|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
امروز کلا اعصاب نداشتم
یکی از دوستان دوران راهنمایی ام رو دیدم تو خیابون
خیلی هم اون دوران با هم رفیق بودیم
خیلی هم حرف میزد
تا دیدمش خودم رو زدم به اون راه به صورت خیلی بی شخصیتانه
ساعت 3 بعداز ظهر بود و من هم گشنه بودم اصلا اعصابم خرد بود
حوصله نداشتم وایسم و به سوالای تمام نشدنی اش جواب بدم
اومدم خونه و یه راست اومدم تو اتاقم خوابیدم ...
یه مقدار ناعدالتی وجود داره که باعث میشه احساس حقارت کنم
اعصابم خرد میشه
و اگر با کسی حرف بزنم خرابکاری می کنم
نمی دونم شاید این مدت الکی امیدوار بودم به بهتر شدن اوضاع ...