|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
خانه ای در یک دشت پهناور که منتهی می شود به دریا
خانه ای سفید و ساده
که حریم اش با بوته های گل مشخص شده
زن خانه هر روز بعد صبحانه فرزندان و مرد خانه را راهی می کند
و خودش در آشپزخانه ای که پنجره اش به دشت باز می شود
می ایستد به ظرف شستن
و آواز می خواند
به شمعدانی های پشت پنجره آب می دهد
و بعد از خانه با یک سبد به سمت آغل حرکت می کند
به سبزی هایش سر می زند
و کمی سیر تازه می چیند
بعد وارد نشیمن می شود
پنجره ی بلند و عریض که سمت دریاست با حریر بلند پوشیده شده
پنجره را باز می کند و وسایل نقاشی اش را
می گذارد در بالکن
لیوانی چای می ریزد
و شروع می کند به نقاشی
آواز هم که جزء جدانشدنی هر زن است
ساعتی بعد راهی بازار می شود
ماهی تازه می خرد
سرو صدای ماهی تابه و روغن و ماهی بالا می رود
زن در آشپزخانه می نشیند و سبزی خرد می کند
ناهار سبزی پلو و ماهی ست
...
عصر در وبلاگ اش مطلب می نویسد
و کتابی ورق می زند
شیرینی کشمشی اش را می پزد
و در کارگاه خیاطی اش لباس می دوزد
شب چراغ های خانه روشن است و خانه پر است از صدای اهالی و امواج دریا
که حرف می زنند باهم
و چای می نوشند با کیک کشمشی ...