|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
کلاس امروزمون خیلی خوش گذشت
امروز زبان بدن و بطور خاص ارتباط چشمی بود
راجع به نوع نگاه و حرکت چشم و معناش و ...در یک ارتباط دو نفره صحبت کرد
بعد گفت به مدت 2 دقیقه با بغلی تون صحبت کنید به شرط اینکه
روی نگاه و چشم تمرکز کنیم
بغلی من دختری بود که کنارش یه پسر نشسته بود
که این دوتا با هم باید صحبت می کردن
پسره رنگش پریده بود
برگشت گفت استاد مشکل فرهنگی رو هم در نظر بگیرید
کلاسمون ترکید .

*قسمتی از نامه های چخوف به اولگا از کتاب دلبند عزیزترینم:
* برایم نامه بنویس ... تو به من بی وفایی می کنی ... بسیار خوب بی وفایی کن ... من پیرمرد فاسدی هستم بنابراین ممکن نیست به چنین آدمی بی وفایی نکرد ، این را خوب می فهمم . اگر من هم به تو بی وفایی کردم مرا ببخش چون که خودت می دانی موی سر که خاکستری شد شیطان در وجود مرد به شیطنت می افتد . اینطور نیست ؟ ...
* تو مضحکی عزیزم . از زمانی که ازدواج کرده ام تاکنون حتی یک بار تو را به خاطر تئاتر سرزنش نکرده ام . بر عکس از اینکه کار می کنی ، در زندگی هدف داری و بی تکلیف به دم شوهرت آویزان نیستی ، خوشحالم ...... نوشته بودی که زیبای ات را از دست داده ای . انگار اهمیت دارد ! اگر بینی ات به درازای منقار درنا بشود باز هم دوستت خواهم داشت ...
* درسته که خواب از لذت بخش ترین اتفاقات دنیاست اما بعضی وقتا دلم می خواد تا صبح بیدار باشم به خوندن کتاب اصلا نمیشه آرامش شب رو توی روز داشت لامذهب شب ها عمق بیشتری داره و کار آدم به دلش می شینه کاش قرصی چیزی بود که می خوردیم جایگزین خواب میشد و سرحال بودیم