مجانی دیوانه شویم!!!

 

دیدن روشنایی صبح از روی تخت 

 صدای رادیو توی تاکسی موقع رفتن سر کار 

یا دیدن اطلسی های توی بلوار خیابون زنبیل آباد 

و کاج های بلند توی باغ سالاریه وقتی از وسطشون رد می شم بعد استخر 

یا دیدن غروب خورشید و روشنایی پنجرها

پیاده گز کردن خیابونا تا خونه 

دیدن ریسه ها با لامپای رنگی از این سر تا اون سر خیابون 

واسه نیمه شعبان 

ایستگاه شربت و شیرینی و بوی اسپند 

وایسادن پشت ویترینای لوکس 

گهگاهی بی حساب خرید کردن 

یه سلام پر از مهر به خونه 

با دوست دوران دبیرستان تلفنی حرف زدن 

انرژی گرفتن و اخبار خوب داشتن

خوردن نون سنگک 

شعر خوندن 

موزیک گوش کردن 

سالاد درست کردن 

چای دم کردن 

حتی آخر شب رو پشت بوم لباس پهن کردن و گیره زدن 

و کمی ترسیدن 

پیدا کردن جای ماه و تفاوتش با شب های پیش 

 کامل تر شدنش 

دیدن ستاره ها 

دیدن یه پنجره ی روشن بین همه ی پنجره های خاموش 

آی زندگی تو را باید همین جوری لاجرعه سر کشید 

و با عشق و لذت قورت داد  



*عنوان بیتی از شعر محمد علی بهمنی 



+ تاريخ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲ساعت 22:49 نويسنده zahra |