|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
توی کلاس فن بیان وقتی داشتم راجع به خودم حرف می زدم
گفتم من اصلا دوست ندارم یه زن تک بعدی باشم
دلم نمی خواد فقط یه زن باشم
که صبح ها شاغله و شب ها خانه دار
دلم می خواد ورزش کنم
کلاسای مختلف برم
گفتم من که اسمش رو از این شاخه به اون شاخه پریدن نمی گذارم
من فکر می کنم تا آخر عمرم کلاس هایی هست که بخوام تجربه کنم
گفتم من برای این کلاس هم هدف خاصی نداشتم
اما تجربه اش کردم و این من رو راهنمایی کرد به کلاس های بعدی
گفتم امروز یه دغدغه داشتم و این بود که
چرا من با بعضی آدم های توی کارای مشترک مشکل پیدا می کنم
چرا تو کرتم نمی ره کار دیگری رو انجام بدم
و چرا این قضیه من رو عصبی می کنه
دچار تنش می کنه
گفتم به خودم برچسب زدم که آدمی نیستم که توی گروه موفق باشم
گفتم شایدبه همین دلیله که ورزش هایی که می رفتم انفرادی بوده
خنده دار این بود که خودم هم ردش می کردم
....
انقدر حرف زدم که نگو
خودش میومد
استادمون می گفت لازم نیست چیزی آماده کنید همین که شروع کنید
کلی حرف واسه گفتن دارید
من یه مطلب آماده کرده بودم راجع به علاقه ام به ادبیات
ولی راجع به چیز دیگری حرف زدم
....
این شب ها التماس دعا
دعا کنید منم به دلخواسته هام برسم !!!