مجانی دیوانه شویم!!!

امروز دوباره رفته بودم کلاس ثبت آنی 

این روزا مخ ام داره می ترکه 

سیستم اش هنوز اجرا نشده vpn ها قطع میشه 

وای به روزی که همه بخوان از سیستم استفاده کنن

داری سند آزمایشی می زنی وسطش vpnقطع میشه 

زنگ میزنی به این ور اون ور هیچکی نمی دونه چه کنه 

اوراق می خوای بگیری دوباره قطع 

انقدرم مشتری غر میزنه 

حالیش که نمیشه vpnچیه 

شناسه چیه هولوگرام چیه 

میگه سندم رو بده برم ....

این روزا انقدر سرم تو مانیتور مشغول به 

دانلود و تنظیم و سایت ثبت و اینا بوده 

که چشمام همه چی رو پیکسلی می بینه 

گود افتاده زیر چشمام 

 تا جا بیوفته همین آش و همین کاسه ...

امروز برای تغییر روحیه رفتم شهر کتاب 

یه شعر از علیرضا روشن خریدم 

می خوام هدیه اش بدم به کسی 


و دل نوشته ی امشبم:


ببین!

نبودنت اتفاق تازه ای نیست 

بیا 

 و حرف تازه ی من باش !!!



کتابی که خریدم هم یکی از شعراش اینه 

پناه بردن از سیلی ِ پدر 

به آغوش ِ پدر 

پدر یکی ست 

زننده و در آغوش گیرنده 

زیاد می زنی 

بزن 

کی در آغوش می گیری ؟

بگو 


یا این شعر :

سال و سالگرد نه 

هر لحظه 

مناسبت ِ نبودن ِ تو است 


یا این شعر :

عشق 

از رفتنت آغاز شد 


اینم جالب بود برام :

مسواکت را برداشتی 

حوله و لباس هایت را 

همه را برداشتی 

جز من 

چمدانت را بستی 

دستگیره ی در را مشت کردی 

و پرسیدی 

چیزی جا نگذاشته ام ؟

چرا 

غم رفتنت را جا گذاشته ای 

و مرا 


و اینم قشنگه :

تا تو 

چند شعر باقی مانده است؟



در آخر 

من همچنان حرف دارم 

ببخشید واسه پر حرفی !!!!




+ تاريخ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:32 نويسنده zahra |