|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
وای امروز تو کلاسمون دعوا شد آقا
یه دختر تو کلاسمون که خیلی لکنت زبون داره
امروز داوطلب شد بره راجع به خودش جلوی جمع صحبت کنه
اول اینکه فقط رو به استاد بود
قرار شد ایرادش رو بگیریم و ادامه بده
همه گفتن به جمعیت هم نگاه کن
محتوای حرفش خیلی سیاه بود
همه ی آدما بد بودن جز پدر مادرش
هرچی هم می گفتی می گفت نه نظر من اینه که همه بدن
دوست آدم اگر عیب خودش رو نگه دورویی کرده و اینا
تموم شد
رفت نشست
یکی از بچه ها رو به استاد برگشت گفت
این نوع دیدش به افراد رو ارتباطش اثر بد نمی زاره
استتاد هم گفت چون راجع به باورشه در موردش اینجا صحبت نمی کنیم
2-3 دقیقه گذشت دختر برگشت گفت :
تو خودت بهتری ؟ برو خودت رو درست کن
با یه خشمی که صداش می لرزید
و صدای نفس نفس زدنش هم میومد
دفترش رو محکم کوبید به هم
و استاد گفت خوب پس بذارین راجع بهش حرف بزنیم
و ایراد کار رو گفت و اینا
دختره گفت منو مسخره کرد
من نمی خوام دلسوزی کنید و اینا
رفتش بیرون
اون یکی دختره گفت استاد من قصدم کمک بود
استاد گفت تا کسی از شما کمک نخواست کمک نکنید
حتی اگر کور تو خیابون بود
من موندم استاد از همون اولش سعی کرد ادامه نده
شاید همچی دعوایی رو پیش بینی می کرد
خیلی برام جالب بود
و ما یک نمونه ی واقعی ارتباط نامناسب رو دیدیم
هرچی می گذره از این استاده بیشتر خوشم میاد
خوش به حالش که انقدر حالیشه
برگشتنی از آموزشگاه کرفس و بامیه خریدم
من عاشق خورشت کرفس و خورشت بامیه ام
کتاب یکی دستمه یک سال
می خوام با یک کتاب شعر کوتاه بدم بهش
به عنوان جریمه دیرکرد