|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
این هفته رفته بودم ییلاق خیلی چسبید
مخصوصا خواب بعد از ظهر توی اتاق کوچیکه خونه ی حاج بابا
هوای سرد و مه
خوب بود ...
فقط یه حس بد یه واقعیت وحشتناک داره مغزم رو می ترکونه
صد بار این واقعیت توی ذهنم تکرار می شه
یه تصویر چندش آور توی ذهنم ساخته می شه
به هزار روش سعی می کنم دوری کنم
باید یاد بگیرم که خودم رو درگیر زندگی دیگران نکنم
اما ...این دیگران به جونم بسته اند
اوضاعیه خلاصه توی این دل منم
این هفته همش به تلاطم گذشت
مامانینا دنبال خرید و بیا و برو و بازار و ...
من اصلا دخالت نمیکنم حوصله ندارم
دو روز پیش مریض بودم
یه قرصی خوردم دو روز خواب بودم
بی حال
فردا هم باید بریم تهران برای عمر خیر
من از شلوغی بیزارم حتی یک شب ...