مجانی دیوانه شویم!!!

آقا اگر بدانید

داستان این شیخ مادر مرده ی سمعان به کجا رسید 

شیخ بیچاره نشسته توی کوچه ی دختر ترسا 

دختر ترسا با اینکه می دونسته چرا شیخ زار می زنه

 ازش می پرسه چته ؟

شیخ هم میگه عاشقش شده

و نمی تونه بدون اون و این چرت و پرتا 

دختره میگه تو الان باید به فکر کفن باشی 

نه اینکه عاشق دختری مثل من شی 

شیخ میگه کاریه که شده و اینا 

دختره که می بینه یارو ول کن نی 

میگه باشه به این شرط که

"سجده کن پیش بت و قرآن بسوز و خمر کن"

شیخ شبش خمر کرد و زیاده روی  

و بعد به خیالش که شرط رو اجرا کرده 

اومد دست بندازه دور گردن دختر ترسا 

دختر گفت شرطش اینه که کافر شی 

شیخ با اون سابقه ی ایمان 50 ساله

 که مریدانش کم نبودن

کافر شد و زنار بست

و یعنی اینکه بله شیخ ترسا شد

بعد به دختره گفت 

حالا که همه کار کردم

وصل خواهم و می سوزم از جدایی و اینا 

دختره دوباره شرط گذاشت گفت مفت که نیس که 

باید سیم و زر و اینا بدی بهم 

 

وای پایان نامه را باید تایپ کنم صفحه 50 ام 

لعنتی نمی ذاره به شعر برسم که



*منطق الطیر فرید الدین عطار




+ تاريخ جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 23:19 نويسنده zahra |