مجانی دیوانه شویم!!!

نشسته بودیم پای لب تاپ 

داشتیم پایان نامه مان را تایپ می کردیم 

مسیح هم نشسته بود روی صندلی 

طبق معمول دست به هر چیز می زد نیست می شد 

من هم داشتم شعری زمزمه می کردم 

یکهو مسیح دست هاش را به حالت آرش کمانگیر گرفت 

و خیلی زیبا خواند:

مرز را پرواز تیری می دهد سامان 
گر به نزدیكی فرود آید 
خانه هامان تنگ 
آرزومان كور 
ور بپرد دور 
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟

اینقدر زیبا خوند 

این آه گفتنش انقدر قشنگ بود 

که من همینطوری خیره موندم 

گفتم مسیح این شعر از کیه 

کی یادت داده ؟

میگه:" خودم بلد بودم 

از شاهنامه ست "


شاهنامه و شعر نو؟

امشب که search کردم 

فهمیدم شعر از سیاوش کسراییه 

ولی خدایی عجب شعری بود 

جیگرم حال اومد





+ تاريخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:58 نويسنده zahra |