|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
به لعیا قول داده بودم چند روزی برم پیشش و الوعده وفا
به جفت مون خوش گذشت
قبل از 9 صبح بیدار می شدیم و هر کاری می کردیم بیشتر بخوابیم نمی شد
بعدش صبحانه ی توپی به بدن می زدیم و ورزش می کردیم
و بازی
لعیا هم بچه مدرسه ای شد
واقعا چقدر زود گذشت
من به لعیا بستگی خیلی زیادی دارم
شاید به خاطر دو سالی بود که خونشون بودم و بزرگ شدنش رو سهیم
بگذریم ...
این بی اینترنتی عجب درد بزرگیه
و این روزا دلم دانشگاهمون رو میخواد
فریده و نعیمه و ندا
آخ چقدر دلتنگم واسه فضای درسی
راستی دلم واسه دفترمون تنگ شده بود چقدر
حالا فردا میرم سر کارم
و اینکه ...
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوراه گی کوه و بیابانم آرزوست
مامان و آقاجون شمالند و تنهاییم
صفا نداره خونه مون بدون اونا
و دلم واسه یه نفری تنگه و بی معرفتی کرد که نشد ببینمش