مجانی دیوانه شویم!!!



وای پسر!با مامانم  چایی می خوردم 

با شرینی ناپلئونی روز پدر که محمد اینا خریدن 

داشتم امروز رو تعریف می کردم 

در باز بود 

یه پرنده ی کوچیک نوک قرمزی(دقیقا همین)

 اومد تو بپر بپر می کرد

انقدر با مزه بود 

مامانمو که به این راحتی نمی خنده رو خندوند 

منم براش شیرینی ریختم رو زمین 

اصلا توجه نکرد 

همین جوری داره تو خونه قدم می زنه 

بلد نیست پرواز کنه گویا!

خنده دار تر اینکه

 مامانم می گه این  روح حاج بابا ست !!!!

فکر کن !!!


انقدر خندیدم  مامانم بهش برخورد...

آخه حاج بابا با اون همه جذبه شده این 

من حتما آمیب می شم.









+ تاريخ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:43 نويسنده zahra |