مجانی دیوانه شویم!!!
الان نه به تماشا سوگند داره نه هیچیه دیگه

فقط استقلال بازی داره که معلومه میبره

به هر حال...

شنبه امتحان داشتم(اندازه گیری)

ناپرهیزی کردم رفتم کتابخونه که درس بخونم

من چقدر با این کتابخونه حال می کنم

وقتی میرم از مثلا 4 ساعت 1 ساعتش رو فقط درس میخونم

با ساعات باقی مونده خودم رو تو کتابا غرق می کنم

(گفتم استقلال میبره همین حالا فرهاد گل زد)

یه داستان از هزار داستانی که ورق می زنم انتخاب میکنم و ....

داشتم بیوتن رضا امیر خانی رو می خوندم

نیشم هم طبق معمول باز بود

کیفور بودم از مدل داستانش

یه پشت کنکوری روبه روم نشسته بود

گفت:ببخشید خانوم (با من بودا!)شما داری کتاب درسی می خونی که انقدر لذت میبری؟

بگذریم ...

اینایی که گفتم حاشیه بود

پنجشنبه تو کتابخونه تا کتابم رو باز کردم

تو دلم یکی شروع کرد به خوندن بیت:

دل خراب من دگر خراب نمی شود

هرچی فکر کردم مصرع دومش یادم نمی اومد

تازه مصرع اولم هم با ارفاق بلد بودم

حال خخراب من دگر خراب تر نمی شود

حال خراب من از این خراب تر نمی شود

حال خراب من دگر از این خراب تر نمی شود(فکر کن دیگه من کی هستم)

آقا هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم

بی خیال شدم

داشتم راجع به خط کش ها و کاربردشون می خوندم

که دوباره شروع شد

بابا مصرع دوم رو بلد نبودم و این یارو تو دلم بی خیال نمی شد بد پیله اییه که دومی نداره

یک ساعت مطالعه هم به این صورت پربار گذشت

رفتم سراغ داستانا

ول کن نبود

هی این مصرع تو سرم تکرار میشد

گفتم جان عزیزم رفتم خونه هرطور شده بقیه اش رو پیدا می کنم

می دونستم شعر ه.ا سایه ست

وقتی رفتم خونه انقدر خسته بودم

مثل سنگ افتادم رو بالشت و نشد بگردم دنبالش

جمعه موقع خواب دوباره شروع کرد به خوندن

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی....

رفتم کتاب سایه رو باز کردم دنبال شعر

ییهو یادم اومد این شعر اصلا مال سایه نیست

و خودم هم بلدم

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی...

هاه...

فاتحانه ابروام رو یه وری انداختم بالا و گفتم اینو که خودم حفظم

شنبه شد رفتم سر امتحان

هر سوال رو که می خوندم یه سوت می زدم با بی تفاوتی از کنارش رد میشدم(مزاح می کنم)

داشتم خیر سرم کولیس طراحی می کردم(الان یه بادی به غبغبم انداختم که نگو)

یهو یکی تو سرم گفت:

بچه جون حال خراب من دگر خراب تر نمی شود....نه خبرت...

آقا من پنچر شدم

فهمیدم این سر جلسه هم بی خیل ما نمی شه

یه گوشه تو چک نویس نوشتمش که هی نخواد تکرار کنه

شب شد کتاب رو باز کردم

حال خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

آخیییش

باز جای شکرش باقیه که صدای ابی نیومد تو ذهنم

وگرنه باید سر جلسه می خوندمش

با اداهای ابی.....



+ تاريخ سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:54 نويسنده zahra |