه حساس میشم به صدا به شلوغی
و یه بمب در حال انفجارم و تصمیمایی میگیرم که خودمو زودتر نابود کنم
و جدیدا یاد گرفتم بذارم بگذره ولی لامصب طولانی میشه انگار
مثلا ایندفعه میدونستم که ربطی به بیرون نداره و همه ی مشکلات از درون منه
امروز شادم و از این راضی ام چون شادیم وابسته به چیزی نبود
خودم خواستم دختر شادی باشم چون حالم بهتره
می خوام ورزشم رو شروع کنم
حالا خیلی جوگیرانه عمل نمی کنم آروم آروم و اینجا میام گزارش میدم
تا قبل از این چند خط رو صبح توی محضر نوشتم الباقی رو دارم ساعت دو نیم شب می نویسم
دلیلش اینه که امروز موفق بودم و خودم دلیل شادی خودم بودم
آنروز به خودم خیلی توجه کردم و واقعا دیدم چقدر جا داره که من خودمو بالاتر بکشم شایسته ی این هستم که خودم رو هر روز بهتر کنم
و توی دنیا چ کاری مهمتر از ارتقا خودم و توجه به خواست و نیاز خودم
دلم میخواد رابطه ها رو تجربه کنم آدمهای مختلف
و از ارتباط برقرار کردن نترسم
توی ارتباط با آدمهای دیگه من خودمو بیشتر میتونم بشناسم و از اون محدوده ی بسته ی ثابت خانواده دور شم و تجربه های جدید و متفاوت داشته باشم
آدم ها بل خواسته های متفاوت رو ببینم و یاد بگیرم که قبول کنم تفاوت ها رو
اینا همه ی چیزاییِ که هزار بار خوندم و شنیدم و تا واردش نشده باشی درکش نمیکنی
امروز به دوستام زنگ زدم به رقی و حدیثه فردا با صالحه حرف میزنم
و به جزییات بیشتر اهمیت میدم
به خودم گفتم قرار نیست شاخ غول بشکنی قراره آدم باشی و این بسه
به خودمنمیخوام سخت بگیرم
به سنم فکر میکنم و انگار که حس میکنم دیره
ولی باید یادم باشه که این حرفا جز یاس و افسردگی هیچی نصیب من نمیکنه
من فعلا کارهایی که میتونم انجام میدم
کلاس زبان رو پیگیری میکنم
ورزش رو میرم
و سعی میکنم مشاهده هام و زیاد کنم
قول میدم
خودمو مجبور میکنم اینجا بنویسم روزامو
ی آدم آرومیه که نگو .آروم صحبت میکنه کلا آرامش داره
ب حامد گفتش که قبلا که میومده اینجا توی اوج استرس ومشغله همون لحظه ک میومد مغازه
آرامش میگرفت ازش ولی الان انگار که مشغله ها زیاد شده انگار قسطاش عقب افتاده
وحامدم براش توضیح داد ک به خاطر شرایط زندگی این اتفاقا میوفته و اصلا اصولا بدهی نداره و از اون بابت نیست آقای عظیمی گفت هیچی توی زندگی ارزش آرامش رو نداره و اونایی که آرامششون رو به هیچ نمیفروشن برنده هستن.ودرست میگفت
بعدش به من گفت دخترهای هم سن شما بیشتر دوست دارن که فروشنده باشن یا اپراتور و ارباب رجوع خودشون رو داشته باشن ولی نمیدونن چه لذتی داره هنر
همینکه اینجا یه کار هنری انجام میدید و آهنگی گوش میکنید خودش یه دنیاست
الان فکر میکنم راست میگه من غرق یه نعمتی هستم خیلی هم قدرش رو میدونم اما باید یادم باشه هر لحظه که به چه لذتی رسیدم.
زندگی برای من لذت شب های مغازه هست آرامش و لذت و عشق و صفا و صمیمیت و دوستی شب های کوک هست و من قدرش رو میدونم و دوسش دارم با تک تک سلولهام
و درست رفتار کنم و البته همش هدفون توی گوشمه و دارم رادیو همراه گوش میدم و سعی میکنم اطلاعات روانیم رو بالا ببرم و به خودم کمک کنم.اصلا تبلت واسه همین شکست.
