مجانی دیوانه شویم!!!

حرف های گفتنی زیاده 

ولی من امشب اصلا حوصله ندارم 

تازه از راه رسیدیم و خستمه 

کلی کار دارم که هیچ برنامه ای براشون نریختم 

فعلا هم مغزم فرمان نمی ده 

فشارم هم افتاده و ضعف دارم 

دلتنگی هم بسیاره 

و احساس گریه 

دلم سوخت واسه ی لعیا 

که با گریه اصرار می کرد خاله تو رو خدا بمون 

دیگه دوستت ندارم و...

نزدیک بود اشکم در بیاد 

و واسش یه تعهد نوشتم و چسبوندیم بالای تختش 

هر طوری شده راضیش کردم 

و حالا خیلی دلتنگش هستم 

و ابوی مسخره که هیچ وقت فکر نمی کردم نبودنش انقدر محسوس باشه 

و این هم اشکم رو در میاره 

اصلا امشب حالم خرابه 

تا از زندگی نا امید نشدم برم بخوابم ...




+ تاريخ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:10 نويسنده zahra |