|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
دلم تنگ شده واسه اينكه
روی دسته ی مبل كنار مامانم بشينم
دستم رو بندازم دور گردنش
و سينه هاش رو لمس كنم.
دلم تنگ شده واسه بعداز ظهرهايی كه
كنارش رو بازوهاش بخوابم
اونم بغلم كنه و بازدم ش بخوره تو صورتم
و من تكون نخورم نكنه بيدار شه.
می خوام كه نفسم رو مثل بچه گی تر هام
با نفس اش تنظيم كنم.
میخوام كه گرمای بدنش رو حس كنم
میخوام وقتی خوابه سير ببينمش
دلم می خواد يواشكیدستاش رو ببوسم
اما مامان بيدار ميشه.
نمیخوام به نبودنش فكر كنم
و آروم تو بغلش اشك بريزم
از ترس اين فكر.
و توی آغوش گرم و مهربون و بیتوقع
پر گذشتش خوابم ببره...
تویاين شهر ديگه جای تنفس نيست...
میخوام برم خونه نفس بكشم.