بعداز ظهرها که میرم خونه ناهار رو میخورم و میخوابم و یه روز در میون ورزش میکنم
بعد میرم مغازه و از لحظه لحظه ی بودن با معصومه و حامد لذذذذت میبرم
و واقعا با تمام وجود همون لحظه ها هم سعی میکنم بگیرمش توی مشتم
شب مهربون و با لبخند میشینم کنار مامان اینا که شامشون رو خوردن و من رو نگاه میکن با لذت شام می خورم و تعریف میکنم
و بعدش شیر گرم میکنم و یه لیوان میدم به مامان
آقاجون شبا شیر نمیخوره وگرنه براش گرم میکردم
بعد با لبخند و شاد میرم بالا توی اتاقم
به تلگرام و توییتر و اینستاگرام و واتسپ سر میزنم
یه دوری توی اینترنت میزنم
و بیشتر توی اینستا گرام
در حالی که شجریان داره برای من میخونه
و من لذذذت میبرم از دونه دونه آهنگاش و بعضیا رو چندبار میزنم عقب که دوباره گوش کنم
بعد اگر دلم بخواد یه اپیزودی از سریالی یه قسمت از فیلمی یه کتابی شعری
بعدش مسواک و اگر مشکلی داشته باشم چیزی ناراحتم کرده باشه حالم خوش نباشه
یا یه حرفی که دلم بخواد بزنم به حامد میگم و کمی باهام صحبت میکنه
و با گفتن کلمه ی دخدرم و راه حل های مفیدش و بودنش آرومم میکنه
یه چیزی که راجع به حامد باید بگم و برام فوق العاده مهم و عزیز و دوست داشتنی ش میکنه اینه که شخصیتش طوریه که همه ی اونایی که باهاش برخورد دارن خیلی خیلی خیلی قبولش دارن و براش احترام قائلن
چون خیلی خیلی درست برخورد میکنه با مشتری ها خیلی مسولانه برخورد میکنه و سعی میکنه تا جایی که میتونه مفید باشه
اگر دانشجوهاش مشکلی داشته باشن میشینه بهاشون صحبت میکنه ووقت میذاره
دقیقا شبیهِ موری توی سه شنبه ها با موری
توی چه زمینه هایی؟ خودمو
یه دلشوره ای دارم شاید یه نوع عشق به زندگیه نمیدونم چیه
از نوع ناراحتی و فلاکت نیست
یه نوع خوشیه که ته دلم یه نوع بی قراری همراهشه
البته که خودم باید بی قراری رو حلش کنم
باید بتونم زندگیمو روشن کنم
این روزا سعی میکنم ک خودمو بیشتر بشناسم و بتونم از نظر روانی خودمو کنترل کنم
راستی راستی یه چیزی بهتون بگم
من برای بارسوم تبلت رو شکوندم یه کم مدل طنز داره شاید ولی واقعا نداره
میخواستم سریع برسم خونه و برم رو تخت و یه کم اشک بریزم
رفتم خونه و ناهارمم نتونستم بخورم از شدت ناراحتی
شب حامد باهام حرف زد ایندفعه حرفاش به قدری درست و تاثیرگذار بود که من اوکی شد همه چیز برام
از هزار تا کتاب نظر و ایده هاش دل نشین تر و قابل قبولتره و من همیشه فکر میکنم که البته آرتیست بودن خیلی بهش میاد و خیلی درست انجامش میده اما از اون ور متفکر فوق العاده ایه نظریه هاش کاملا از خودشه و اصلا تحت تاثیر کتاب نیست.
اصولا کتاب نمیخونه بنابراین چیزی نیست که کپی کرده باشه و اینه که حرفاشو بهش فکر میکنم
از نظر من یه نظریه پرداز فوق العاده ست
حوصله کردم و منطقی برخورد کردم
سعی کردم بفهمم و قبول کنم و کنار بیام و بعد به خودم بگم که خب شرایط اینه
سعی کردم داوری نکنم که البته یه کم داوری کردم غر زدم پیش خودم گریه کردم ولی در نهایت
به خودم میگفتم شلوغ بازی در نیار همینه که هست
گریه کن و بی تابی کن ولی همینه که هست چرت و پرتم نگو
بعله من سعی کردم که روی خودم تمرکز کنم و کار کنم
رفتم استخر رفتم ویندو شاپینگ توییتر چک کردم آهنگ گوش کردم وبلاگ خوندم
این وسط کارای هرز هم کردما ولی اعلان عمومی نکردم
ینی نوت نوشتم که آهای من چقد بیچاره ام چقد زندگی سخت است چقد فلان و کوفت و مرض
ولی درست لحظه ی پابلیک کردنش به خودم یک نهیبی زدم که جمع کن این خاک بر سر بازی ها رو
و هی مدارا کردم هی دخدر خوبی بودم
و کم کم داره زهر و سم بی تابی از تنم میره بیرون
واقعا هیچ چیز توی دنیا ارزش اینو نداره که زندگیمون رو هدر بدیم
واقعا نداره
