|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
دیدن شهر از پشت پنجره بارون زده تاکسی دم غروب
روشن شدن چراغ ترمز ماشینا پشت چراغ قرمز
شدیدتر شدن بارون
دیدن تکاپوی مردم
بوی خوش نان از نانوایی سنگکی همراه بوی بارون
شنیدن اذان از گلدسته ی مسجد کنار خیابون با نور سبزش
حس محشری که وادارت میکنه با یه نفس عمیق
همه ی اینا رو جزئی از خودت کنی یک طرف
برابری نمی کنه با نگاه تو
هرچند مبهم
هرچند کوتاه
یا دور ...
* شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست