مجانی دیوانه شویم!!!


چند وقت پیشا لعیا اصرار کرده بود به پدر مادرش که بمونه خونه ی ما 

مامان باباش بند و بساط رو جمع کردن و سوار ماشین شدن رفتن سمت تهران 

لعیا بعد خداحافظی اومد تو خونه و نشست جلوی تلویزیون 

و یه ربع تموم زل زده بود به صفحه تلویزیون و حرف نمی زد 

من رفتم کنارش دیدم گوشه چشمش اشکه 

دلم کباب شد 

بغضم رو خوردم گفتم خاله دلت تنگ شد 

عزیزکم ترسید اشکش در بیاد سرش رو تکون داد 

سریع پاشدم رفتم زنگ زدم به باباش 

که نخواستیم بیاین بچه تون رو ببرین تا دلمون ضعف نکرده 

هنوز از شهر خارج نشده بودن برگشتن بردنش 

به مامانم گفتم این که یه ربع بیشتر طول نکشید اینجوری دلتنگ شد 

پس مهتاب چی 

مامانم گریه کرد 

منم رفتم اتاقم زار زار گریه کردم واسه مهتاب و دانیال 

مادر آدم که نباشه دنیا نباشه به خدا 






+ تاريخ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۲ساعت 3:19 نويسنده zahra |