مجانی دیوانه شویم!!!

آخ که من چقد دلم  تنگه  سال تحویل های خونه حاج بابا احمدیه 

از چند روز از قبل عید در حال تدارک دیدن بودیم

هفت سین رو کامل می کردیم از هزار تا سین

سوزن و سینی و ....

تخم مرغ رنگ می کردیم

همه سر سفره می شستن

خانواده ی عمو 7 نفر خانواده ی ما 7 نفر

و حاج بابا اینا

ساعت رو کوک می کردیم که سر موقع سال تحویل زنگ بخوره 

حاج بابا قرآن رو برمی داشت می خوند

کلی شکوفه رو سفره بود از سیب و ....

چه لذتی داشت

حتی اگر نصف شب هم بود همه بیدار بودن 

ما مواظب بودیم پسرا قبل سال تحویل از سفره چیزی بر ندارن 

لباس نو رو که باید حتما می پوشیدیم

تا سال تحویل می شد پسرا حمله ور می شدن 

و روبوسی و عیدی حاج بابا

و شوخی های بی مزه شروع می شد

که مثلا از پارسال تا حالا نخوابیدیم

از پارسال تا امسال نشستیم اینجا

از پارسال تا امسال ....

خیلی خیلی با صفا بود

روز اول عید فکر کن همه با هم شاید 15 نفر یا بیشتر

راه می افتادیم پیاده می رفتیم خونه ی اقوام

عمو جیبش رو پر از آجیل می کرد تو راه می خوردیم

خیلی خوش بودیم








+ تاريخ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت 9:54 نويسنده zahra |