مجانی دیوانه شویم!!!


امروز بعد از چند جلسه مشنگ بازی بالاخره پای قورباغه رو یاد گرفتم 

خیلی خوشحال شدم آخه خیلی کار می کردم 

بالاخره دستم شد چه جوریه 

برگشتنی از شنا همینجوری سینه خیز داشتم می رفتم تاکسی بگیرم 

تو فکر این بودم که چقد معطل می شم و چقد گرمه 

که یهو یکی با صدای کلفت نخراشیده گفت خانم احمدی 

برگشتم دیدم این پسره کامپیوتری سر کوچمونه 

گفت من خانمم رو رسوندم استخر دارم برمی گردم 

اگر میری خونه برسونمت 

نذاشتم بیچاره حرفش تموم شه

پریدم تو ماشینش 

موهاشو که می دیدم یاد مسیح جان می افتادم خنده ام می گرفت 

مسیح میگه موهاش مصنوعیه !

یه زنگ هم به دوست جونم زدم 

20 دقیقه باهم حرف زدیم و انقد منو خندوند که پهلوهام درد گرفت 

و از خنده گوشی رو قطع کردم .

عجب دنیایی داریم به مولا !!!


راستی امشب چند شعر حسین منزوی خوندم 

از یه شعرش خیلی خوشم اومد 

اونجا که میگه 

ای عشق ! ای رگ كرده ی پستان میش مادر 
 دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم 
 ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست 
 از نیمه های خویش دور افتادگانیم 



+ تاريخ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:43 نويسنده zahra |