گفتنش حتی سخته دیگه در مرحله ی عمل خیلی سخت تره ولی خب واقعیتیه که من بهش رسیدم
و مهم اینه که الان آرومم
دیروز با رقی حرف زدم و از زندگی گفتیم و از گلدوزی و از غذا و از گوشی های عزیزمون که پوکیدن
دیروز کمی فقط کمی زبان خوندم و بیشتر لش کردم توی خونه و از گذر عمرم لذت بردم
از سلامتی م از خودم ازهمه چی لذت بردم هرچند کمی غم گوشه ی دلم بود اما سعی کردم
باهاش در نیوفتم و اجازه بدم که قشنگ منو بچلونه و روغنمو بکشه اما من به خودم گفتم
حق نداری شلوغ کاری کنی حق نداری در بیوفتی
همینجوری گذاشتم که بیاد و جولان بده و با من بشینه و پاشه و بخوابه تا تموم شه کارش باهام
و حالا
حالم خوبه و می بینم هیچی انقد وحشتناک نیست
پس خودمو نباید ببازم نباید وا برم نباید التماس چیزی رو بکنم
باید بذارمک زندگی کار خودشو بکنه و من فقط روی خودم تمرکز کنم و روی رفتارم و خودمو بزرگ تر کنم
الان مثه چی راضی ام
و می خوام به این شیوه ی عالی ادامه بدم
البته هنوز یه کم ترس دارم چون فکر می کنم زندگی هر بار چالشای جدید میذاره جلوی آدم
و من باید توی اون لحظه خودمو نشون بدم
وقتی تبلتش رو آماده کرد و بهم گفت که تبلتو استفاده کن من قبول نکردم
چون ترس اینو داشتم که نکنه بشکونمش
و قبول نکردم چون که دلم نمیومد که خسارت بهش بزنم
وقتی بهم گفت اوکی باشه منم دیگه هیچی ازت قبول نمیکنم
هیچی ازت نمیگیرم
و من سریع گفتم باشه
ولی
ولی
ولی
از اون روز روحم دلم دستم چشمم مثه چی می لرزه
حتی خوابش رو دیدم که افتاد شکست
به حامد گفتم خواب دیدم تبلتو شکوندم و حالم بده
گفتش میخوای بگی من و تو داریم ؟گفت اصلا حرفشو نزن که ارزش نداره
خب ولی برای من یه دنیا ارزش داشت
حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من تبلتو شکوندم دیروز
و هنوز به حامد نگفتم
الان درک میکنید که چه حالی دارم؟
قلبم روحم هم باهاش شکست
دیروز رفتم نمایندگی ایسوز و یارو گفت اصلا پیدا نمیشه
و من وا رفتم
ینی اصلا حالم بد
دیشب سعی کردم توی مغازه عادی باشم
ولی توی سرم همش فکر تبلت شکسته بود
چشمم همش اون صفحه ی شکسته رو میدید
دلم هی ای کاش ای کاش میکرد که ای کااااش زمان برگرده به قبل از شکستنش
ولی دوباره ور منطقیم میگفت چه فایده اتفاق افتاده الان باید چه کاری کنی
می گفت الان فقط آروم باش و دنبال چاره
اصلا یه چیز بدتر بگم چند سال پیش که تبلت رو حامد استفاده میکرد و هنوز گوشی جدید نخریده بود
من شکوندم
ینی واقعا نمیدونم چه جوری باید بهش بگم
اصلا خیلی داغونم
دیشب حامد نیومده بود مغازه
مونده بود خونه تا کلاس فرداشو آماده کنه
خب اینکه توی مغازه نبود باعث میشد که هر لحظه فکر تبلت نیاد سراغم
شب که داشتم باهاش حرف میزدم وقتی داشتم چت میکردم هی توی ذهنم بود
هی میگفتم بهش بگم تبلتو
هی گفتم نه
و نگفتم
وای دیگه نمی خوام حرف بزنم راجع به تبلت
راجع به این آهنگ بگم که همایون خونده و از صبح هی ته ذهنم داره مرورش میکنه
زیبایِ تارکِ دنیایِ بی حصار
وای با اون صدای آروم هی همایون توی سرم میخونه و من دلم میره برای این آهنگ
عاشق کسی نیستم اما با این آهنگ هی هزار بار عاشق میشم
تبلت تبلت تبلت 
توی دلم اما بی قرارم نه از اونا که آشفته م کنه ها
ی جور بی قراری مثل وقتی که توی ییلاقم و همه جا رو مه گرفته و پرچینای سنگی رو می بینم
و گزنه ها رو و بابونه ها رو و مه غلیظ می خوره به موها و صورت و شبنمش می مونه
بوی نون میاد و بوی چوبی که توی تنورش می سوزه
و چراغ روشن توی بالکن چندتا خونه دورتر
از این بی قراری دارم
بی قرارم واسه اینکه برم کلاس زبان و ح جیمی رو ببینم و بهش بگم چقدر برام عزیزه
بگم که چقدر برام مهمه که برنامه هاش عملی شه
چقدر برام مهمه که اوضعش جور باشه و با معصومه با هم بتونن مهاجرت کنن
