|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
مشت اش رو کوبید تو صورتم محکم تر از اونی بود
که فکر میکردم تویه لحظه حس کردم تمام سلولهای
مغزم عین یه حباب به تلنگری ترکیدند یه لخته خونم
از دهنم پرید بیرون فکم ودندونهام سر شد یه دندون
شکسته رو ته حلقم حس کردم
خواستم فقط نگاهش کنم تا بقولی تیغش بزنه ودستش
نگیرم آخه خیلی برام عزیز بود خاطرش رو میگم اما
نمی دونم کدوم بخش بود که فرمان داد ومنم مشتم رو
گره کردم وبا تمام وجود صورتش رو له کردم
انگار خیلی دردش گرفت صورتش رو بادستهاش پوشوند و
کمی تلوتلوخورد منتظر عکس العملش موندم دستش رو
بالا آورد که فکر کنم سرم رو بگیره که من با لگد
زدم تو پاش بیچاره باصورت نقش زمین شد صداش هنوزم
تو گوشمه تارفت تکون دیگه ای به خودش بده ضربه آخر
رازدم به صورتش ودیگه تکون نخورد
فکر کنم بیهوش شد ایستادم ونگاهش کردم از خستگی
کنارش دراز کشیدم به صورت پر خونش خیره شدم به یه
دندون شکسته اش لباسهای خاکی اش
بلند شدم وتکونی به لباسم دادم ماشین رو روشن کردم
واز پنجره صدازدم : عزیزم بیا دیگه دیر شد
دویید سمت ماشین و صدای ضبط همه جارو پر کرد ..