|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
زمستان گذشته است ....
باز زمان نغمه سرایی فرارسیده است....
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ...
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت راببینم....
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .....
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم ....
تو رو به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .....
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ....
و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .....
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .......
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده .....
شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم ....
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز .....
متنی از: پل الوار
به بهانه ی دوباره دیدن مدار صفر درجه