هرچند حتما حتما دل من هزار تکه می شه
ولی خب جذابیت زندگی توی این دنیا بودن اینهمه تناقض باهم هست
بهش میگم؟ نه نمی گم
خودش میدونه که چقدر برای من عزیزه و دوست داشتنی
دلم میخواد بهش بگم که از شیوه های درس دادن استاد خوشم نمیاد
درست که آدم پری هست اما برای درس دادنش برنامه نداره
نه که برنامه نداره یه کم شیوه ش قدیمیه
من اگر معلم بودم حتما حتما شیوه های جدیدتری رو امتحان می کردم
جای اینکه فقط کتاب رو روخونی کنیم خب اونو که خودمونم می تونیم
اینکه مثلا یه نمایشی درست می کردم که همه بتونیم اجراش کنیم و کلمه و گرامر رو پیاده کنیم
چه میدونم مثلا برای پرزنت پرفکت خاطره نویسی یا چه بدونم
معلمه دیگه باید شیوه های جدید داشته باشه
اینا رو بهش میگم چون نظرش برام مهمه
دیشب توی ذهنم بود که اگر معصومه و حامد برن من دیگه قم نمی مونم
نمی تونم تحمل کنم
میرم شمال
داشتم فکر می کردم که یه کلبه ی کوچیک و ادامه ی زندگی توی اون محیط جنگل رو ترجیح میدم
بعد پیش خودم گفتم چرا
تا آخر عمر همچین چیزی کسل کننده نیست ؟
چرا نباید یه برنامه ی بهتری بریزم
چرا مثل درس دادن استاد زبان که شاکی هستم ازش زندگیم که اونطوری کسل کننده تره
میخواستم به حامد بگم اینا رو
ولی اگر بگم اینا رو میزنه توی سرم و میگه که بدش میاد از این طرز فکر ضعیف
چرا ما توی این شهر زندگی میکنیم چرا انقدر شهر مرده ایه
چرا ما رشت نیستیم
چرااااااا
کاش میشد یه شعبه ی کوک توی رشت زد
حتما جواب میداد
یه مغازه ی نبش خیابون
این تفکرات دلمو میلرزونه که نکنه که خواسته ای من از زندگی سطح پایین شده باشه
نکنه تفکراتم جاری نباشه و میل داشته باشه به یه جا موندن
ذهنم خیلی پراکنده ست؟
آره خودمم الان فهمیدم وقتی داشتم فکر میکردم این روزا باز ناآرومی اومده سراغم
آهان همچنان به تغذیه م حواسم هست
برم زبان بخونم تا بیشتر از این ذهنم مغشوش نشده
بله بله
مثل اینکه اینجوریه
امروز هوا یه طوریه که حااااالم خوشه
دارم فکر میکنم که احتمالا رقیه وقتی توی دفترکارشه صدای چیک چیک بارون رو می شنوه
احتمالا ازناودون محل کارش بارون با شدت میریزه پایین
احتمالا کف دفترشون کثیف شده از ته کفش مشتریا
احتمالا بوی بارون میاد
احتمالا اونم حالش خوشه
امروز حالم خوبه
دیشب با خودم تمرین صبوری کردم که بذارم آدمها راحت زندگی و انتخاب داشته باشن
یه مقاله خونده بودم که محبت در وجود آدم باید باشه نباید اون رو در قلب دیگران جستجو کرد
هر چه قدر هم دیگران مطابق میل ما نبودند ما نباید باهاشون برخورد کنیم
باید با خودمون بگیم با این شرایط که مثلا من این آدم ها رو دوست دارم چطور باید برخورد کنم
باید خودمون رو مدیریت کنیم و دنبال مدیریت دیگران نباشیم
این خودخواهیه محضه که همه مطابق میل ما برخورد کنن
و عشق و دوست داشتن یعنی ایثار کنیم و هر چقدر هم دیگران با ما مطابق میلمون نبودن
ما نمیتونیم متنفر باشیم و بدی کنیم دیگران شرایطی دارند و توی اون شرایط کاری رو انجام میدهند
نوشته بود که ما نباید با آدمها طبق کاری که انجام دادند برخورد کنیم بلکه باید مطابق روحی که دارند
باید بهشون محبت کنیم
اون روز توی محضر یه خانواده اومده بودن که می خواستن کارهای انحصار وراثت و ارث رو وکالت بدهند به یکی از برادرا
خیلی با هم بد برخورد میکردن خیلی بی اخلاق بودن
در حالت عادی من قضاوت میکنم یعنی مثلا توی ذهنم راجع به اون داداششون که اخمو بود و عصبانی
توی دلم میگفتم مقصره ظالمه و برچسب میزدم
اما بعد از اون مقاله گفتم خب احتمالا شرایطش واقعا بد بوده
چیکار به رفتارش دارم
اون روحی که توی وجودشه نیاز به احترام داره
خنده داره این حد از جو گیریه من بعد از خوندن یه مقاله ؟
