|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
این چند روز جزو روزای پر تلاطم من بود
اکثر احساسات رو تجربه کردم
ترس و استرس و درد و ناراحتی و دوست داشتن و اعتماد به نفس و شادی و ...
شوق زندگی داشت این روزا با اینکه درد و ناراحتی داداشمم باهام بود
اما زندگی خیلی جاری بود
پنج شنبه دوستای دوران دانشگاه جمع شدیم خونه یکی از بچه ها
آخ چقد خوش گذشت انقدر حرف زدیم خندیدیم
خاطره تعریف کردیم
خیلی خوب بود
بریم سر اصل مطلب امروز میان ترم زبان دارم و
هیچی نخوندم
و هنوز توی دفترخونه منتظرم سیستم لعنتی وصل شه سند بزنم
ناهارمو سفارش دادم گفتم تا بیاد یکم با رقی جان صحبت کنم
و واسش داشتم چیزی تعریف می کردم مرده بود از خنده
یه پسره ای سند وام کشاورزی داشت یک هفته ی تمام
من وقت گذاشتم واسه سندش
نماینده ی دیوانه اومد چندتا تبصره جدید به سند اضافه کرد
و گفت فردا میاد
و من دوباره باید سندی که این همه زمان بره رو دوباره بزنم
حالا من از این ....
این نقطه چین را سانسور کردم
راستی دفترمون رو داریم تعمیر می کنیم
قرار شده انشالا تا هفته بعد دیوارها رو ام دی اف کنیم
میز جدید بذاریم
من انقدر شادم از این بابت
چند روز پیشا بحث ازدواج و اینا بود
من هم به عنوان تنها مجرد خانه چندتا نظر دادم
راجع به شوهر آینده
اینکه تیپ مورد علاقم چه جوریه
گفتم من طرفم باید به دلم بشینه
اصلا هم اصرار ندارم تا این اتفاق نیوفته ازدواج کنم
انتظار غیر از این هم نداشته باشین
اصلا یکی تو فامیل باشه شوهر نکنه مگه چیه
درد سر دری ؟
مامانم بعضی موقع ها از این همه حیای من تعجب می کنه !!!!
سیستم هنوز وصل نیست