مجانی دیوانه شویم!!!

مغازه ی تولیدی من در طبقه دوم


در نبش یک میدان پر تردد واقع شده 


با پنجره ای بلند و شیشه های رنگی 


که با حرکت آفتاب از مشرق تا مغرب 


رنگ می پاشد به کف و دیوار 


و گلدان هایی با گل های زیبای هزار رنگ معطر


و رادیویی روی طاق که طنین اش زندگی را زمزمه می کند


و سماوری با قوری کوچکی


که چای در آن حسابی دم کشیده


و فنجان های سفید با گل های قرمز 

و من که ایستاده ام با لبخند 


و دارم تلاش می کنم برای زندگی 


و گهگاه از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم 


چای می خورم و دختر و پسری را می بینم 


که به قرارشان رسیده اند


پیرمردی را که عصایش را می زند به ماشین ها


تا از عرض خیابان رد شود


مردی عبوس را که دارد با موبایلش فریاد می زند


مادر و دختری که دارند ویترین ها را دید می زنند


پسری که به موتورش تکیه کرده و


سیگار میکشد 


زنی که دارد از چرخی سبزی می خرد


راننده ای که بوق می زند


پیرزنی که می لنگد


و شهری که با همه ی اینها زنده است


و من هی چای می خورم و


به رادیو گوش می دهم و


با مشتری هایم گپ می زنم و


گل هایم را سیراب می کنم


و برای  سفارشاتی که گرفته ام

برنامه ریزی می کنم...






+ تاريخ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۱ساعت 13:18 نويسنده zahra |