اشکال نداره چون به نظرم درست بود جوگیریه درستیه
من سعی کردم لبخند داشته باشم و کاملا با محبت و احترام برخورد کنم
و دیدم که اون آدم عصبانی تشکر کرد
حالا بماند که بعد از اینکه کارشون تموم شد همه با هم دعوا کردند
ولی من دیگه راجع بهش قضاوت نمیکنم
دیشب چیکار کردم؟دیشب آهنگ گوش کردم
یکی از آهنگ های سالار عقیلی
یه کم بی قرارم کرد
انگار که مثلا با یکی یه قرار عاشقانه داشته باشم
توی یه شهر پاییزی با سنگفرشهای بارون خورده پیادرو
با ابرهای سنگین پر بار
با یه رودی که وسط شهر جاریه
یه بوی بارون
یه حال فوق العاده خوش
که منتظر لحظه ی موعود باشم و دل توی دلم نباشه
اون حالو داشتم
تپش قلب داشتم
سعی کردم نفس عمیق بکشم که بی قرار نشم
سعی کردم از اون حال خوب لذت ببرم
رفتم حموم
ابی گوش کردم
ابروهام رو برداشتم و این دفعه واقعا کارم خوب بود
بدنم رو ماساژدادم و کمی مرطوب کننده زدم
کمی دنیای مجازی رو چک کردم
و در آخر با شونه چوبی خوشکلم موهامو آروم شونه کردم
و خوابیدم
صبح که بیدار شدم لپ تاپ رو روشن کردم و دیدم که ح جیمی گفته بود که
دخدرم خیلی برام مهمی و با تمام مشکلات توی اوج مشکلات داشتن یه چیزایی آرومم میکنه
و یکی از مهمترینش بودن و وجودته
گفت می خوام اینا رو بدونی
چه حالی داشتم؟
خب قطعا کیف کردم
بهش گفتم خیلی کیف کردم و ممنون
آماده شدم محمد اومده بود دنبالم
پامو که از خونه گذاشتم بیرون دیدم بوی بارون میاد ولی بارونی در کار نیست
هوا ابریه
روز فوق العاده خوبیه
محضر خلوته
داشتم زبان می خوندم
و دارم فکر میکنم به سلامت روح و روانم
که خودم باشم
که مسئولیتی رو از خودم سلب نکنم و گردن دوستانم نندازم بذارم راحت باشن
بار روی دوششون رو بردارم خودم بار اضافی نباشم
بذارم اگر من رو دوست دارن به زحمت نندازمشون
اگر توی گرفتاری هاشونن سعی کنم آرومشون کنم
آروم باشم
و برای شادی خودم و آروم بودن و سلامت روانم تلاش کن
هر روز روی خودم و اشتباهاتم تمرکز کنم و یه بخشی از وجودم رو موشکافی کنم
این بهترین کاره
آره این بهترینه
خیلی حرف زدم؟
طوری نیست زهرا اینجا دفتر خاطرات روزانه ی توعه
خودت هر کاری دلت میخواد کن
دوست داری پر حرفی کن
دوست داری هیچی نگو
اهان اینم بگم که در حال حاضر از خودم راضی هستم
نه اینکه همه چیز ایده ال باشه اصلا
ولی از شخص خودم ک انقدر نقاده و سعی در اصلاح خودش داره
و واقعا کاری با اطرافیان نداره جز در چند مورد مهم که دارم اصلاح میکنم
و اینکه درسته کارم زندگیم ارتباطاتم و داناییم خیلی خیلی خیلی سطح پایینه
اما دارم تلاش میکنم که زندگی کنم و خودم رو ارتقا بدم
باید باید باید سعی کنم با روحیه باشم
باید به خودم توجه کنم
به خوده خودم
و قلبم خیلی بی قراره و دارم سعی می کنم آرومش کنم
دارم سعی میکنم آروم باشم دلیل بی قراریم هم فعلا مشخص نیست
شاید این آهنگی ک دارم گوش می کنم
شاید دلتنگی
زنگ زدم و بهش گفتم که چرا جواب نمیده و اون گفتش لزومی نداره که جواب بده
خلاصه بعد از کلی دعوا و اینکه بهم گفتش خیلی خودخواهمو چرا باید توی این شرایط بذارم برم و حوصله فکر کردن نداره و مشکلات مریضش کرده و کلی با حرص حرف زد منم همش حرف خودم
درنهایت مشتری اومده بود و گوشی رو قطع کرد
بعدش حضوری حرف زدیم و حل شد
چیزی که من باید یاد بگیرم اینه که آدم باشم
باید فراموش نکنم تحت هیچ شرایطی مثل بچه ها قهر نکنم
و این توی ذهنم باش که به قول ح جیمی هر لحظه ممکنه یکی نباشه
پس قدر هر لحظه رو باید دونست
پیام نداده که بگه دخدرم چطوری
دخدرم فلان دخدرم بهمان
امروز خیلی روز سختیه عصبی هستم
همش نفس عمیق میکشم که عصبانیتم کم شه و هیجانی نباشم
امروز معده درد دارم
امروز دلم تنگه
