مجانی دیوانه شویم!!!

بعضی وقتا هنگ می کنم 

امروز از اون روزاست 

از اون روزایی که حوصله ی هیشکی رو ندارم 

حوصله ی هیچ صدایی رو 

از اون روزا که هیچ حسی هم نداره 

نه غم نه شادی 

کلا بلا تکلیفی 

انگیزه و اینا هم نداری 

از اون روزا که منتظر هیچی نیستی 

منتظر فردا نیستی 

برنامه ای هم نداری کلا 

جمعه ها من اکثرا یه همچی شخصیت غیر قابل تحملی ام 

یه آدم نچسب و بی تفاوت 


بگذریم بیشتر از این انرژی منفی تزریق نکنم بهتره 

بعضی وقتا کنترل احساسم رو ندارم

مثل دیشب که لعیا بغلم خواب بود و 

دستش رو انداخته بود دور کمرم 

وقتی موهاشو رو ناز می کردم خوابش برد 

انقدر معصوم خوابیده بود 

که اشکم رو درآورد 

دلبستگی من به این شدت 

 اصلا درست نیست خودم می دونم ...


من سنسورم نسبت به کسایی که به هر طریقی 

میخوان آدم رو مدیریت کنن فعال میشه 

و جبهه می گیرم 

اونایی که فکر می کنن نظرشون رو باید به آدم بگن 

قبل از اینکه ازشون نظر بخوای 


از یه اتفاقی بدجور زخمی ام 

فکر کردن بهش کابوسه 

کاش اشتباه باشه این حرف 


دلم یه خواب طولانی مدت میخواد 

بدون مزاحم 


عجب جمعه شب مزخرفیه ...



 


+ تاريخ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:55 نويسنده zahra |