|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
حرف های گفتنی زیاده
ولی من امشب اصلا حوصله ندارم
تازه از راه رسیدیم و خستمه
کلی کار دارم که هیچ برنامه ای براشون نریختم
فعلا هم مغزم فرمان نمی ده
فشارم هم افتاده و ضعف دارم
دلتنگی هم بسیاره
و احساس گریه
دلم سوخت واسه ی لعیا
که با گریه اصرار می کرد خاله تو رو خدا بمون
دیگه دوستت ندارم و...
نزدیک بود اشکم در بیاد
و واسش یه تعهد نوشتم و چسبوندیم بالای تختش
هر طوری شده راضیش کردم
و حالا خیلی دلتنگش هستم
و ابوی مسخره که هیچ وقت فکر نمی کردم نبودنش انقدر محسوس باشه
و این هم اشکم رو در میاره
اصلا امشب حالم خرابه
تا از زندگی نا امید نشدم برم بخوابم ...