امروز دارم فکر میکنم که یک ماه و نیم دیگه کوک تموم میشه و من جای اینکه روزای آخر توی کوک نفس بکشم توی خونه دلم تنگه
منتظرم
حامد خداحافظی کرد
اگر اون می خواست من میرفتم
نمیدونم چطور فکر میکنه احتمالا فکر میکنه داره به صلاح من کاری انجام میده
باز اینجوری خوبه
خوبه که دوستم داشته باشه و توی ذهنش من دخدرش باشم و بدونه من چقدر زیاد دوسش دارم
نه اینکه با ناراحتی و سوتفاهم خداحافظی کرده باشه
و این الان مساله ی منه
حتما این روزا که دلار سر به فلک کشیده حال و روزش بده
و من حتما توی چشمش دخدری هستم که توی این وضعیت تنهاش گذاشتم و درکی ندارم
به شدت دوست دارم تمام ساعت های شبانه روزیم رو بمونم توی خونه و توی تنهایی یعنی مامان اینا هم نباشن.جمع اذیتم میکنه.دلم میخواد ساعت ها آهنگ گوش کنم در حال دراز کشیده و خیره به سقف هی بخوابم هی نه کسی زنگ بزنه نه کسی بخواد بیاد پیشم نه کسی ازمن انتظار داشته باشه
دلم میخواد تا آخر عمرم همینطوری منفعل باشم
فقط چایی بخورم و گهگاه اگر مودش بود یه غذایی درست کنم
این روزا خیلی توی خودم بودم توی جمع مغازه حرف نمیزدم به زور یه لبخندی میزدم
و خب طبیعتا ح جیمی هم عصبانی از این برخورد من
البته که خیلی با من راه اومد البته که هی گفت حواسم هست که یه چیزیت هست
البته که موقع خرید کردن میوه و احتیاجات خونشون وقتی میگم بمونم توی ماشین نمیذاره و میگه بیا
البته که تلاش کرده که من برگردم اما واقعا دست خودم نیست
فکر کن تو از الان بدونی تا یک ماه دیگه همه چی روی هواست
مغازه و بچه هایی که دوسشون دارم تموم میشه و بازم بخندم
مگه میشه توی فکرم و گوشه ی قلبم همچین مساله ای وجود داشته باشه و من بتونم عادی باشم
به حامد که همون ح جیمی هست گفتم که متوجه هستم که دارید منو هم تحمل می کنید توی این همه فکر مشغولیا
ولی باید بمونم خونه تا خودمو درست کنم
اون هم به شدیدترین شکل ممکن برخورد کرد و گفت
آره به فکر خودت باش حال خودتو خوب کن که تا یک ماه و نیم دیگه مغازه بسته میشه
و من یخ کردم
گفتم از فکرش مریض شدم نمی تونم برگردم به حالت عادیم
گفت هیچی رو درک نمی کنم
و یه خدانگهدارت نثارم کرد و دیگه جوابمو نداد
من بعد از کلی پیام دادن تصمیم گرفتم برم مغازه
ولی وقتی رفتم انگار که حامد واقعا خداحافظی کرده بود و منو اصلا ندید
حالش بد بود از اوضاع اقتصادی ولی میدونم که به من از سر اون بی توجهی نکرد
حتی وقتی رسوندم خونه جواب خداحافظمو نداد
فرداش بهش گفتم که نیخواد دیگه باهام حرف بزنه ؟
گفتم خدانگهدارت واقعی بود
جواب نداد
بعدش بعد از کلی انتظار بهش گفتم باشه هر جور که تو میخوای
خدانگهدار
و کلی بوس فرستادم
خیلی بده که سرنوشت این کارا رو میکنه
من انقدر عصبی هستم که مثل یه سگ هار به همه میپرم
انقدر عصبی هستم که نفسم پر از خشمه
و این منو میترسونه
زندگی نباید این کارا رو بکنه واقعا
روزای سیاه ، روزای وحشتناکیه برای من از نظر روحی
چیزی که ازش میترسیدم داره کم کم توی وجودم حل میشه
عادت به غم عادت به شرایط پژمرده
چه بدم میاد دیگران همش بهم بگن چته
و چه روزای خوبی بود این سه روز تعطیل که هیچکی رو نداشتم اطرافم
نمیخوام کسی دورم باشه
دلخوشی های من یه سرابِ
من دلم به آدمهایی خوش بود که نمیدونستم قرار نیست همیشه باشن
آدم وقتی کنار کسی نباشه وقتی رابطه دورا دور بشه همه چی تموم میشه
و منو داره میکشه این فکرا
باید خودم اقدام کنم
اما چه جوری میشه اینکارو کرد
به مامانم گفتم که طبقه ی پایین رو به من اجاره بده گفت باشه
ولی خب هم باید پس اندازمو بدم برای پول پیش
هم بخشی از حقوقم میره برای اجاره
اگر قرار باشه که مستقل بشم باید کاملا این اتفاق بیوفته چ
ینی باید خورد و خوراکمم جدا کنم
توی این شرایط مملکت واقعا نمیشه با این حقوق مستقل بشم
