|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
من و مامانم زدیم تو کار پرورش گل و گیا
من سبزی کاشتم تو flower box
مامانم رفته گل خریده
مامانم به گلدونش میگه آفرین بچه های من همینجوری دیوارو بگیرین برین بالا!
منم به ریحونایی که کاشتم میگم دخترای گلم چقد ناز دارین شما ها و....
خلاصه بین من و مامان رقابت سختی در گرفته
امروز مامان گفت ریحون رو ببر تو تراس یکم آفتاب بهش بخوره طعمش بهتر شه
من هم بردمشون
آقا دم ظهر رفتم بهشون سر بزنم دیدم همشون وا رفتن
آوردمشون خونه و گریه می کردم که ببین انقدر زحمت کشیده بودم
هنوز هیچی ازش نخوردیم
دلم سوخت و اینا...
مامانم طی یک حرکت اورژانسی گلدون رو گذاشت روبه روی کولر
و با آب پاش بارون مصنوعی بارید رو سبزی ها
من هم با ناراحتی اومدم تو اتاقم
بعد از 1 ساعت مامانم گفت زری بیا اینا حال اومدن
منم الساعه رفتم و دیدم بله
مامانم گفت تو اگر جای یه کشاورز بودی به خشکسالی می خوردی سکته می کردی
خلاصه تا این بچه ها از آب و گل در بیایند ما نگرانیم !!!