پس چه غلطی کنم
ghoshim oftad va shekast
in mohem nist
mohem ine ke chizaii toye goshim boode ke baram arzeshmande
sedahaii ke zabt karde bodam az zendegi
axaii ke gerefte boodam
az vaghti fahmidam momkene ye rozi kook nabashe
raftani be khone sedaye hamedo masome ro zabt mikardam
sedaye khoshiamono zabt mikardam
yavashaki azashon ax migereftam
az dar o divare kook ax migereftam
sedaye bachegiaye laeia
mani
sedaye zabt shodam ba dostam roze tavalode yekishon
alan hich kodomo nadaram
va in mano bish az had ghamgin mikone
چند روز پیش در اوج نا امیدی و خستگی بودم
طوری که دلم میخواست چند مدت توی لحافم بمونم و به هیچی فکر نکنم
توی این ماجرها تنها اتفاق باحالی که داره برام میوفته اینه که همه چیز برام یه چالشی شده که توش خودمو رشد میدم
وقتی بریده بودم و فکرای نا امید کننده ای داشتم توی سرم مدام با خودم حرف میزدم و همه رو قضاوت میکردم
مدام در حال تصمیم گیری بودم ولی چیزی که مثبت بود این بود که مثل همیشه نبود
ینی نذاشتم به دنیای واقعیم وارد شه
درسته که ناراحتی معلوم و مشخص بود
درسته که غم از سر و روم میبارید اما
اما شلوغ نکردم تصمیمات مزخرفمو ابراز نکردم و انجام ندادم
هی توی درونم میگفتم
زهراا باشه باشه هرچی تو بگی همون کارو میکنم
فقط بذار الان یه کم آروم شم
بذار یه کم استراحت کنم
یه نفس عمیق میکشیدمو آروم تر میشدم
بعد یه شب ح جیمی گفتش چته
چرا از ته دل نمی خندی
چرا چند روزِ انقد داغونی
و من با اصرار کردن اون مجبور شدم همه چیزو بگم
و باهام حرف زد و توضیح داد و راهنماییم کردو
انرژی مثبت داد
حال خودشم همچین تعریفی نیست
اما خب ظاهر رو حفظ میکنه
خلاصه من تصمیم گرفتم خوب باشم

م عزیز نیست رفته خونه پدر و مادرش و من و ح جیمی تنها شدیم
مغازه شده خونه ی ارواح
من از دیشب سعی کردم حال ح جیمی رو خوب کنم یهو تصمیم گرفتم
یهو سعی کردم کلماتم انرژی داشته باشه
باید ازش بپرسم چه جوری میشه که همین رویه رو ادامه بدم
چه جوری میشه از انرژیم کم نشه
دیشب هرکی از دوستامون مییومد توی مغازه
درد و دلش گرفته بود از وضعیت گه مملکت
اوضاع مالی و بدبختی
و قطعا حال آدم بد میشه
اونا رفتن ح جیمی شروع کرد به طرح زدن
و من زبان می خوندم
زبان می خوندم و چایی درست میکردم
لغات زبانو بلند می خوندم ک ح جیمی هم به گوشش خورده باشه
ح جیمی آهنگ گذاشته بود
آهنگ خوشگل در دنیای تو ساعت چند است
حالم خوبه
دیشب وقتی اومدم خونه با م عزیز صحبت کردم
بعد از کلی انرژی مثبتی که ازش گرفتم رفتم ادامه ی فیلم املی پولان رو دیدم
و چقدر دوسش داشتم
قیافه ی املی پولان رو
کفشش رو
سبک زندگیش رو
و در نهایت اون مدل بوسیدن قشنگش رو
زندگی جاهایی خیلی قشنگه
یهو زشت میشه سختمیشه
مثلا امروز که قیافه ی درهم ابوالفضل خاکی رو دیدم
گفتم خوبی؟
گفت نه خوبی به ما نیومده
ما نمیمیریم که راحت شیم
زدم به یکی با موتور
توی این وضع داغون حالا شکایت هم دارم
ناراحتم براش
یه نوزاد هم داره باید پوشک بخره براش
مثل اینکه خیلی گرون شده
زندگی اینه
و من دلم میخواد هر روز حالم خوش باشه و بدی سراغم نیاد
خب حالم گرفته شد
رفتم وب گردی
و زدم زیبایی های لندن
همیشه فکرمیکنم لندن خیلی خوبه
چرا ؟؟؟
نمیدونم حسم اینه
نشونه هاش اینه که همه ی لغات انگلیسی که بلدم تلفظ بریتیشش رو ناخودآگاه میدونم
یا حدس میزنم
چون ابر و مه و اون حال گرفته شو دوس دارم
اصولا هرجا که ابر و مه و سنگ فرش و پیاده رو باشه دوس دارم
المان ها رو دیدم
وب گردی منو برد توی نقاشی های زیبا
از آبرنگ
فکر کنم آبرنگن اینا
دیدنش حالمو عالی میکنه
اون بازتاب آدم ها روی نم بارون توی خیابون
اون نور چراغ شهری
پاییز داره میاد
دلم یه دوس داشتن ناب میخواد
از اونا که دلمو بلرزونه و قرارمو بگیره
برم برم عکسا رو ببینم
چیزی وجود نداره که به خاطر علاقه بهش و دست پیدا کردن بهش بی قرار باشم و زمان از یادم بره
داشتم فکر میکردم یه هدفی باید باشه خب نمیشه که
یه چیزی که باعث بشه من پویا باشم
نمیدونم
یه کاری یه حرفه ای
دلم در حال حاضر هیچ چیز نمیخواد جز تنهایی
دلم میخواد توی رشت زندگی کنم
و برای خودم زندگی کنم و کسی رو نشناسم
دلم میخواد صبح ها با آرامش از خواب پاشم و برم بیرون برای خرید
توی پیاده روها ی رشت
تو بارون رشت
توی بوی سبزی و بوی بارون و خاک
دلم ضعف میره برای این زندگی
دلم میخواد یه شناگر بزرگ بشم
یکی که توی دریا و اقیانوس شنا کنه
دلم میخواد به بقیه شنا یاد بدم
واقعا چیزی که از ته دلم میخوام اینه که تنها باشم
و کسی کاری با من نداشته باشه
من یه آدم پر مشغله ای هستم که نمیدونم برای چی این همه مشغله دارم و جالب اینکه الکیه
مامان اینا میرن شمال و من عاشق تنها شدن و زندگی مستقل هستم
من از امروز استقلال دوس داشتنی م رو به دست میارم
شب دیر خوابیدم
و صبح بدون هیچ استرسی از خواب پاشدم و به پوستم روغن نارگیل زدم
به ابروها و مژه و موهام روغن کرچک زدم
و رژ هم به لب
و رفتم
صبح پر از کار بودم
تا همین الان داشتم کار میکردم
این وسطا یه آقایی اومد و استرس بهم وارد کرد و باهاش بحثم شد
اون منو مقصر میدونست و من هم براش توضیح دادم که من کارم رو انجام داده بودم و
کم کاری از خودش بود
این منو عصبی کرد
با این که حق کاملا با من بود
درسته که توی یه موضوعی حق با اون بود که اول چک رو از بانک بگیره بعد سندرو امضا کنه
ولی من روز اول کاراشو کردم و معطل من نبود
اینا رو می نویسم که خودم بعدا بدونم ماجرا چی بوده
یه کم عصبی کرد منو
همون لحظه سعی کردم آروم باشم
ولی بازم دنبال بردن توی ماجرا بودم و این اشتباهه
اینکه بخوای برنده باشی
نفس عمیق کشیدم
و به خودم گفتم خودمو سرزنش نکنه
بنابراین گفتم آروم باش و از این چالش درس بگیر
و این شد که ارومم
کار زیاد دارم
زبان باید بخونم من عااااشق یادگیریه زبانم
باید به خودم برسم خیلی پشمالو شدم
باید خونه رو تمییز کنم اناقم افتضاحه
باید غذا بخورم
میرسم ورزش کنم ؟؟؟؟
شایدم بگیرم بخوابم و هیچ کاری نکنم
آآآآاخ خدا کاش یه قرصی بود که وقتی می خوردیم بدنمون هیچ نیازی به خواب نداشت و ضرری هم نمیرسوند
نمیرسم کارامو انجام بدم چون باید سر ساعت 6 مغازه باشم
بماند که باید مانتویی که خریدم رو عوض کنم
باید دمپایی مامانو عوض کنم
من کاری عجله ای ندارم توی مغازه ولی باید اونجا باشم
چون حامد گفته 6 اونجا باشم هر روز نه دیرتر
ومن دلم نمیخواد فرصت با هم بودنامون رو توی کوک از دست بدم
با ح جیمی و م خندیدن و حرف زدن و چایی خوردن و آهنگ گوش کردن
چون فرصت کمه
چرا فرصت کمه ؟
چون ممکنه ح جیمی و میم برن جایی واسه یه کاری و کوک تعطیل شه
و این منصفانه ست که اونها برای کار می تونن تصمیم بگیرند نباشند
و من به خودم اجازه ندم که کوک نرم ؟
کسی من رو مجبور نکرده
این انتخاب منه و درست و غلطش رو نمیدونم فعلا با این انتخاب آرومم
انتخاب کردم که آروم باشم.اصلا آیا میشه انتخاب کرد؟این چیزا ذاتی نیست؟
آخه من انتخاب کردم که صبور باشم توی ایستگاه اتوبوس خیلی آروم و ب حوصله منتظر میمونم
وقتی ماشینی رو از دست میدم حرص نمیخورم
وقتی مشتری عجله داره من خیلی آروم کارمو میکنم
اما گاهی یهو کنترل از دستم خارج میشه و یهو میشم همون آدمی که نمیخوام
عصبی میشم
دلم میخواد اینجور نباشه
دلم میخواد مثل حامد آروم باشم و عجله ای برای هیچ کاری نداشته باشم
کاش بتونم تمام سعیمو میکنم